رمزینه ها
23 اردیبهشت 1404 · · رمان دختر بد:gerl bad
رمان (خطری پنهان جلوی چشمانم):ama
سناریو بی تی اس :bts
رمان(با من بازی):روان پریش
رمان DING دانگ :AA.
23 اردیبهشت 1404 · · رمان دختر بد:gerl bad
رمان (خطری پنهان جلوی چشمانم):ama
سناریو بی تی اس :bts
رمان(با من بازی):روان پریش
رمان DING دانگ :AA.
27 آذر · · شاه شطرنج
وارثان ویرانه ها (بزودی)
بوی خون روی بوم! (به زودی)
7 خرداد · · دلم میخواست شب بشه خدا بیا بشینه پیشم باهاش حرف بزنم
7 خرداد · · کلاصمیمینشدنباهرکسی،لطفبزرگیهکه
میتونید درحقخودتونبکنید.
7 خرداد · · میتونم بگم اهنگ صبر 2 یه شاهکار بود حداقل برای من .
7 خرداد · · مکثی کرد و با اخم گفت
_هیچ گو..هی نمیتونن بخورن !
اخمام متقابل رفت تو هم عینکشو از رو چشاش برداشتم رو چشمای خودم گذاشتم
حرصی نگاهم کرد که ابرو بالا انداختم و به جلو اشاره کردم که پوفی کشید و به جاده خیره شد
***
_میفهمی چی میگی اتکان؟
سرشو تکون داد و گفت
_اره صلح نامه قرار داد رو پاره کن
عصبی زدم رو شونه اش
+که رایان بمیره؟
تو صورتش براق شدم خندید و مچمو گرفت و کشید سمت خودش که دستامو دو طرف صندلیش گذاشتم تا نیوفتم روش
_نمیمیره جاش امنه
اخم کردم
_صد بار بهت گفتم اون تا اخر عمر نمیتونه مخفی بمونه که..
یقمو گرفت وکشید ودم گوشم پچ زد
_اگه میخوای خلاصشون کنی کاری که میگم رو انجام بده افرین دختر خوب!
اروم یقه ام رو ول کرد به چشمای سردش خیره شدم و نفسمو فوت کردم بیرون
_به نفعته همه چیز اونطوری که میگی باشه
سرشو تکون داد و گفت
_همونطوری میشه که من میگم انگار یادت رفته خشم یتیم ها رو از خون زار ها
باندش رو اینطوری صدا میزدن
یتیم ها
اوازه اش همه جا پیچیده نفس عمیقی کشید و عقب رفتم
خشمشون از خون زار ها رو؟دلیل یتیم شدنشون خون زار ها بودن
_میبینمت !
گفت و دستشو تکون داد برام
اخم کردم و بی توجه از اتاقش زدم بیرون که مهربانو با دیدنم افتاد دنبالم و زر زر کردنش شروع شد
_خانوم وایسین بگم نفیسه بیاد
+نمیخواد
_پس الان میرم علی رو خبر میکنم
عصبی همونطوری که از پله ها پایین میرفتم برای بار دوم تکرار کردم
_نمیخوام خودم میرم
+خانوم....
عصبی برگشتم سمتش
_بسه مهر بانو قبلنا خوب بلد بود پشت سرم واق واق کنی الان چیشده پشت سرم خانوم خانوم میکنی ها
شوکه شدنش رو حس کردم اخم کردم غیر از این بود؟ اون وقتایی که بچه تر بودم و اتاکان نجاتم داده بود مهربانو
مثل این مادر شوهرای عفریته دنبالم میکرد و ناسزا و چرت و پرت تحویلم میداد فکر میکرد یادم میره فش هاش و کتکاش ؟
بی توجه بهش سریع سمت ماشینم رفتم به محض نشستن تو ماشین نس حبس شده ام رو دادم بیرون
حرکت کردم تا نیم ساعت بی هدف داشتم میچرخیدم تا اینکه خودمو جلو عمارت خون زار دیدم
خوب انگار واقعا باید انجامش بدم
پوزخندی زدم و جلو رفتم افراد با تردید درو برام باز کردن معلومه خب اخرین بار خاطره خوبی براشون نساخته بودم..
وارد عمارت شدم
ایندفعه هم همینطوره من کی اروم وارد این عمارت شدم که الان بشم
به محض وارد شدنم سلین جلوم قرار گرفت
_کجا ؟
+خان داداشت کجاس باس بینمش
خودم هم از لحنم تعجب کردم به چه برسه به سلین
اخم کرد و گفت
_ن...
قبل اینکه بزارم نطقش و بده بیرون هلش دادم سمت چپ و از پله های عمارت بالا رفتم مستقیم
رفتم اتاق ارتان درو باز کردم با اخم برگشت سمت در با دیدن من ساکت شد
_قرار داد ازدواج کجاست
متعجب نگاهم کرد
_برای چی میخوای
_ارتان سوال نپرس بدش به من
رفت سمت کمدش و قرار داد رو بیرون کشید داد دستم
پوزخندی زدم اصلی رو داده بود خنگ !
خب!
یهو از وسط پارش کردم و بعد تیکه تیکه اش کردم و پرتش کردم زمین
با چشمای گرد نگاهم کرد که ابرو بالا انداختم
_قرار داد از بین رفت ارتباط بین ما هم از بین رفت
شوکه نگاهم کرد
+تو چیکار کردی!رایان سلین ..
با نیشخندی گفتم
_بخشیدمشون به خدا
عصبی خیز برداشت سمتم که جاخالی دادم عصبی نگاهم کرد که با پوزخندی دستامو داخل جیبم گذاشتم
_چیشد فشاری شدی؟ببخشید از عمد نبود اقای خون زار
دستش بالا رفت تو چند سانتی صورتم دستشو رو هوا گرفتم و گفتم
_بهت یاد ندادن دست رو زن و دختر نمیتونی بلند بکنی نه؟
یهو دستش و ول کردم و همونو سیلی کردم تو صورتش
+چون اگه یاد نگیریش همینطوری سیلی میخوری !تف به ذاتت بیاد عوضی
شوکه بود مغزش ارور نمیداد
یهو چرخیدم سمتش هنوز خنک نشده بودم مشتی تو صورتش کوبیدم که افتاد رو زمین گوشه لبش زخم شد
_بهت گفتم تسلیم هیچ قفسی نمیشم ارتان!
برگشتم برم دیدم سلین دم در وایساده با بهت مارو تماشا میکنه
پوزخندی زدم و رفتم جلو
_تو جهنم میبینمت سلین
7 خرداد · · ********
_داداش تروخدا دعواش نکن
نیشخندی زدم به گوشه کمد تکیه دادم دختره مارموز هفت خط
+یعنی چی سلین ؟چطوری تورو زده اخه؟اون اصن دست رو تو بلند نمیکنه
ارتان بود از صبح تو اتاق کار ارتان داشتیم این و اونو هک میکردیم به جایی برسیم هرچند گاهی هم دعوا میکردیم
یدیقه رفتم سرویس و خانم پیداش شد و با گونه زخمی و چشمای قرمز که اره من زدمش عجب !اگه یدونه دیگه ارتان نزنه تو گوشش
رفتم جلو که با دیدن من رنگش پرید و از فرصت استفاده کرد پشت ارتان قایم شد که اره من مظلوم اخه اگه من نفهم درد تو چیه که باید
برم بمیرم سلین
_چیشده
سلین کفری با اشک ساختگی گفت
_چیشده؟منو میزنی بعد میپرسی چیشده ؟
ابرو بالا انداختم و مرموز گفتم
_بگو بدونم کی زدمت که منم یادم بیاد
ارتان ساکت به حرفامون گوش میداد
+همین نیم ساعت پیش دختر چش سفید....
لبامو خیس کردم و سرمو تکون دادم رو به ارتان گفتم
_امم نیم ساعت پیش من با تو تو این اتاق پرونده حل نمیکردم؟شاید من توهم زدم نه؟
چشمای سلین گرد شد به تپه پته افتاد
_نیم ساعت پیش ن....
قبل اینکه بیشتر خودشو لو بده گفتم
+من از صبح تو این اتاق با بردار عزیزت کار میکردیم بنظر نمیاد من حتی ثانیه ای از این اتاق بیرون رفته باشم
سلین ترسیده به ارتان نگاه کرد که ارتان با اخمای درهم رفت بیرون
سلین با خشم نگاهم کرد
_حسابتو میرسم دختره دریده
قبل اینکه بره یقشو جوری گرفتم و کشیدم که صورتش کبود شد
+ببین منو سلین با اعصاب من بازی نکن که بد میبینی برو برا دخترایی که ساده ان نمیفهمن چطوری از خودشون دفاع کنن پاپوش درست کن
نفسی گرفتم و با پوزخندی ادامه دادم
+من کسی نیستم که بتونی باهاش در بیوفتی سلین یکی هم قد و اندازه خودت پیدا کن
بعد یقه اش رو محکم ول کردم که افتاد رو زمین و به سرفه افتاد سرد نگاهش کردم و از اتاق بیرون رفتم
خون زار ها .....هیچوقت نتونستم باهاشون کنار بیام
همین که از عمارت زدم بیرون جی کلاس سفیدی جلو پام ترمز زد سرمو بالا گرفتم نفیسه بود همون دختری که زیر دست اتاکان عه
_بپر بالا پری زاد
اخمام تو هم رفت در و باز کردم و نشستم که ماشین از جا کنده شد
+گواهینامه داری دیگه ؟
_نه!
کوبیدم رو پیشونیم عی بترکی نفیسه
- الان پلیس با این ماشین نگهمون داره چیکار میخوای بکنی ها ؟
7 خرداد · · با اخم دنبالش راه رفتم عینکمو رو موهام گذاشتم
جلوی یه در ایستاد در زد و رفت داخل
به دیوار تکیه دادم واقعا این دختر این همه جنجال درست کرد تا فقط من بیام اینجا؟
منطقی بود خب اگه با ارامش بهم میگفت نمیومدم ولی ...
در باز شد و بهم اشاره کرد برم داخل پشت چشمی نازک کردم زنیکه رو ببینا بجای اون سر چن کیلوییت زبون چند گرمیتو تکون بده
خب برات ارزون تر تموم میشه
وارد شدم که درو بست صدای قفل مثل پژواک شومی تو فضای اتاق پیچید اما من خیره اتاکان
گفتم
_انقدر میترسی یهو پاشم برم؟
پوزخندی زد و از رو صندلیش بلند شد و بی توجه به حرفم گفت
_بیا بشین
اخمام درجا درهم رفت که اونم با دیدن اخمام اخماش رفت توهم روی کاناپه نشستم و پای روی پا انداختم
بهش میگفتن اتاکان لقبش این بود کسی که نترس بود کسی که خون پدر تو رگاش بود اما پدری وجود نداشت
روبه روم نشست
_حرفتو بزن اتاکان وقت تلف نکن
خندید و گفت
_مثل همیشه عجول
پام رو از رو پام برداشتم و اروم خم شدم جلو با مرموزی تمام پچ زدم
_ببین منو یبار برای همیشه میگم من پری زادم نه تارا شیرفهم شد؟؟
نیشخندش پررنگ تر شد و گفت
_هوم خانم پری زاد !
دستم یخ زد خونسرد نگاهش کردم و گفتم
_حرفتو بزن
یهو بلند شد که سرمو بالا گرفتم و ابروهامو بالا دادم که رفت سمت میزش و از کشوش چند تا پاکت در اورد و اومد سمتم
و گرفت سمتم ابرو بالا انداخت و گفت
_بگیرش
دستمو دراز کردم با تردید گرفتمش سه تا پاکت بود اولیش روش تاریخ زده بود دو سال پیش دقیقا وقتی من
دیگه تو باند اتکان نبودم پاکت دومی برای یک سال بعدش و پاکت سومی تاریخش شبی بود که صلح نامه امضا شد
تنم یخ زد خوب فهمیدم قضیه چیه
پاکت سومی رو باز کردم با دیدن عکسای اون شب چشم ریز کردم
همه چی عادی ولی تنش زا بنظر میومد
نفس عمیقی کشید و پاکت اول و دوم رو هم باز کردم عکس ها همه از من و ادمای اطرافم بود که چیکار میکنن کجا میرن
سرمو انداختم پایین و با پوزخندی گفتم
_تعقیبم میکردی؟ از تو بعیده اتاکان ک نمیکردم اینقدر سوسول بازی در بیاری
نیشخندی زد و بالا سرم وایساد
_پاکت سومی که برای امساله رو باز کن افراد و ادم های خون زار....
ادامه نداد چون فهمید میدونم درباره چی حرف میزنه
نفس عمیقی کشیدم افراد خون زار ها کنار عمارت ما همه جا تو عکس دیده میشدن حتی وقتی رایان میرفت بیرون
تو عکس یه نفر که درحال تعقیبش بود دیده میشد و به یقین اون ادم از خون زار ها بود
نشست رو صندلیش و گفت
_ میدونی همه چی مثل یه بازیه
همونطور که اولین مهره شطرنجش رو میزاشت گفت
_مثل شطرنج زیاد بری جلو ...
یکی از مهره های سیاه رو برداشت و یه سرباز رو انداخت بیرون
_کشته میشی !
بلند شدم و نزدیک میزش وایساد و یه حرکت ال اسب رفتم
_این عکسا چیو ثابت میکنه؟
فیلش رو اورد جلو و مرموز نگاهم کرد
_ثابت میکنه همه چیز اون چیزی که فکر میکنی نیست قرارداد صلح درواقع قرار داد صلح نیست
با وزیر فیلش رو زدم
_تو هیچوقت همینطوری به کسی کمک نمیکنی مگه نه ؟
سرشو تکون داد و با پوزخند گفت
+افرین
+در قبال ازادیت از قفس طلایی پر و بالت رو میخوام
اخم کردم
_منظورت ....
سرشو تکون داد و حرکت دیگه ای زد که قلعه رو جلو رفتم
_اره منظورم اینه وقتی از اون قفس طلایی بیای بیرون فقط برای من اواز میخونی
اخم کردم
+و اگه قبول نکنم؟
پوزخندی زد و وزیرم رو زد
_سرنوشتت به وزیرت دچار میشه!
فکر کردم تهدیدم کرد به کشتنم اما اون اینکارو نمیکرد اروم سرمو پایین اوردم کیش و مات شده بودم
چشمامو بستم قلعه رو اشتباه حرکت داده بودم منظورش این بود تمام اطرافیانم تک به تک تقاص کارم رو پس میدن
نفسم رو دادم بیرون
_باشه!
سرشو تکون داد و دستشو گرفت سمتم
_قبول؟
نگاهی به دستش انداختم و بعد مکثی دستمو تو دستش گذاشتم و فشار دادم که متقابل فشار داد
+قبوله
7 خرداد · · جلو عمارت وایسادم کت شلوار سیاهم زیادی با عمارتش ست بود
سیاه و مرموز
جلو رفتم صدای پاشنه کفشم حتی رو مخ منم بود همنیکه نزدیک در شدم یکی از افرادش اومد جلو
سر تکون داد و گفتم
_سرکوچه بود یتیم نبود !
و همزمان اشلحه ام رو تحویل دادم که سر تکون داد و درو برام باز کرد
رمزشون بود برای هر فرد رمز متفاوتی وجود داشت
حیاطش برخلاف درخت و گل و.. که اونجا بود حس بدی بهم میداد در عمارت رو خدمه باز کرد که وارد شدم
نفس عمیقی کشیدم و بعد مکثی جلوتر رفتم که اون دختر از پله ها اومد پایین سمتم
_خوش اومدی!
سر تکون دادم و گفتم
+کجاست؟
بعد مکثی گفت
_دنبالم بیا
6 خرداد · · _تو انبار !مخفیگاه
سری تکون دادم و کلاهمو رو سرم گذاشتم خواستم برم که جلومو گرفت
_مراقب باش چیزیو لو ندی حس میکنم دختره چیزای بیشتری میدونه
سرمو تکون دادم
+تو اینجا بمون نزار محموله هارو جابه جا کنن تا وقتی اب ها از اسیاب بیوفته محموله هارو جابه جا نمیکنیم
سری تکون داد که سریع سمت مخفیگاه حرکت کردم
نیم ساعتی تو راه بودم با موتور رایان سخت بود بلاخره رسیدم پریدم پایین و به دور بر نگاه کردم جلو رفتم که
افرادم با دیدنم خودشونو زدن به اون راه اروم مشغول حرف زدن شدن و کنار کشیدن
نیشخندی زدم میدونستن چیکار کنن اروم وارد مخفیگاه شدم در سریع پشت سرم بسته شد
سر تکون دادم و رفتم داخل سرجام میخکوب شدم سرمو برگردوندم بین افرادم که در حال تمرین بودن
کسایی که به چشمم غریبه میزدن رو دیدم
اخم کردم دستمو رو کمرم گذاشتم حتی اسلحه با خودم نیاورده بودم
لعنت به این شانس سریع سمت انباری رفتم با پای خودم وارد تله شده بودم
دختره سرش پایین بود و تتوی گردنش معلوم بود اخم کردم اروم خم شدم نگاهی به تتو انداختم به اینگلیسی نوشته بود
c.yatim
چشمام گرد شد یه یتیم؟شوکه عقب رفتم کهچشماشو اروم باز کرد و سرشو بالا اورد
با دیدن من لبخند مرموزی زد
_سلام ..تارا !
اخم کردم و یه قدم عقب رفتم
+نمیخواد خودتو به موش مردگی بزنی خوب میدونم تله است
خندید و سرشو تکون داد ودستاشو بالا سرش نگه داشت یعنی از قبل دستاش باز بود
-داداش اتاکان منتظره !
با شنیدن اسمش لرزی ته دلم نشست با اخم نگاهش کردم
_منو میخواد چیکار
پوزخندی زد و از رو صندلی بلند شد
+نمیدونم...باید بریم
با صدای درگیریشون فهمیدم شروع شده و راه فراری نبود حتی اگه بود
من ادم فرار کردن نبودم اول باید بفهمم حرفش چیه
_میریم اما من خودم میام و بهتره درگیری اون بیرون تموم بشه چونه به نفع هیچکس نیست
سرشو تکون داد خوب میدونست پای حرفم میمونم
6 خرداد · · شورشو در اورده بودن یه لحضه هم صبر نکردم سوار ماشین رایان شدم و گازشو گرفتم
جهت مخالف میرفتم خلاف بود/؟کل زندگی من خلاف قانون بود
نمیدونم چیشد فقط فهمیدم تو یه ربع جلو در عمارت خون زار ها بودم از ماشین پیاده شدم محکم درشو کوبیدم و سمت عمارت رفتم
افراد خون زار ها به محض دیدنم در عمارت رو باز کردن
پوزخندی زدم اولین بار بود بدون درگیری وارد میشدم
اسلحه ام رو از کمرم کشیدم بیرون همونجا وسط حیاط عمارت اسلحه رو رو به اسمون گرفتم و سه بار شلیک کردم
و داد زدم
_اهاااای خون زارررر بیااااا بیرون که کارت زارههههههه
سریع خاتوون و خدمه اش اومدن بیرون بعدشم شاهرخ و مهرناز
شاهرخ :
_چیشده باز
خنده بلند کردم با اسلحه به سرم ضربه زدم
-فکر کردی با یه کره خر طرفی ؟هانننننن؟
مهرناز با اخم گفت
+درست حرف بزن عروس چته تو
پوزخندی زدم و با خشم داد زدم
_به من نگو عروس که همینجا یدونه تو مخت و مخم خالی میکنم
سلین با ترس اومد بیرون
_چیشده ابجی تارا
نیشخندی زدم
+از این دو نفر بپرس
با اسلحه به ننه باباش اشاره کردم شاهرخ عصبی از ایوون عمارت اومد پایین و گفت
_چرا رم کردی دختر بگو چیشده
داد زدم
+ردیاب رو ماشین رایان شنود داخل اتاق ارتان باز چه غلطی میکنین ها نقشه کشیدین؟اره؟چه گوهی میخواین بخورین
مهرناز با عصبانیت اومد جلو
_احترامت رو نگه دار تارا
اسلحه رو گرفتم سمتش با صدای گرفته پچ زدم
_یبار دیگه بگو تارا یبار دیگه چون اصلا اروم نمیشینم
سلین با گریه و هق هق گفت
_ابجی تارا نکن
پوزخندی زدم دختره مارموز همش زیر سر خودته اخه گریه کردنت برا چیه
_سلین گریه ات برای چیه تو ها ؟نکه خیلی دلت برا این ننه همچی تمومت میسوزه؟
درجا اخماش رفت توهم نیشخندی زدم شاهرخ با دست اسلحه ام رو کنار زد
_رو زن من اسلحه میکشی؟
سرمو بالا گرفتم و شلیک هوایی دیگه ای کردم
که از شونه هش بالا پرید و مهرناز با ترس خم شد و سلین هم همینطور
_اره میکشم خوب گوشاتونو وا کنین من بعد اوازه ای به گوشم بخوره که تو کارهام دخالت کردین .....
نفس گرفتم و گفتم
_مرگ این و اون برام مهم نی درجا خلاصصص
خلاص اخر رو محکم و با تن صدای بلند گفتم
سلین رنگش پرید همونجا دم در عمارت موند انگشت اشاره ام رو رو به شاهرخ گرفتم
_من نمیدونم چه تو سرت میگزره شاهرخ ..ولی به خداوندی خدا اگه این مسخره بازیو تموم نکنی من ...منننننن پری زاددددد اروم نمیشینمممم کل خاندانتو هرکی که انگ خون زار روش خورده باشه رو هست و نیستش میکنم ببین کی گفتم شاهرخ
_اینجا چخبره
با اخم برگشتم سمت ارتان سلین با گریه رفت سمت ارتان و بغلش کرد
نیشخندی زدم عجب مارموزی بود این عجب
-داداش تارا چرا اینطوری.....
صدای شلیکم که تو فضا پیچید سلین جیغی کشید و پشت داداشش قایم شد
_اخرین بارت باشه به اسم صدام میزنی !خون زار
کینه ای که از خون زار ها داشتم غیر قابل وصف بود چند سال پیش وقتی بچه بودم به دست همین شاهرخ تو انباری زندانیم کرده بودن
تا برای جهانگیر یعنی بابا م پاپوش درست کنن دستشون درد نکنه پذیرایی خوبیم کردن ازم
ارتان با اخم غرید
+اسلحه ات رو غلاف کن پری زاد! خودت خوب میدونی این نقض قرارداده
پوزخندی زدم و گفتم
_من انگشتم به هیچ اشغال و کثافتی نخورده که بخوام تقاص پس بدم حواست رو جمع کن خون زار
ارتان با شنیدن کلمه اشغال و کثافت اخماش بدجور توهم رفت با دو قدم خودشو بهم رسوند و بازوم گرفت
_بفهم چی از دهنت میاد بیرون پری زاد
بازومو محکم فشار داد پوزخندی زدم و مج دستشو گرفتم و پیچوندم که بازمو ول کرد با صورت سرخ خیره ام شد
+ببین چی بهت میگم خون زار ...فک کردی هرکی به هرکیه و دست روم بلند میکنی ؟نه تموم شد اون زمان من پری زادم نه تارا بفهم اینو
نفس گرفتم و اروم پچ زدم
-اینو تو مخت فرو کن دست رو جنس مخالفت بلندی کردی قبلش دعا کن 3 نشده باشه و گلوله تفنگم تو مغزت فرو نرفته باشه
اخمی کرد و خواست چیزی که دستشو ول کردم و بلند گفتم
_خدافظ امیدوارم صحنه بعدی جنازه هاتون جلو در این عمارت نباشه
هر کدومشون چیزی بلغور کردن بی توجه از عمارت زدم بیرون
*****
_گرفتیش ؟کجاست؟
رایان سر تکون داد
+دختره رو گرفتیم اما عتیقه ها رو نمیدونم کجا انداخته بود در رفته بود
6 خرداد · · اینکه شب عید قربان نت هارو وصل کردن.
حس اون گوسفندی رو دارم که قبل ذبح کردن بهش آب میدن😂
5 خرداد · · عتیقه ها کوچیکترین دارایی هایی بودن که میتونستم سرشون دردسر درست کنم
اما عتیقه ها برای یه کشور دیگه بود و قاچاقی اگه دستمون رو میشد کارمون زار بود
گوشیم رو باز کردم با دیدن تماس های از دست رفته از ارتان پوزخندی زدم و سرمو بالا اوردم ه دیگه دیر شده بود و دختره به بوم دست
زده بود فک کنم فهمیده با اخم دست به سینه نگاهش کردم که نیشخندی روی لبش اومد سرشو بالا گرفت که با دیدن اینکه دارم نگاهش
میکنم سریع دستشو عقب کشید و اروم از اونجا دور شد
دستش سکه های عتیقه ای بود که از طلا بود پوزخندی زدم خب
یه چیزی درمورد اون دختر اشنا بود خیلی اشنا نفس عمیقی کشیدم و دنبالش کردم رایان هم همینطور اروم پشت سرم میومد جمعیت زیاد بود
دیدم یواشکی داره میره سمت در خروجی پشت دیوار کمین کردیم
_رایان حواست باشه تعقیبش میکنیم !
چیزی نگفت دختره به دور بر نگاه کرد که خودمو عقب کشیدم وقتی مطمعن شد کسی نیست از در فرعی خروجی رفت بیرون
دنبالش رفتیم که دیدم سوار یه جی کلاس مشکی شد
چشمام گرد شد و مشکوک نگاهش کردم نشست پشت فرمون که سریع سوار ماشین رایان شدیم و با فاصله زیادی تعقیب میکردیمش
یهو با پیچیدن ماشینی جلومون رایان محکم زد رو ترمز عصبی سرمو بالا اوردم اما با دیدن ماشین ارتین عصبی پیاده شدم و گفتم
_چیکار میکنی روانی
با اخم توپید بهم
+تلفنت چرا خاموشه هان ....
داد زدم
_دلم خواست سایلنت کردم حالا هم سریع بکشن کنار ماشینتو
رایان از ماشین پیاده شد و با اخم گفت
_دعواتون هرچی هست بعدا بین خودتون حل کنید الان وقت نداریم
اما فک کنم دیر شده بود جی کلاس اون دختره غیب شده بود انگار
با عصبانیت لگدی به چرخ ماشین رایان زدم که یهو یه چیزی افتاد با چشمای گرد خم شدم و برداشتمش
یه تراش کوچیک که برای ردیابی بود اخم کردم
5 خرداد · · با اخم مقابلش نشستم و دستمو زیر چونم گذاشتم که گوشیم زنگ خورد
بی توجه به ارتان ورداشتم با دیدن اسم دلارا اخم کردم
_بله
+سلامتو خوردی؟
_بنال
چند ثانیه مکث کرد و گفت
_کد 368 موقعیت گالری هنر
اخم کردم و تماس رو قطع کردم و بلند شدم که ارتان گفت
_کجا؟
با ابروی بالا رفته برگشتم سمتش
_ربطش به تو؟
اخمی کرد که متقابلا اخم کردم و گفتم
_از حد فرا نرو
و بلند شدم و سریع از اون عمارت کوفتی زدم بیرون همزمان به رایان زنگ زدم
_جانم خواهر کوچولو
لبخند کمرنگی زدم
+کد 368 گالری هنر از طرف دلارا گزارش شده
سریع جدی گفت
_موقعیت تو ؟
سوار ماشین شدم و گفتم
+موقعیت 700
خوبه ای گفت و تماسو قطع کرد
700 یعنی تو راه بودم
و 368 ؟طعمه تو دام افتاده
سریع جلوی گالری هنر که مثل همیشه شلوغ بود نگه داشتم
اسلحه رو از داشبورد برداشتم و از ماشین پیاده شدم که ماشین رایان کنار پام زد رو ترمز
اسلحه رو روی کمرم گذشاتم و چشمکی برای رایان زدم
که نیشخندی زد و سریع اومد سمتم
_دلارا؟
+نمیدونم باید بریم داخل
سرشو تکون داد جلوتر راه افتاد گوشیم زنگ خورد که رایان با مکث چرخید سمتم
_برو من میام
سری تکون داد و رفت تماسو جواب دادم که صدای نکره ارتان تو گوشم پیچید
_تارا کجایی ؟
+فک کنم بهت گفتم نه ؟
_تارا بچه بازی در نیار سریع بگو کجایی
بی توجه بهش تماسو قطع کردم و گوشیو سایلنت کردم
رفتم داخل رایان و دلارا داشتن قدم میزدن بین جمعیت چشمشون رو یه نفر قفل کرده بودن
رد نگاهشونو گرفتم یه دختر اشنا بود نفس عمیقی کشیدم اروم از کنار دلارا رد شدم طعنه ای بهش زدم که متوجهم شد
اروم از کنار دختر رد شدم و پوزخندی زدم به دیواری همون نزدیکی ها تکیه دادم
این جوجه فسقلی بوم های منو که توش عتیقه هارو قایم میکردم و میدزدید؟
برای چی باید بوم نقاشی بدزده ...شاید هم میدونست داخلش عتیقه قایم میشه بوم هارو میشناخت چون من
اون بوم هارو علامت گذاری میکردم
دلارا اروم اومد سمتم که پشت سرش رفتیم سمت خلوت تر
گوشی دختره رو که نامحسوس ازش قاپیده بودم رو دادم دست دلارا
_ رمزش رو باز کن و چکش کن
سر تکون داد و رفت دختره با دقت نگاهشو رو بوم میچرخوندم خم شد اروم دستشو رو بوم بکشه که پوزخندی زدم و نزدیکش
شدم و گفتم
_ببخشید نمیتونید به بوم ها دست بزنید
رنگش پرید ولی سریع خودشو جمع جور کرد
_بله معذرت میخوام
خواهش میکنم زیر لب زمزمه کردم نشونه ها روی جنس بوم بود هرچقدر سفت تر بود همونقدر بیشتر عتیقه توش بود
معمولا دختره تا ساعت 8 اینا تو گالری هنر پرسه میزد و اخراش یه بوم میدزد خیلی تمیز بدون اینکه کسی بفهمه
3 خرداد · · با خرو پفش پوکر زل زدم بهش و چشمامو ریز کردم یهو پریدم رو شکمش و جیغ کشیدم
_مرتکیه خفه شو دیگه
چشماشو با بهت باز کرد و به منی که از حرص سرخ شده بودم نگاه کرد
_چته میمون
بالشتو کوبیدم تو صورتش
+عمت میمونه خون زار
یهو کمرم و گرفت و انداخت کنارش اونور تخت عصبی رو تخت وایسادم
_مرتیکه خر
روشو کرد اونور بخوابه که تو یه حرکت انتحاری پارچه ابو برداشتم و ریختم روش
چند دقیقه مثل مجسمه ثابت بود خواستم ببینم نفس میکشه یا نه یهو سیخ نشست سرجاش
اخ اخ
بسم یک
الله دو
الرحمان سه
ال..
به رحیم نرسید و پا به فرار گذاشتم اونم مثل چی اژیر میکشید و دنبالم میکرد برگشتم نگاهش کنم
که با مخ رفتم تو دیوار همونجا روبه روی دیوار اروم وایسادم نفس کشیدم یبار دیگه بازم ولی جواب نداد
اینبار من اژیر کشیدم و دنبالش میکردم
_وایسا ..وایسا که خونت حلاله ریختممممم خونتووو به ابلفض ارتانننننن
مثل خود عربده زد
+یاغارتاننننن ..
******
کلافه یخ رو کوبیدم تو سرش
_تو کافیتو بخور اقای خون زار
چپ چپ نگاهم کرد که یخ رو روی پیشونیم گذاشتم و کلافه نفسمو فوت کردم
سرجام وایسادم که ارتان سوالی نگاهم کرد دستمو به معنای ساکت نگه داشتم و اروم خم شدم و از زیر میز اتاق کارش شنود رو در اوردم
چشماش گرد شد که با اخم به شنود نگاه کردم و داخل قهوه ی ارتان انداختم
_فکر نکنم برای یتیم ها باشه !
ارتان سرشو اورد بالا و گفت
+خودم حلش میکنم
اخم کردم و گفتم
_جز یتیم ها کی میخواد بیاد عمارت خون زار ها
نگاه معنا داری انداخت که نچی کردم
_امکان نداره توهم خفه لطفا
ابرو بالا انداخت و به صندلیش تکیه داد
_یعنی؟
سرشو به معنای اره تکون داد
اخم کردم همینمون کم مونده بود که خوانواده های گرامیمون برامون تله بزارن
3 خرداد · · ممنون بابات حمایت هاتون تو این چند روز واقعا متاسفم یکم فعالیت کم شده سعی میکنم بیشتر فعالیت کنم
از حمایت هاتون متشکرم
2 خرداد · · جبران و جهانگیر نگران نگاهم کردن که با بهت گفتم
_شماها دیوونه شدین؟نه؟
+فقط رایان نه بلکه پای سلین هم این وسطه
با حرف شاهرخ دیگه چشمام گرد تر از این نمیشد اروم برگشتم سمت ارتان
خونسرد نگاهم کرد هنوز دستمو محکم نگه داشته بود
سلین خواهر ارتان بود و رایان برادرم
دیگه چیزی نگفتم نفسم بند اومده بود از بی رحمیشون دستمو از دست ارتان کشیدم بیرون و رفتم بیرون
*******
سه هفته بعد
تالار باشکوه عمارت خون زار اینه ای تمام نما بود از قدرت و سرمای بی رحمانه خوانواده خون زار بود .
پوزخندی زدم
چلچراغ های کریستالی نور سرردشون روی چهره های گرفته ی تمام کسایی که اونجا بود افتاده بود
همه اومده بودن تا با چشمای خودشون ببین .ببینن پایان این جنگ خونینن رو
و ارتان خون زار وارث حکومت بزرگ پدرش صدر میز وایساده بود کت و شلوار خوش دوختش هیکل عضلانی و قامت بلندش رو تو چشم ادم فرو میکرد
اما امان از اون نگاه خیره ی سرد و ابیش سردتر از شب های قطب شمال بود
و اما من
تارا پری زاد
با دامن دنبال دار سرمه ای که با فضای سنگین و مطلق سیاهشون کاملا متفاوت بود
من تا همین چند وقت پیش زندگیم با ارامش با بوم های نقاشی و بوی رنگ و دانشگاه هنر گره خورده بود و حالا کجا بودم
دقیقا راس اون حکومتی که سعی کردم هیچوقت قاطی بازی کثیفشون نشم
و اون قرار داد پایانی که روی میز بود و خود نویس براق کنارش امضای ما یعنی قبول صلح و امنیت صدای خود نویس روی کاغذ قرارداد
مثل ضربه چکش مجسمه ساز روی سنگ بود
محکم و قاطع وقتی اخرین امضارو زد نفس حبس شده ام انگار بلاخره ازاد شد
دستای لرزونمو پشت کمرم نگه داشتم میترسیدم یه اتفاقی بیوفته تا جون رامین به خطر بیوفته
ارتان دستش رو کمرم نشست و اروم دم گوشم گفت
_به قفس طلایی خوش اومدی
کلمه قفس طلایی!این معنی رو میداد که میتونی هرچی بخوای داشته باشی اما توقع ازادی نداشته باش
تلخندی زدم
_خودت خوب میدونی هیچ وقت تسلیم هیچ قفسی نشدم
ارتان چشماش برق زد و لبخندش پهن تر شد اما چیزی نگفت و صاف وایساد
همه مشغول بودن و محتاط همه از کوچیک تا بزرگ اینجا مافیا بودن هیچکس بدون کارتی که تراش مخصوص خودشو داشت
نمیتونست وارد عمارت بشه افراد های خون زار امروز بیشتر کرده بودن امنیت عمارت رو
*****
ساعت تقریبا 3 نصفه شب بود و من هنوز بالا سر ارتان وایساده بودم کفری منتظر بودم
به خداوندی خدا یبار دیگه تو خواب با خودش حرف بزنه با همین بالشت خفه اش میکنم
2 خرداد · · بسم الله الرحمان الرحیم
با تمام عصبانیتی که تو تک تک سلول های بدنم شعله میکشید گوشیو پرت کردم که صد تا تیکه شد دستمو
بین موهامو بردم و نفس عمیقی کشیدم و به نقاشی روبروم خیره شدم
بلند شدم و کتمو چنگ زدم و از ویلا زدم بیرون کفشامو سر سریع پوشیدم و سوار ماشینم شدم
فقط یه ربع طول کشید با ترمز وحشتناکی جلوی عمارت خودمون نگه داشتم
و با سرعت بدون توجه به خوش امد گویی خدمه وارد عمارت شدم اما با دیدن خون زار ها عصبی دست مشت کردم و سعی کردم اروم باشم
بابا با اخم برگشت سمتم و چیزی نگفت و مامان جیران هم ساکت بود بلاخره شاهرخ به حرف در اومد
_سلام خانم پری زاد
با اخم سر تکون دادم و چیزی نگفتم
شاهرخ و بابام یجا باشن و خون و خونریزی راه نیوفته؟
این دو تا جنگ خونین داشتن باهم حالا چخبر شده بود پشت تلفن یچیزایی بلغور کرد برام سحر(خدمشون)
ولی اونقدر عصبی بودم که فقط وقتی فهمیدم خوانواده خون زار اومدن به عمارت ما اعصابم به نقطه ظریفی رسید
و اما بدتر از اینا؟
دیدن ارتان خون زار اونم دقیقا با پوزخند معروفش که نگاه براقش رو من بود
دستمو مشت کردم از این ادم خاطره خوبی نداشتم
_اگه فکراتونو کردین یکی به خودش زحمت بده بگه اینجا چخبره
ارتان زودتر از شاهرخ گفت
_مسئله خاصی نیست فقط اومدیم کینه های قدیمی رو رفع کنیم
پوزخندی زدم و نزدیکش شدم و ضربه نسبتا محکمی به شونه اش زدم
_کینه قدیمی؟نه انگار تو حوس کتک خوردن کردی نه؟
بابا یعنی بهتر بگم جهانگیر با تشر اسممو صدا زد
_اروم باش تارا
ولی همچنان با اخم نگاهش میکردم
بلاخره هرچند با مکث گفت
_هوم فک کنم خیلی!
ایندفعه شاهرخ بود که با صدا گرفته اش صداش میزد
پوزخندی زدم و یهو یقه اش رو گرفتم و کله ای بهش زدم شاهرخ و جهانگیر سریع اومدن جلو قبل اینکه دوباره مشتم بشینه رو صورتش جدامون کردن
ارتان پوزخندی زد و دستی به بینیش که خون میومد کشید مادرش مهرناز سریع دستمالی بهش داد و خواست با اخم چیزی بهم بگه که با دیدن نگاه
بد من خفه شد
جهانگیر عصبی بهم توپید
_چته دختر بزار دو دیقه بگزره حداقل
اخمی کردم و به اجبار مامان روی یکی از مبل های سه نفره نشستم دستمو زیر چونم زدم جیران(مامانش)دستش رو شونه ام بود تا بلند نشم
ارتان نیشخندی بهم زد و خونی که هرچند خیلی کم بود رو با دستمال پاک کرد طوری نزده بودم که بدجور خون بیاد از دماغش فقط بشونمش سرجاش
میدونستم این نیشخندا تهش به پیروزیه پس باید جوری زهرمو خالی میکردم
جهانگیر و شاهرخ بعد صحبت کمی نشستن روبروم که با اخم گفتم
_ هرچی میگین سریع
هردوشون اخم کردن که نیشخندی براشون زدم
شاهرخ :
_برای اینکه این وضع تموم بشه ما یه قرار داد بستیم...
قبل اینکه ادامه بده گفتم
_کدوم وضع ؟ما همیشه این جنگ رو باهم داریم چه بخواین چه نخواین تمومی نداره
جهانگیر با تشر گفت
+بسه تارا اول حرفمونو گوش کن بعد
چیز ی نگفتم حواسم بود که ارتان کنارم نشست
جیران دستشو از روی شونه ام برداشت و پیش جهانگیر نشست
شاهرخ:
_قرار داد بستیم به این جنگ بینمون خاتمه بدیم چه لفضی چه فیزیکی چه رقابت محموله ای و به شرط اینکه تارا تو و ارتان پسرم با هم ازدواج کنید و ....
وسط حرف با عصبانتی پریدم داد زدم
_ازدواججججج؟اونم با کی؟ارتانننن؟
خواستم بلند شم که ارتان دستمو گرفت و با اخم گفت
_وایسا تارا
+چیو وایسم تو چرا هیچی نمیگی عاشق چشم و ابرو هم نیستیم که ....
یهو جهانگیر گفت
_اگه ازدواج نکنین قرارداد فسخ میشه و فسخ این قرار داد فقط با مرگ رایان عه
خشکم زد با بهت تکرار کردم
_مرگ رایان؟
24 اردیبهشت · · به بعضی هام باس گفت بزرگیت به ذات و شعورته نه به ریش و سیبیلت
24 بهمن · · در تاریخ بنویسید در جایی زندگی میکنیم که همه چیز گران بود الا جانمان.
فرزند ایران و جان فدای میهن...💔
به هر چیزی در جهان پناه ببری
در امانی جز 'انسان'
⠀
عجب نسلی بودیم....
به ما که رسید...
جنگلا؛ سوخت
دریاچها خشک شد
بیماری اومد
ماشین 10 تومنی
شد 900 میلیون
از داخل تحریم شدیم
از بیرون تحدید
جنگ داخلی و خارجی دیدیم
شدیم نسل پر از
دیدن نداشتن
دویدن نرسیدن و
رفتن و موندن
انتخاب بین سخت و سخت تر
ولی تازه داشتیم بزرگ میشدیم ها💔🙂
هعی ....و شاید در جهانی دیگر این حرف ها نه نوشته شود نه گفته شود حتی به ذهن کسی نرسد و همگی خوش باشیم