شاه شطرنج 11
7 خرداد · · خواندن 3 دقیقه مکثی کرد و با اخم گفت
_هیچ گو..هی نمیتونن بخورن !
اخمام متقابل رفت تو هم عینکشو از رو چشاش برداشتم رو چشمای خودم گذاشتم
حرصی نگاهم کرد که ابرو بالا انداختم و به جلو اشاره کردم که پوفی کشید و به جاده خیره شد
***
_میفهمی چی میگی اتکان؟
سرشو تکون داد و گفت
_اره صلح نامه قرار داد رو پاره کن
عصبی زدم رو شونه اش
+که رایان بمیره؟
تو صورتش براق شدم خندید و مچمو گرفت و کشید سمت خودش که دستامو دو طرف صندلیش گذاشتم تا نیوفتم روش
_نمیمیره جاش امنه
اخم کردم
_صد بار بهت گفتم اون تا اخر عمر نمیتونه مخفی بمونه که..
یقمو گرفت وکشید ودم گوشم پچ زد
_اگه میخوای خلاصشون کنی کاری که میگم رو انجام بده افرین دختر خوب!
اروم یقه ام رو ول کرد به چشمای سردش خیره شدم و نفسمو فوت کردم بیرون
_به نفعته همه چیز اونطوری که میگی باشه
سرشو تکون داد و گفت
_همونطوری میشه که من میگم انگار یادت رفته خشم یتیم ها رو از خون زار ها
باندش رو اینطوری صدا میزدن
یتیم ها
اوازه اش همه جا پیچیده نفس عمیقی کشید و عقب رفتم
خشمشون از خون زار ها رو؟دلیل یتیم شدنشون خون زار ها بودن
_میبینمت !
گفت و دستشو تکون داد برام
اخم کردم و بی توجه از اتاقش زدم بیرون که مهربانو با دیدنم افتاد دنبالم و زر زر کردنش شروع شد
_خانوم وایسین بگم نفیسه بیاد
+نمیخواد
_پس الان میرم علی رو خبر میکنم
عصبی همونطوری که از پله ها پایین میرفتم برای بار دوم تکرار کردم
_نمیخوام خودم میرم
+خانوم....
عصبی برگشتم سمتش
_بسه مهر بانو قبلنا خوب بلد بود پشت سرم واق واق کنی الان چیشده پشت سرم خانوم خانوم میکنی ها
شوکه شدنش رو حس کردم اخم کردم غیر از این بود؟ اون وقتایی که بچه تر بودم و اتاکان نجاتم داده بود مهربانو
مثل این مادر شوهرای عفریته دنبالم میکرد و ناسزا و چرت و پرت تحویلم میداد فکر میکرد یادم میره فش هاش و کتکاش ؟
بی توجه بهش سریع سمت ماشینم رفتم به محض نشستن تو ماشین نس حبس شده ام رو دادم بیرون
حرکت کردم تا نیم ساعت بی هدف داشتم میچرخیدم تا اینکه خودمو جلو عمارت خون زار دیدم
خوب انگار واقعا باید انجامش بدم
پوزخندی زدم و جلو رفتم افراد با تردید درو برام باز کردن معلومه خب اخرین بار خاطره خوبی براشون نساخته بودم..
وارد عمارت شدم
ایندفعه هم همینطوره من کی اروم وارد این عمارت شدم که الان بشم
به محض وارد شدنم سلین جلوم قرار گرفت
_کجا ؟
+خان داداشت کجاس باس بینمش
خودم هم از لحنم تعجب کردم به چه برسه به سلین
اخم کرد و گفت
_ن...
قبل اینکه بزارم نطقش و بده بیرون هلش دادم سمت چپ و از پله های عمارت بالا رفتم مستقیم
رفتم اتاق ارتان درو باز کردم با اخم برگشت سمت در با دیدن من ساکت شد
_قرار داد ازدواج کجاست
متعجب نگاهم کرد
_برای چی میخوای
_ارتان سوال نپرس بدش به من
رفت سمت کمدش و قرار داد رو بیرون کشید داد دستم
پوزخندی زدم اصلی رو داده بود خنگ !
خب!
یهو از وسط پارش کردم و بعد تیکه تیکه اش کردم و پرتش کردم زمین
با چشمای گرد نگاهم کرد که ابرو بالا انداختم
_قرار داد از بین رفت ارتباط بین ما هم از بین رفت
شوکه نگاهم کرد
+تو چیکار کردی!رایان سلین ..
با نیشخندی گفتم
_بخشیدمشون به خدا
عصبی خیز برداشت سمتم که جاخالی دادم عصبی نگاهم کرد که با پوزخندی دستامو داخل جیبم گذاشتم
_چیشد فشاری شدی؟ببخشید از عمد نبود اقای خون زار
دستش بالا رفت تو چند سانتی صورتم دستشو رو هوا گرفتم و گفتم
_بهت یاد ندادن دست رو زن و دختر نمیتونی بلند بکنی نه؟
یهو دستش و ول کردم و همونو سیلی کردم تو صورتش
+چون اگه یاد نگیریش همینطوری سیلی میخوری !تف به ذاتت بیاد عوضی
شوکه بود مغزش ارور نمیداد
یهو چرخیدم سمتش هنوز خنک نشده بودم مشتی تو صورتش کوبیدم که افتاد رو زمین گوشه لبش زخم شد
_بهت گفتم تسلیم هیچ قفسی نمیشم ارتان!
برگشتم برم دیدم سلین دم در وایساده با بهت مارو تماشا میکنه
پوزخندی زدم و رفتم جلو
_تو جهنم میبینمت سلین