_تو انبار !مخفیگاه 

سری تکون  دادم و کلاهمو رو سرم گذاشتم خواستم برم که جلومو گرفت

_مراقب باش چیزیو لو ندی حس میکنم دختره چیزای بیشتری میدونه

سرمو تکون دادم 

+تو اینجا بمون نزار محموله هارو جابه جا کنن تا وقتی اب ها از اسیاب بیوفته محموله هارو جابه جا نمیکنیم 

سری تکون داد که سریع سمت مخفیگاه حرکت کردم 

نیم ساعتی تو راه بودم با موتور رایان سخت بود بلاخره رسیدم پریدم پایین و به دور بر نگاه کردم جلو رفتم که

افرادم با دیدنم خودشونو زدن به اون راه اروم مشغول حرف زدن شدن و کنار کشیدن 

 

نیشخندی زدم میدونستن چیکار کنن اروم وارد مخفیگاه شدم در سریع پشت سرم بسته شد 

سر تکون دادم و رفتم داخل سرجام میخکوب شدم سرمو برگردوندم بین افرادم که در حال تمرین بودن 

کسایی که به چشمم غریبه میزدن رو دیدم 

اخم کردم دستمو رو کمرم گذاشتم حتی اسلحه با خودم نیاورده بودم

لعنت به این شانس سریع سمت انباری رفتم با پای خودم وارد تله شده بودم 

دختره سرش پایین بود و تتوی گردنش معلوم بود اخم کردم اروم خم شدم نگاهی به تتو انداختم به اینگلیسی نوشته بود 

c.yatim

چشمام گرد شد یه یتیم؟شوکه عقب رفتم کهچشماشو اروم باز کرد و سرشو بالا اورد

با دیدن من لبخند مرموزی زد 

_سلام ..تارا !

اخم کردم و یه قدم عقب رفتم 

+نمیخواد خودتو به موش مردگی بزنی خوب میدونم تله است

خندید و سرشو تکون داد ودستاشو بالا سرش نگه داشت یعنی از قبل دستاش باز بود 

-داداش اتاکان منتظره !

با شنیدن اسمش لرزی ته دلم نشست با اخم نگاهش کردم 

_منو میخواد چیکار 

پوزخندی زد و از رو صندلی بلند شد 

+نمیدونم...باید بریم

با صدای درگیریشون فهمیدم شروع شده و راه فراری نبود حتی اگه بود

من ادم فرار کردن نبودم اول باید بفهمم حرفش چیه 

_میریم اما من خودم میام و بهتره درگیری اون بیرون تموم بشه چونه به نفع هیچکس نیست

سرشو تکون داد خوب میدونست پای حرفم میمونم