<?xml version='1.0' encoding='utf-8' ?>
	<rss xmlns:dc='https://purl.org/dc/elements/1.1/' xmlns:content='http://purl.org/rss/1.0/modules/content/' xmlns:slash='http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/' xmlns:atom='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' version='2.0'>
	<channel>
	<title>رویای دارکــ+رمــان</title>
	<link>https://ayrsamiliwe.blogix.ir</link>
	<atom:link href='https://ayrsamiliwe.blogix.ir/rss' rel='self' type='application/rss+xml' />
	<description>در پایان داستان من ...مرگ اغاز فصلی دیگر از ان بود.</description>
	<language>fa</language>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Thu, 28 May 2026 17:55:50 +0330</lastBuildDate><item>
				<title>هی</title>
				<link>https://ayrsamiliwe.blogix.ir/post/267</link>
				<description><![CDATA[<p>دلم میخواست شب بشه خدا بیا بشینه پیشم باهاش حرف بزنم </p><p> </p>]]></description>
				<pubDate>Thu, 28 May 2026 17:55:50 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://ayrsamiliwe.blogix.ir/post/267/comment</comments>
				<dc:creator>𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥</dc:creator>
				<guid>https://ayrsamiliwe.blogix.ir/post/267</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>کلا..</title>
				<link>https://ayrsamiliwe.blogix.ir/post/266</link>
				<description><![CDATA[<p>کلاصمیمی‌نشدن‌باهرکسی،لطف‌بزرگیه‌که<br>می‌تونید درحق‌خودتون‌بکنید.</p>]]></description>
				<pubDate>Thu, 28 May 2026 17:45:18 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://ayrsamiliwe.blogix.ir/post/266/comment</comments>
				<dc:creator>𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥</dc:creator>
				<guid>https://ayrsamiliwe.blogix.ir/post/266</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>ولی..</title>
				<link>https://ayrsamiliwe.blogix.ir/post/265</link>
				<description><![CDATA[<p>میتونم بگم اهنگ صبر 2 یه شاهکار بود حداقل برای من .</p>]]></description>
				<pubDate>Thu, 28 May 2026 17:42:21 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://ayrsamiliwe.blogix.ir/post/265/comment</comments>
				<dc:creator>𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥</dc:creator>
				<guid>https://ayrsamiliwe.blogix.ir/post/265</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>شاه شطرنج 11</title>
				<link>https://ayrsamiliwe.blogix.ir/post/264</link>
				<description><![CDATA[<p>مکثی کرد و با اخم گفت </p><p>_هیچ گو..هی نمیتونن بخورن !</p><p>اخمام متقابل رفت تو هم عینکشو از رو چشاش برداشتم رو چشمای خودم گذاشتم</p><p>حرصی نگاهم کرد که ابرو بالا انداختم و به جلو اشاره کردم که پوفی کشید و به جاده خیره شد </p><p>***</p><p>_میفهمی چی میگی اتکان؟</p><p>سرشو تکون داد و گفت</p><p>_اره صلح نامه قرار داد رو پاره کن  </p><p>عصبی زدم رو شونه اش </p><p>+که رایان بمیره؟</p><p>تو صورتش براق شدم خندید و مچمو گرفت و کشید سمت خودش که دستامو دو طرف صندلیش گذاشتم تا نیوفتم روش</p><p>_نمیمیره جاش امنه </p><p>اخم کردم</p><p>_صد بار بهت گفتم اون تا اخر عمر نمیتونه مخفی بمونه که..</p><p>یقمو گرفت وکشید ودم گوشم پچ زد </p><p>_اگه میخوای خلاصشون کنی کاری که میگم رو انجام بده افرین دختر خوب!</p><p>اروم یقه ام رو ول کرد به چشمای سردش خیره شدم و نفسمو فوت کردم بیرون </p><p>_به نفعته همه چیز اونطوری که میگی باشه </p><p>سرشو تکون داد و گفت</p><p>_همونطوری میشه که من میگم انگار یادت رفته خشم یتیم ها رو از خون زار ها </p><p>باندش رو اینطوری صدا میزدن </p><p>یتیم ها </p><p>اوازه اش همه جا پیچیده نفس عمیقی کشید و عقب رفتم </p><p>خشمشون از خون زار ها رو؟دلیل یتیم شدنشون خون زار ها بودن </p><p>_میبینمت !</p><p>گفت و دستشو تکون داد برام </p><p>اخم کردم و بی توجه  از اتاقش زدم بیرون که مهربانو با دیدنم افتاد دنبالم و زر زر کردنش شروع شد</p><p>_خانوم وایسین بگم نفیسه بیاد </p><p>+نمیخواد</p><p>_پس الان میرم علی رو خبر میکنم</p><p>عصبی همونطوری که از پله ها پایین میرفتم  برای بار دوم تکرار کردم </p><p>_نمیخوام خودم میرم</p><p>+خانوم....</p><p>عصبی برگشتم سمتش </p><p>_بسه مهر بانو قبلنا خوب بلد بود پشت سرم واق واق کنی الان چیشده پشت سرم خانوم خانوم میکنی ها</p><p>شوکه شدنش رو حس کردم اخم کردم غیر از این بود؟ اون وقتایی که بچه تر بودم و اتاکان نجاتم داده بود مهربانو</p><p>مثل این مادر شوهرای عفریته دنبالم میکرد و ناسزا و چرت و پرت تحویلم میداد فکر میکرد یادم میره فش هاش و کتکاش ؟</p><p> </p><p>بی توجه بهش سریع سمت ماشینم رفتم به محض نشستن تو ماشین نس حبس شده ام رو دادم بیرون </p><p>حرکت کردم تا نیم ساعت بی هدف داشتم میچرخیدم تا اینکه خودمو جلو عمارت خون زار دیدم </p><p>خوب انگار واقعا باید انجامش بدم </p><p>پوزخندی زدم و جلو رفتم افراد با تردید درو برام باز کردن معلومه خب اخرین بار خاطره خوبی براشون نساخته بودم..</p><p>وارد عمارت شدم </p><p>ایندفعه هم همینطوره من کی اروم وارد این عمارت شدم که الان بشم </p><p>به محض وارد شدنم سلین جلوم قرار گرفت</p><p>_کجا ؟</p><p>+خان داداشت کجاس باس بینمش</p><p>خودم هم از لحنم تعجب کردم به چه برسه به سلین </p><p>اخم کرد و گفت</p><p>_ن...</p><p>قبل اینکه بزارم نطقش و بده بیرون هلش دادم سمت چپ و از پله های عمارت بالا رفتم مستقیم </p><p>رفتم اتاق ارتان درو باز کردم با اخم برگشت سمت در با دیدن من ساکت شد </p><p>_قرار داد ازدواج کجاست</p><p>متعجب نگاهم کرد </p><p>_برای چی میخوای</p><p>_ارتان سوال نپرس بدش به من</p><p>رفت سمت کمدش و قرار داد رو بیرون کشید داد دستم </p><p>پوزخندی زدم اصلی رو داده بود خنگ !</p><p>خب!</p><p>یهو از وسط پارش کردم و بعد تیکه تیکه اش کردم و پرتش کردم زمین </p><p>با چشمای گرد نگاهم کرد که ابرو بالا انداختم </p><p>_قرار داد از بین رفت ارتباط بین ما هم از بین رفت</p><p>شوکه  نگاهم کرد </p><p>+تو چیکار کردی!رایان سلین ..</p><p>با نیشخندی گفتم </p><p>_بخشیدمشون به خدا</p><p>عصبی خیز برداشت سمتم که جاخالی دادم عصبی نگاهم کرد که با پوزخندی دستامو داخل جیبم گذاشتم</p><p>_چیشد فشاری شدی؟ببخشید از عمد نبود اقای خون زار </p><p>دستش بالا رفت تو چند سانتی صورتم دستشو رو هوا گرفتم و گفتم </p><p>_بهت یاد ندادن دست رو زن و دختر نمیتونی بلند بکنی نه؟</p><p>یهو دستش و ول کردم و همونو سیلی کردم تو صورتش</p><p>+چون اگه یاد نگیریش همینطوری سیلی میخوری !تف به ذاتت بیاد عوضی</p><p>شوکه بود مغزش ارور نمیداد </p><p>یهو چرخیدم سمتش هنوز خنک نشده بودم مشتی تو صورتش کوبیدم که افتاد رو زمین گوشه لبش زخم شد </p><p>_بهت گفتم تسلیم هیچ قفسی نمیشم ارتان!</p><p>برگشتم برم دیدم سلین دم در وایساده با بهت مارو تماشا میکنه</p><p>پوزخندی زدم و رفتم جلو</p><p>_تو جهنم میبینمت سلین</p><p> </p><p> </p><p> </p>]]></description>
				<pubDate>Thu, 28 May 2026 17:36:17 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://ayrsamiliwe.blogix.ir/post/264/comment</comments>
				<dc:creator>𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥</dc:creator>
				<guid>https://ayrsamiliwe.blogix.ir/post/264</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>شاه شطرنج 10</title>
				<link>https://ayrsamiliwe.blogix.ir/post/263</link>
				<description><![CDATA[<p>********</p><p>_داداش تروخدا دعواش نکن</p><p>نیشخندی زدم به گوشه کمد تکیه دادم دختره مارموز هفت خط </p><p>+یعنی چی سلین ؟چطوری تورو زده اخه؟اون اصن دست رو تو بلند نمیکنه </p><p>ارتان بود از صبح تو اتاق کار ارتان داشتیم این و اونو هک میکردیم به جایی برسیم هرچند گاهی هم دعوا میکردیم </p><p>یدیقه رفتم سرویس و خانم پیداش شد و با گونه زخمی و چشمای قرمز که اره من زدمش عجب !اگه یدونه دیگه ارتان نزنه تو گوشش</p><p>رفتم جلو که با دیدن من رنگش پرید و از فرصت استفاده کرد پشت ارتان قایم شد که اره من مظلوم اخه اگه من نفهم درد تو چیه که باید</p><p>برم بمیرم سلین </p><p>_چیشده </p><p>سلین کفری با اشک ساختگی گفت </p><p>_چیشده؟منو میزنی بعد میپرسی چیشده ؟</p><p>ابرو بالا انداختم و مرموز گفتم</p><p>_بگو بدونم کی زدمت که منم یادم بیاد</p><p>ارتان ساکت به حرفامون گوش میداد</p><p>+همین نیم ساعت پیش دختر چش سفید....</p><p>لبامو خیس کردم و سرمو تکون دادم رو به ارتان گفتم </p><p>_امم نیم ساعت پیش من با تو تو این اتاق پرونده حل نمیکردم؟شاید من توهم زدم نه؟</p><p>چشمای سلین گرد شد به تپه پته افتاد </p><p>_نیم ساعت پیش ن....</p><p>قبل اینکه بیشتر خودشو  لو بده گفتم</p><p>+من از صبح تو این اتاق با بردار عزیزت  کار میکردیم بنظر نمیاد من حتی ثانیه ای از این اتاق بیرون رفته باشم</p><p>سلین ترسیده به ارتان نگاه کرد که ارتان با اخمای درهم رفت بیرون</p><p>سلین با خشم نگاهم کرد </p><p>_حسابتو میرسم دختره دریده </p><p>قبل اینکه بره یقشو جوری گرفتم و کشیدم که صورتش کبود شد</p><p>+ببین منو سلین با اعصاب من بازی نکن که بد میبینی برو برا  دخترایی که ساده ان نمیفهمن چطوری از خودشون دفاع کنن پاپوش درست کن </p><p>نفسی گرفتم و با پوزخندی ادامه دادم</p><p>+من کسی نیستم که بتونی باهاش در بیوفتی سلین یکی هم قد و اندازه خودت پیدا کن </p><p>بعد یقه اش رو محکم ول کردم که افتاد رو زمین و به سرفه افتاد سرد نگاهش کردم و از اتاق بیرون رفتم </p><p> خون زار ها .....هیچوقت نتونستم باهاشون کنار بیام </p><p>همین که از عمارت زدم بیرون جی کلاس سفیدی جلو پام ترمز زد سرمو بالا گرفتم نفیسه بود همون دختری که زیر دست اتاکان عه</p><p>_بپر بالا پری زاد</p><p>اخمام تو هم رفت در و باز کردم و نشستم که ماشین از جا کنده شد</p><p>+گواهینامه داری دیگه ؟</p><p>_نه!</p><p>کوبیدم رو پیشونیم عی بترکی نفیسه</p><p>- الان پلیس با این ماشین نگهمون داره چیکار میخوای بکنی ها ؟</p><p> </p>]]></description>
				<pubDate>Thu, 28 May 2026 10:39:04 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://ayrsamiliwe.blogix.ir/post/263/comment</comments>
				<dc:creator>𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥</dc:creator>
				<guid>https://ayrsamiliwe.blogix.ir/post/263</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>شاه شطرنج 9</title>
				<link>https://ayrsamiliwe.blogix.ir/post/262</link>
				<description><![CDATA[<p>با اخم دنبالش راه رفتم عینکمو رو موهام گذاشتم</p><p>جلوی یه در ایستاد در زد و رفت داخل </p><p>به دیوار تکیه دادم واقعا این دختر این همه جنجال درست کرد تا فقط من بیام اینجا؟</p><p>منطقی بود خب اگه با ارامش بهم میگفت نمیومدم ولی ...</p><p>در باز شد و بهم اشاره کرد برم داخل پشت چشمی نازک کردم زنیکه رو ببینا بجای اون سر چن کیلوییت زبون چند گرمیتو تکون بده </p><p>خب برات ارزون تر تموم میشه </p><p>وارد شدم که درو بست صدای قفل مثل پژواک شومی تو فضای اتاق پیچید اما من خیره اتاکان </p><p>گفتم </p><p>_انقدر میترسی یهو پاشم برم؟</p><p>پوزخندی زد و از رو صندلیش بلند شد و بی توجه به حرفم گفت </p><p>_بیا بشین </p><p>اخمام درجا درهم رفت که اونم با دیدن اخمام اخماش رفت توهم روی کاناپه نشستم و پای روی پا انداختم</p><p>بهش میگفتن اتاکان لقبش این بود کسی که نترس بود کسی که خون پدر تو رگاش بود اما پدری وجود نداشت </p><p> </p><p>روبه روم نشست </p><p>_حرفتو بزن اتاکان وقت تلف نکن </p><p>خندید و گفت</p><p>_مثل همیشه عجول </p><p>پام رو از رو پام برداشتم و اروم خم شدم جلو با مرموزی تمام پچ زدم </p><p>_ببین منو یبار برای همیشه میگم من پری زادم نه تارا شیرفهم شد؟؟</p><p>نیشخندش پررنگ تر شد و گفت </p><p>_هوم خانم پری زاد !</p><p>دستم یخ زد خونسرد نگاهش کردم و گفتم </p><p>_حرفتو بزن </p><p>یهو بلند شد که سرمو بالا گرفتم و ابروهامو بالا دادم که رفت سمت میزش و از کشوش چند تا پاکت در اورد و اومد سمتم</p><p>و گرفت سمتم ابرو بالا انداخت و گفت</p><p>_بگیرش </p><p>دستمو دراز کردم با تردید گرفتمش سه تا پاکت بود اولیش روش تاریخ زده بود دو سال پیش دقیقا وقتی من </p><p>دیگه تو باند اتکان نبودم پاکت دومی برای یک سال بعدش و پاکت سومی تاریخش شبی بود که صلح نامه امضا شد </p><p>تنم یخ زد خوب فهمیدم قضیه چیه </p><p>پاکت سومی رو باز کردم با دیدن عکسای اون شب چشم ریز کردم </p><p>همه چی عادی ولی تنش زا بنظر میومد </p><p>نفس عمیقی کشید و پاکت اول و دوم رو هم باز کردم عکس ها همه از من و ادمای اطرافم بود که چیکار میکنن کجا میرن </p><p>سرمو انداختم پایین و با پوزخندی گفتم</p><p>_تعقیبم میکردی؟ از تو بعیده اتاکان ک نمیکردم اینقدر سوسول بازی در بیاری</p><p>نیشخندی زد و بالا سرم وایساد </p><p>_پاکت سومی که برای امساله رو باز کن افراد و ادم های خون زار....</p><p>ادامه نداد چون فهمید میدونم درباره چی حرف میزنه </p><p>نفس عمیقی کشیدم افراد خون زار ها کنار عمارت ما همه جا تو عکس دیده میشدن حتی وقتی رایان میرفت بیرون </p><p>تو عکس یه نفر که درحال تعقیبش بود دیده میشد و به یقین اون ادم از خون زار ها بود </p><p>نشست رو صندلیش و گفت </p><p>_ میدونی همه چی مثل یه بازیه </p><p>همونطور که اولین مهره شطرنجش رو میزاشت گفت </p><p>_مثل شطرنج زیاد بری جلو ...</p><p>یکی از مهره های سیاه رو برداشت و یه سرباز رو انداخت بیرون </p><p>_کشته میشی !</p><p>بلند شدم و نزدیک میزش وایساد و یه حرکت ال اسب رفتم </p><p>_این عکسا چیو ثابت میکنه؟</p><p>فیلش رو اورد جلو و مرموز نگاهم کرد </p><p>_ثابت میکنه همه چیز اون چیزی که فکر میکنی نیست قرارداد صلح درواقع قرار داد صلح نیست </p><p>با وزیر فیلش رو زدم </p><p>_تو هیچوقت همینطوری به کسی کمک نمیکنی مگه نه ؟</p><p>سرشو تکون داد و با پوزخند گفت </p><p>+افرین </p><p>+در قبال ازادیت از قفس طلایی پر و بالت رو میخوام</p><p>اخم کردم </p><p>_منظورت ....</p><p>سرشو تکون داد و حرکت دیگه ای زد که قلعه رو جلو رفتم </p><p>_اره منظورم اینه وقتی از اون قفس طلایی بیای بیرون فقط برای من اواز میخونی</p><p>اخم کردم </p><p>+و اگه قبول نکنم؟</p><p>پوزخندی زد و وزیرم رو زد </p><p>_سرنوشتت به وزیرت دچار میشه!</p><p>فکر کردم تهدیدم کرد به کشتنم اما اون اینکارو نمیکرد اروم سرمو پایین اوردم کیش و مات شده بودم </p><p>چشمامو بستم قلعه رو اشتباه حرکت داده بودم  منظورش این بود تمام اطرافیانم تک به تک تقاص کارم رو پس میدن</p><p>نفسم رو دادم بیرون </p><p>_باشه!</p><p>سرشو تکون داد و دستشو گرفت سمتم </p><p>_قبول؟</p><p>نگاهی به دستش انداختم و بعد مکثی دستمو تو دستش گذاشتم و فشار دادم که متقابل فشار داد</p><p>+قبوله </p><p> </p><p> </p><p> </p><p> </p>]]></description>
				<pubDate>Thu, 28 May 2026 09:52:17 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://ayrsamiliwe.blogix.ir/post/262/comment</comments>
				<dc:creator>𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥</dc:creator>
				<guid>https://ayrsamiliwe.blogix.ir/post/262</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>شاه شطرنج 8</title>
				<link>https://ayrsamiliwe.blogix.ir/post/261</link>
				<description><![CDATA[<p>جلو عمارت وایسادم کت شلوار سیاهم زیادی با عمارتش ست بود </p><p>سیاه و مرموز </p><p>جلو رفتم صدای پاشنه کفشم حتی رو مخ منم بود همنیکه نزدیک در شدم یکی از افرادش اومد جلو</p><p>سر تکون داد و گفتم </p><p>_سرکوچه بود یتیم نبود !</p><p>و همزمان اشلحه ام رو تحویل دادم که سر تکون داد و درو برام باز کرد</p><p>رمزشون بود برای هر فرد رمز متفاوتی وجود داشت </p><p>حیاطش برخلاف درخت و گل و.. که اونجا بود حس بدی بهم میداد در عمارت رو خدمه باز کرد که وارد شدم</p><p>نفس عمیقی کشیدم و بعد مکثی جلوتر رفتم که اون دختر از پله ها اومد پایین سمتم </p><p>_خوش اومدی!</p><p>سر تکون دادم و گفتم </p><p>+کجاست؟</p><p>بعد مکثی گفت </p><p>_دنبالم بیا </p>]]></description>
				<pubDate>Thu, 28 May 2026 09:04:33 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://ayrsamiliwe.blogix.ir/post/261/comment</comments>
				<dc:creator>𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥</dc:creator>
				<guid>https://ayrsamiliwe.blogix.ir/post/261</guid>
				<slash:comments>2</slash:comments>
			</item><item>
				<title>شاه شطرنج 7</title>
				<link>https://ayrsamiliwe.blogix.ir/post/260</link>
				<description><![CDATA[<p>_تو انبار !مخفیگاه </p><p>سری تکون  دادم و کلاهمو رو سرم گذاشتم خواستم برم که جلومو گرفت</p><p>_مراقب باش چیزیو لو ندی حس میکنم دختره چیزای بیشتری میدونه</p><p>سرمو تکون دادم </p><p>+تو اینجا بمون نزار محموله هارو جابه جا کنن تا وقتی اب ها از اسیاب بیوفته محموله هارو جابه جا نمیکنیم </p><p>سری تکون داد که سریع سمت مخفیگاه حرکت کردم </p><p>نیم ساعتی تو راه بودم با موتور رایان سخت بود بلاخره رسیدم پریدم پایین و به دور بر نگاه کردم جلو رفتم که</p><p>افرادم با دیدنم خودشونو زدن به اون راه اروم مشغول حرف زدن شدن و کنار کشیدن </p><p> </p><p>نیشخندی زدم میدونستن چیکار کنن اروم وارد مخفیگاه شدم در سریع پشت سرم بسته شد </p><p>سر تکون دادم و رفتم داخل سرجام میخکوب شدم سرمو برگردوندم بین افرادم که در حال تمرین بودن </p><p>کسایی که به چشمم غریبه میزدن رو دیدم </p><p>اخم کردم دستمو رو کمرم گذاشتم حتی اسلحه با خودم نیاورده بودم</p><p>لعنت به این شانس سریع سمت انباری رفتم با پای خودم وارد تله شده بودم </p><p>دختره سرش پایین بود و تتوی گردنش معلوم بود اخم کردم اروم خم شدم نگاهی به تتو انداختم به اینگلیسی نوشته بود </p><p>c.yatim</p><p>چشمام گرد شد یه یتیم؟شوکه عقب رفتم کهچشماشو اروم باز کرد و سرشو بالا اورد</p><p>با دیدن من لبخند مرموزی زد </p><p>_سلام ..تارا !</p><p>اخم کردم و یه قدم عقب رفتم </p><p>+نمیخواد خودتو به موش مردگی بزنی خوب میدونم تله است</p><p>خندید و سرشو تکون داد ودستاشو بالا سرش نگه داشت یعنی از قبل دستاش باز بود </p><p>-داداش اتاکان منتظره !</p><p>با شنیدن اسمش لرزی ته دلم نشست با اخم نگاهش کردم </p><p>_منو میخواد چیکار </p><p>پوزخندی زد و از رو صندلی بلند شد </p><p>+نمیدونم...باید بریم</p><p>با صدای درگیریشون فهمیدم شروع شده و راه فراری نبود حتی اگه بود</p><p>من ادم فرار کردن نبودم اول باید بفهمم حرفش چیه </p><p>_میریم اما من خودم میام و بهتره درگیری اون بیرون تموم بشه چونه به نفع هیچکس نیست</p><p>سرشو تکون داد خوب میدونست پای حرفم میمونم </p><p> </p><p> </p>]]></description>
				<pubDate>Wed, 27 May 2026 23:28:21 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://ayrsamiliwe.blogix.ir/post/260/comment</comments>
				<dc:creator>𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥</dc:creator>
				<guid>https://ayrsamiliwe.blogix.ir/post/260</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>شاه شطرنج6</title>
				<link>https://ayrsamiliwe.blogix.ir/post/259</link>
				<description><![CDATA[<p>شورشو در اورده بودن  یه لحضه هم صبر نکردم سوار ماشین رایان شدم و گازشو گرفتم </p><p>جهت مخالف میرفتم خلاف بود/؟کل زندگی من خلاف قانون بود</p><p>نمیدونم چیشد فقط فهمیدم تو یه ربع جلو در عمارت خون زار ها بودم از ماشین پیاده شدم محکم درشو کوبیدم و سمت عمارت رفتم</p><p>افراد خون زار ها به محض دیدنم در عمارت رو باز کردن </p><p>پوزخندی زدم اولین بار بود بدون درگیری وارد میشدم</p><p>اسلحه ام رو از کمرم کشیدم بیرون همونجا وسط حیاط عمارت اسلحه رو رو به اسمون گرفتم و سه بار شلیک کردم</p><p>و داد زدم </p><p>_اهاااای خون زارررر بیااااا بیرون که کارت زارههههههه</p><p>سریع خاتوون و خدمه اش اومدن بیرون بعدشم شاهرخ و مهرناز </p><p>شاهرخ :</p><p>_چیشده باز </p><p>خنده بلند کردم با اسلحه به سرم ضربه زدم </p><p>-فکر کردی با یه کره خر طرفی ؟هانننننن؟</p><p>مهرناز با اخم گفت </p><p>+درست حرف بزن عروس چته تو</p><p>پوزخندی زدم و با خشم داد زدم </p><p>_به من نگو عروس که همینجا یدونه تو مخت و مخم خالی میکنم </p><p>سلین با ترس اومد بیرون </p><p>_چیشده ابجی تارا</p><p>نیشخندی زدم </p><p>+از این دو نفر بپرس </p><p>با اسلحه به ننه باباش اشاره کردم شاهرخ عصبی از ایوون عمارت اومد پایین و گفت</p><p>_چرا رم کردی دختر بگو چیشده</p><p>داد زدم </p><p>+ردیاب رو ماشین رایان شنود داخل اتاق ارتان باز چه غلطی میکنین ها نقشه کشیدین؟اره؟چه گوهی میخواین بخورین </p><p>مهرناز با عصبانیت اومد جلو </p><p>_احترامت رو نگه دار تارا</p><p>اسلحه رو گرفتم سمتش با صدای گرفته پچ زدم </p><p>_یبار دیگه بگو تارا یبار دیگه چون اصلا اروم نمیشینم </p><p>سلین با گریه و هق هق گفت</p><p>_ابجی تارا نکن </p><p>پوزخندی زدم دختره مارموز همش زیر سر خودته اخه گریه کردنت برا چیه </p><p>_سلین گریه ات برای چیه تو ها ؟نکه خیلی دلت برا این ننه همچی تمومت میسوزه؟</p><p>درجا اخماش رفت توهم نیشخندی زدم شاهرخ  با دست اسلحه ام رو کنار زد </p><p>_رو زن من اسلحه میکشی؟</p><p>سرمو بالا گرفتم و شلیک هوایی دیگه ای کردم </p><p>که از شونه هش بالا پرید و مهرناز با ترس خم شد و سلین هم همینطور</p><p>_اره میکشم خوب گوشاتونو وا کنین من بعد اوازه ای به گوشم بخوره که تو کارهام دخالت کردین .....</p><p>نفس گرفتم و گفتم </p><p>_مرگ این و اون برام مهم نی درجا خلاصصص</p><p>خلاص اخر رو محکم و با تن صدای بلند گفتم </p><p>سلین رنگش پرید همونجا دم در عمارت موند انگشت اشاره ام رو رو به شاهرخ گرفتم</p><p>_من نمیدونم چه تو سرت میگزره شاهرخ ..ولی به خداوندی خدا اگه این مسخره بازیو تموم نکنی من ...منننننن پری زاددددد اروم نمیشینمممم کل خاندانتو هرکی که انگ خون زار روش خورده باشه رو هست و نیستش میکنم ببین کی گفتم شاهرخ</p><p> </p><p>_اینجا چخبره </p><p>با اخم برگشتم سمت ارتان سلین با گریه رفت سمت ارتان و بغلش کرد</p><p>نیشخندی زدم عجب مارموزی بود این عجب </p><p>-داداش تارا چرا اینطوری.....</p><p>صدای شلیکم که تو فضا پیچید سلین جیغی کشید و پشت داداشش قایم شد </p><p>_اخرین بارت باشه به اسم صدام میزنی !خون زار</p><p>کینه ای که از خون زار ها داشتم غیر قابل وصف بود چند سال پیش وقتی بچه بودم به دست همین شاهرخ تو انباری زندانیم کرده بودن </p><p>تا برای جهانگیر یعنی بابا م پاپوش درست کنن دستشون درد نکنه پذیرایی خوبیم کردن ازم </p><p>ارتان با اخم غرید </p><p>+اسلحه ات رو غلاف کن پری زاد! خودت خوب میدونی این نقض قرارداده </p><p>پوزخندی زدم و گفتم </p><p>_من انگشتم به هیچ اشغال و کثافتی نخورده که بخوام تقاص پس بدم حواست رو جمع کن خون زار </p><p>ارتان با شنیدن کلمه اشغال و کثافت اخماش بدجور توهم رفت با دو قدم خودشو بهم رسوند و بازوم گرفت</p><p>_بفهم چی از دهنت میاد بیرون پری زاد </p><p>بازومو محکم فشار داد پوزخندی زدم و مج دستشو گرفتم و پیچوندم که بازمو ول کرد با صورت سرخ خیره ام شد </p><p>+ببین چی بهت میگم خون زار ...فک کردی هرکی به هرکیه و دست روم بلند میکنی ؟نه تموم شد اون زمان من پری زادم نه تارا بفهم اینو </p><p>نفس گرفتم و اروم پچ زدم</p><p>-اینو تو مخت فرو کن دست رو جنس مخالفت بلندی کردی قبلش دعا کن 3 نشده باشه و گلوله تفنگم تو مغزت فرو نرفته باشه</p><p>اخمی کرد و خواست چیزی که دستشو ول کردم و بلند گفتم </p><p>_خدافظ امیدوارم صحنه بعدی جنازه هاتون جلو در این عمارت نباشه </p><p>هر کدومشون چیزی بلغور کردن بی توجه از عمارت زدم بیرون </p><p>*****</p><p>_گرفتیش ؟کجاست؟</p><p>رایان سر تکون داد</p><p>+دختره رو گرفتیم اما عتیقه ها رو نمیدونم کجا انداخته بود در رفته بود </p><p> </p>]]></description>
				<pubDate>Wed, 27 May 2026 19:07:04 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://ayrsamiliwe.blogix.ir/post/259/comment</comments>
				<dc:creator>𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥</dc:creator>
				<guid>https://ayrsamiliwe.blogix.ir/post/259</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>گوسفند نشده بودیم که شدیم</title>
				<link>https://ayrsamiliwe.blogix.ir/post/258</link>
				<description><![CDATA[<p>اینکه شب عید قربان نت هارو وصل کردن.<br>حس اون گوسفندی رو دارم که قبل ذبح کردن بهش آب میدن😂</p>]]></description>
				<pubDate>Wed, 27 May 2026 17:22:41 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://ayrsamiliwe.blogix.ir/post/258/comment</comments>
				<dc:creator>𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥</dc:creator>
				<guid>https://ayrsamiliwe.blogix.ir/post/258</guid>
				<slash:comments>1</slash:comments>
			</item></channel>
	</rss>