عتیقه ها کوچیکترین دارایی هایی بودن که میتونستم سرشون دردسر درست کنم 

اما عتیقه ها برای یه کشور دیگه بود و قاچاقی اگه دستمون رو میشد کارمون زار بود 

گوشیم رو باز کردم با دیدن تماس های از دست رفته از ارتان پوزخندی زدم و سرمو بالا اوردم ه دیگه دیر شده بود و دختره به بوم دست 

زده بود فک کنم فهمیده با اخم دست به سینه نگاهش کردم که نیشخندی روی لبش اومد سرشو بالا گرفت که با دیدن اینکه دارم نگاهش 

میکنم سریع دستشو عقب کشید و اروم از اونجا دور شد 

دستش سکه های عتیقه ای بود که از طلا بود پوزخندی زدم  خب 

یه چیزی درمورد اون دختر اشنا بود خیلی اشنا نفس عمیقی کشیدم و دنبالش کردم رایان هم همینطور اروم پشت سرم میومد جمعیت زیاد بود 

دیدم یواشکی داره میره سمت در خروجی پشت دیوار کمین کردیم 

_رایان حواست باشه تعقیبش میکنیم !

چیزی نگفت دختره به دور بر نگاه کرد که خودمو عقب کشیدم وقتی مطمعن شد کسی نیست از در فرعی خروجی رفت بیرون 

دنبالش رفتیم که دیدم سوار یه جی کلاس مشکی شد

چشمام گرد شد و مشکوک نگاهش کردم نشست پشت فرمون که سریع سوار ماشین رایان شدیم و با فاصله زیادی تعقیب میکردیمش

یهو با پیچیدن ماشینی جلومون رایان محکم زد رو ترمز عصبی سرمو بالا اوردم اما با دیدن ماشین ارتین عصبی پیاده شدم و گفتم

_چیکار میکنی روانی 

با اخم توپید بهم 

+تلفنت چرا خاموشه هان ....

داد زدم 

_دلم خواست سایلنت کردم حالا هم سریع بکشن کنار ماشینتو 

رایان از ماشین پیاده شد و با اخم گفت 

_دعواتون هرچی هست بعدا بین  خودتون حل کنید الان وقت نداریم 

اما فک کنم دیر شده بود جی کلاس اون دختره غیب شده بود انگار 

با عصبانیت لگدی به چرخ ماشین رایان زدم که یهو یه چیزی افتاد با چشمای گرد خم شدم و برداشتمش 

یه تراش کوچیک که برای ردیابی بود اخم کردم