شاه شطرنج 2
2 خرداد · · خواندن 2 دقیقه جبران و جهانگیر نگران نگاهم کردن که با بهت گفتم
_شماها دیوونه شدین؟نه؟
+فقط رایان نه بلکه پای سلین هم این وسطه
با حرف شاهرخ دیگه چشمام گرد تر از این نمیشد اروم برگشتم سمت ارتان
خونسرد نگاهم کرد هنوز دستمو محکم نگه داشته بود
سلین خواهر ارتان بود و رایان برادرم
دیگه چیزی نگفتم نفسم بند اومده بود از بی رحمیشون دستمو از دست ارتان کشیدم بیرون و رفتم بیرون
*******
سه هفته بعد
تالار باشکوه عمارت خون زار اینه ای تمام نما بود از قدرت و سرمای بی رحمانه خوانواده خون زار بود .
پوزخندی زدم
چلچراغ های کریستالی نور سرردشون روی چهره های گرفته ی تمام کسایی که اونجا بود افتاده بود
همه اومده بودن تا با چشمای خودشون ببین .ببینن پایان این جنگ خونینن رو
و ارتان خون زار وارث حکومت بزرگ پدرش صدر میز وایساده بود کت و شلوار خوش دوختش هیکل عضلانی و قامت بلندش رو تو چشم ادم فرو میکرد
اما امان از اون نگاه خیره ی سرد و ابیش سردتر از شب های قطب شمال بود
و اما من
تارا پری زاد
با دامن دنبال دار سرمه ای که با فضای سنگین و مطلق سیاهشون کاملا متفاوت بود
من تا همین چند وقت پیش زندگیم با ارامش با بوم های نقاشی و بوی رنگ و دانشگاه هنر گره خورده بود و حالا کجا بودم
دقیقا راس اون حکومتی که سعی کردم هیچوقت قاطی بازی کثیفشون نشم
و اون قرار داد پایانی که روی میز بود و خود نویس براق کنارش امضای ما یعنی قبول صلح و امنیت صدای خود نویس روی کاغذ قرارداد
مثل ضربه چکش مجسمه ساز روی سنگ بود
محکم و قاطع وقتی اخرین امضارو زد نفس حبس شده ام انگار بلاخره ازاد شد
دستای لرزونمو پشت کمرم نگه داشتم میترسیدم یه اتفاقی بیوفته تا جون رامین به خطر بیوفته
ارتان دستش رو کمرم نشست و اروم دم گوشم گفت
_به قفس طلایی خوش اومدی
کلمه قفس طلایی!این معنی رو میداد که میتونی هرچی بخوای داشته باشی اما توقع ازادی نداشته باش
تلخندی زدم
_خودت خوب میدونی هیچ وقت تسلیم هیچ قفسی نشدم
ارتان چشماش برق زد و لبخندش پهن تر شد اما چیزی نگفت و صاف وایساد
همه مشغول بودن و محتاط همه از کوچیک تا بزرگ اینجا مافیا بودن هیچکس بدون کارتی که تراش مخصوص خودشو داشت
نمیتونست وارد عمارت بشه افراد های خون زار امروز بیشتر کرده بودن امنیت عمارت رو
*****
ساعت تقریبا 3 نصفه شب بود و من هنوز بالا سر ارتان وایساده بودم کفری منتظر بودم
به خداوندی خدا یبار دیگه تو خواب با خودش حرف بزنه با همین بالشت خفه اش میکنم