با اخم دنبالش راه رفتم عینکمو رو موهام گذاشتم

جلوی یه در ایستاد در زد و رفت داخل 

به دیوار تکیه دادم واقعا این دختر این همه جنجال درست کرد تا فقط من بیام اینجا؟

منطقی بود خب اگه با ارامش بهم میگفت نمیومدم ولی ...

در باز شد و بهم اشاره کرد برم داخل پشت چشمی نازک کردم زنیکه رو ببینا بجای اون سر چن کیلوییت زبون چند گرمیتو تکون بده 

خب برات ارزون تر تموم میشه 

وارد شدم که درو بست صدای قفل مثل پژواک شومی تو فضای اتاق پیچید اما من خیره اتاکان 

گفتم 

_انقدر میترسی یهو پاشم برم؟

پوزخندی زد و از رو صندلیش بلند شد و بی توجه به حرفم گفت 

_بیا بشین 

اخمام درجا درهم رفت که اونم با دیدن اخمام اخماش رفت توهم روی کاناپه نشستم و پای روی پا انداختم

بهش میگفتن اتاکان لقبش این بود کسی که نترس بود کسی که خون پدر تو رگاش بود اما پدری وجود نداشت 

 

روبه روم نشست 

_حرفتو بزن اتاکان وقت تلف نکن 

خندید و گفت

_مثل همیشه عجول 

پام رو از رو پام برداشتم و اروم خم شدم جلو با مرموزی تمام پچ زدم 

_ببین منو یبار برای همیشه میگم من پری زادم نه تارا شیرفهم شد؟؟

نیشخندش پررنگ تر شد و گفت 

_هوم خانم پری زاد !

دستم یخ زد خونسرد نگاهش کردم و گفتم 

_حرفتو بزن 

یهو بلند شد که سرمو بالا گرفتم و ابروهامو بالا دادم که رفت سمت میزش و از کشوش چند تا پاکت در اورد و اومد سمتم

و گرفت سمتم ابرو بالا انداخت و گفت

_بگیرش 

دستمو دراز کردم با تردید گرفتمش سه تا پاکت بود اولیش روش تاریخ زده بود دو سال پیش دقیقا وقتی من 

دیگه تو باند اتکان نبودم پاکت دومی برای یک سال بعدش و پاکت سومی تاریخش شبی بود که صلح نامه امضا شد 

تنم یخ زد خوب فهمیدم قضیه چیه 

پاکت سومی رو باز کردم با دیدن عکسای اون شب چشم ریز کردم 

همه چی عادی ولی تنش زا بنظر میومد 

نفس عمیقی کشید و پاکت اول و دوم رو هم باز کردم عکس ها همه از من و ادمای اطرافم بود که چیکار میکنن کجا میرن 

سرمو انداختم پایین و با پوزخندی گفتم

_تعقیبم میکردی؟ از تو بعیده اتاکان ک نمیکردم اینقدر سوسول بازی در بیاری

نیشخندی زد و بالا سرم وایساد 

_پاکت سومی که برای امساله رو باز کن افراد و ادم های خون زار....

ادامه نداد چون فهمید میدونم درباره چی حرف میزنه 

نفس عمیقی کشیدم افراد خون زار ها کنار عمارت ما همه جا تو عکس دیده میشدن حتی وقتی رایان میرفت بیرون 

تو عکس یه نفر که درحال تعقیبش بود دیده میشد و به یقین اون ادم از خون زار ها بود 

نشست رو صندلیش و گفت 

_ میدونی همه چی مثل یه بازیه 

همونطور که اولین مهره شطرنجش رو میزاشت گفت 

_مثل شطرنج زیاد بری جلو ...

یکی از مهره های سیاه رو برداشت و یه سرباز رو انداخت بیرون 

_کشته میشی !

بلند شدم و نزدیک میزش وایساد و یه حرکت ال اسب رفتم 

_این عکسا چیو ثابت میکنه؟

فیلش رو اورد جلو و مرموز نگاهم کرد 

_ثابت میکنه همه چیز اون چیزی که فکر میکنی نیست قرارداد صلح درواقع قرار داد صلح نیست 

با وزیر فیلش رو زدم 

_تو هیچوقت همینطوری به کسی کمک نمیکنی مگه نه ؟

سرشو تکون داد و با پوزخند گفت 

+افرین 

+در قبال ازادیت از قفس طلایی پر و بالت رو میخوام

اخم کردم 

_منظورت ....

سرشو تکون داد و حرکت دیگه ای زد که قلعه رو جلو رفتم 

_اره منظورم اینه وقتی از اون قفس طلایی بیای بیرون فقط برای من اواز میخونی

اخم کردم 

+و اگه قبول نکنم؟

پوزخندی زد و وزیرم رو زد 

_سرنوشتت به وزیرت دچار میشه!

فکر کردم تهدیدم کرد به کشتنم اما اون اینکارو نمیکرد اروم سرمو پایین اوردم کیش و مات شده بودم 

چشمامو بستم قلعه رو اشتباه حرکت داده بودم  منظورش این بود تمام اطرافیانم تک به تک تقاص کارم رو پس میدن

نفسم رو دادم بیرون 

_باشه!

سرشو تکون داد و دستشو گرفت سمتم 

_قبول؟

نگاهی به دستش انداختم و بعد مکثی دستمو تو دستش گذاشتم و فشار دادم که متقابل فشار داد

+قبوله