رویای دارکــ+رمــان

در پایان داستان من ...مرگ اغاز فصلی دیگر از ان بود.

در تعقیب 1

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 19 مهر · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

(بدنم سرد شده وقتی ندارم دستاتو .(اهنگ رز پوبن )

 

زمستان سال 1389 

با تمام توان میدوید هرکاری میکرد تا از دست او خلاص شود سایه تاریکی  که او را دنبال میکرد  ترسناک تر از انتظارش بود او فقط در فکرش فرار کردن میگذشت میدوید ولی تا کی 

او کم کم خسته میشد نیم نگاهی به عقب انداخت وقتی چیزی ندید سرعتش را کم کرد و ایستاد و خم شد تا نفس گیرد ولی با دیدن شخصی درست روبرو یش در همان حالت خشک زده ایستاد ..

هوا مثل روز روشن بود هیچ شب ترسناکی مانند داستان های دیگر وجود نداشت 

شاید این داستان فرق میکرد 

همه چی برعکس بود 

همه چی...

_امیدوارم دیر نکرده باشم 

سر بلند میکند و می ایستد و نفس راحتی میکشد و سپس به عقب نگاه میکند تمام بدنش از ترس میلرزد به سمت  او برمیگردد 

+شاید کمی ..

او جلو میاید و سر خم میکند 

_خودتون میدانید که در این وقت روز هیچ خون اشامی نباید بیرون از قلعه باشد 

رز لبخندی دلنشین برخلاف ذات خون اشامی اش میزند 

+ولی من شنل  نامرئی پدر را پوشیده ام 

نگهبان دستش را بالا میاورد و به نشانه احترام روی شانه خود میگزارد 

_پرنسس میدونم که میتونید از پسش بربیاید ولی شما باید به قلعه برگردید شب میتوانید برگردید 

رز سر خم میکند و برای اخرین بار به عقب نگاه میکند برای اولین بار سایه را میبند اما نه انقدر دقیق سایه زود ناپدید میشود  رز دستانش میلرز ولی چیزی به نگهبان 

نمیگوید میداند ارتباط با سایه ها خیانت محسوب میشود به خون اشام ها بعد پدرش او جانشین بود  این وظیفه بر دوش او بود  

 

 

 

داستان no Danes صفحه 2

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 16 مهر · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

 

لیلی به سرعت خود را با بریدن چوب ها برای پیاده کردن طرح ها روی انها  مشغول کرد . هانا  با مکث نگاهی به لیلی انداخت و سپس به هرکدام از بچه ها یک کار داد 

 

هانا:

- سوزان تو طرح هارو بین بچه ها  تقسیم بدی کن 

- هلما تو چوب هارو از لیلی بگیر و و پاکسازی  کن (کندن پوسته و برداشتن جاهای اضافه)

_سویل تو هم  زود وسایل تراشکاری رو اماده کن 

- زود باشین دیرمون شده 

 

لیلی با حرف اخر هانا از خجالت لبش را گاز گرفت یهو حواسش پرت شد و دستش را زخمی کرد  با اخی کوتاه از کارش دست کشید سویل نگران خود را به لیلی رساند 

-لیلی خوبی ؟داری چیکار میکنی با خودت 

 

لیلی لبخندی به نگرانی سویل زد و گفت 

_چیزی نیست ! میتونی جعبه کمک  اولیه رو برام بیاری؟

 

سویل برگشت به هانا که با بچه ها مشغول کار بود  درباره زخم دست لیلی بگوید که لیلی بازویش را گرفت 

+به کسی نگو نگران میشن کار هامون عقبه 

سویل با کمی تردید سری تکان داد وسریع به سمت  کمد قهوه ای گوشه کارگاه رفت  و جعبه سبز رنگ کوچکی برداشت و بدون بستن در کمد به سرعت به سمت 

لیلی دوید و جعبه را در دست لیلی گذاشت لیلی جعبه را گرفت و روی میز گذاشت  که سویل زودتر از لیلی جعبه را باز کرد و گاز استریل و پنبه را برداشت و دست لیلی را گرفت لیلی منتظر سویل را نگاه کرد که سویل با پنبه و گاز استریل جای زخم لیلی را تمیز کرد و  بعد تمیز کردن با پد ضد عفونی با فوم دست لیلی را بست 

 در این بین دست لیلی درد گرفت و باعث شد  ارام از درد اخی بگویید 

سویل سریع پانسمان را بست و عقب رفت 

_تموم شد چیزی نیست 

لیلی لبخندی زد و سر تکون داد 

- ممنون ولی درباره این قضیه تا وقتی کارمون تموم نشده چیزی به بچه ها نگو 

سویل مردد بود که لیلی با تاکید اسمش را صدا کرد سویل سر تکان داد 

-باشه نمیگم ولی زیاد رو خودت فشار نیار 

با این حرف سریع به سمت وسایل تراشکاری رفت و مشغول شد 

 

اهنگ رز پوبن !

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 16 مهر · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﺎ ﺗﻮ آﺭﻩ ﺍﻭﻥ ﺑﺎﻻ‌ ﺗﻮﻭ ﺁﺳﻤﻮﻧﺎﻡ
─|♫●♪♪♫|─
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺑﻪ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﻡ
─|♫●♪♪♫|─
ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺍﻭﻥ ﺑﺎﻻ‌ ﺗﻮﻭ ﺁﺳﻤﻮﻧﺎﻡ
─|♫●♪♪♫|─
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺑﻪ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﻡ

پوبون رز

 

ین یه آتیشه زیر خاکستر
شعله ور که می شه نمیشه مهارش کرد…
منو بسپار منو بسپار منو بسپار به گذشته
نکن انکار نکن انکار نکن انکار
که منم باعث دردت
منو بسپار منو بسپار به همون نقطه کور ته قلبت…
نکن انکار نکن انکار نکن انکار که منم باعث دردت
این یه آتیشه زیر خاکستر
شعله ور میشه نمی شه مهارش کرد…
منو بسپار منو بسپار به همون نقطه کور ته قلبت
نکن انکار نکن انکار نکن انکار که منم باعث دردت
منو بشناس منو بشناس…
منم اون یاغی لج باز یه دنده نمیرزه نمیرزه
بمونی تهش تو با یه قلب شکسته
نباش منتظرم بوده تقدیر من رفتن…
کلی حرف پشت سرِ من کلی فرصت که از دست رفت
داره می*اد مغزمو پارانویا باشم هر جای دنیا
نداره فرقی برام اصلا بیدارم هر شب واسه رویا…
اگه صفرم اگه صد اگه خوبم اگه بد
تو نباش منتظرم من رسیدم ته خط
منو بسپار به گذشته که دیگه برنمیگرده
منو بسپار به همون نقطه کور ته قلبت…
منو بسپار منو بسپار به همون نقطه کور ته قلبت
نکن انکار نکن انکار نکن انکار که منم باعث دردت
منو بشناس منو بشناس منم اون یاغی لج باز یه دنده…
نمیرزه نمیرزه بمونی تهش تو با یه قلب شکسته

───┤♪♭◁ㅤ❚❚ㅤ▷♭♪├───

مهراد هیدن منو بسپار

 

 

 

 

داستان no deans صفحه 1

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 14 مهر · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

 

اکتوبر  1390 . روز 13 هم  جمعه ..!

صبح جمعه ساعت 7:20

 

با تاخیر زیادی به اوتوبوس خود را رساند لیلی با احساس معذب بودن خودش را جمع کرد و از بین جمعیت فاصله گرفت هر دقیقه  چند برا به ساعت خود نگاه میکرد و از اضطراب پایش را روی کف اتوبوس  ضرب گرفته بود همینکه اتوبوس متوقف شد لیلی با عجله زیادی کرایه را پرداخت 

و موقع پیاده شدن یکی از برگه های طرحی هایش افتاد لیلی متوجه نشد  و به راهش ادامه داد باران زمین را خیس و هوا را مرطوب و خنک تر کرده بود 

لیلی تا میتوانست سرعتش را بیشتر کرد و بیشتر شبیه دویدن بود تا راه رفتن بین ان جمعیت زیاد که به او چشم دوخته بودند معذب بود و نمیتوانست بدود 

با این حال خود را به کارگاه نجاری رساند و در را پشت سرش بست قطره های اب از روی بارانی اش رو زمین چکه میکرد 

هانا سراسیمه خود را به لیلی رساند در حالی که نفس نفس میزد و موهای فر اش را گوجه بالا ی سرش بسته بود 

و  لباس های نجاری قهوه ای اش را پوشیده بود روی زانو هایش خم شد و بعد چند ثانیه که نفس هایش منظم شد صاف ایستاد و رو به لیلی گفت 

 

_ هی دختر کجایی تو میدونی چقدر منتظرت ایستاده ایم؟

 

لیلی با خنده مصنوعی میگوید :

+متاسفم خواب مونده بودم ..! ببینم هنوز کار رو شروع نکردین؟

هانا سر تکان میدهد و سعی میکند برگه های طراحی را از دست لیلی بگیرد 

 

_نه منتظر تو بودیم زودتر لباست رو عوض کن و بیا باید تا عصر تمام کار ها رو تحویل بدیم 

 

با این حرف لیلی را به حال خود گذشت سریع  به سمت بچه های کارگاه رفت لیلی با کمی مکث بارانی اش را  با یک دست لباس کار قهوه ی عوض کرد و به جمع 

هانا و بچه های کارگاه پیوست  یکی از بچه ها  (سوزان ) گفت:

_فکر کنم یکی از طراحی ها کمه اینجارو ببین ..؟!

او با هانا بود ولی لیلی از او زودتر خودش را به برگه ها رساند و انها را شمرد و با چهره ای که شرمزده بود سمت هانا برگشت

_متاسفم..ولی فکر کنم حق با سوزان است فقط 29 تا طراحی هست یکیشون نیست 

هانا دستش را به ارامی روی شانه لیلی گذاشت تا حس بدش را از بین ببرد 

_نگران نباش یکی دیگه میکشیم  حالا بیاین این 29 تا رو درست کنیم 

لیلی به این حمایت گرم هانا لبخندی زد و به سرعت مشغول کار شدند در کل پنج نفر بودند هرکسی روزی 6 طرح برای نجاری به عهده میگرفت 

لیلی مسئول کشیدن این طرح ها بود  او سعی میکرد کارش را به نحوه احسنت انجام دهد ولی عجول بودنش و اظطرابش مانع این کار میشد 

 

 

 

 

ناتوان پارت 7

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 13 مهر · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

خواست چیزی بگه که یکی مثل گاو سرشو انداخت پایین وارد اتاق جلسه شد اخم کردم و از رو میز پریدم پایین 

_چیشده 

سریع سعی کرد چیزی بگه که یقشو گرفتم 

+د حرف بزن پلشت

سریع گفت

 -دشمن به پایگاه دسترسی پیدا کرده خائنی که گرفته بودید...

حرفشو قطع کردم و هلش دادم عقب 

+فهمیدم 

و همونطور همزمان اسلحه ام رو بیرون کشیدم و از اتاق زدم بیرون و سریع سمت سالن ورودی رفتم 

همون موقع با دیدن افراد زیادی یدیقه شوکه وایسادم و پوزخندی زدم چطور ممکن بود جز اینکه خائن ها کمک کرده باشن 

میدونستم اگه برم همه چی بهم میریزه 

 

مقاومت بیهوده اوضاع رو از اینیکی بود سخت تر میکرد

رفتم جلو اسلحه ام رو پایین انداختم و روبروشن وایسادم و پوزخندی زدم 

_مطمعنم از طرف کس دیگه ای هستین 

یکیشون پوزخند زد و اومد جلو 

+زرنگ تر این حرفایی

 

 

چخبر؟!

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 13 مهر · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

از مدسه چخبر خوش میگزره؟..

هوف خدایی مدرسه شروع نشده نمیخوام برم 

واقعا زجر میده ادمو 

از یه طرف به خودت بستگی داره ایندت واقعا سخته 

اینکه بین خوشی الانو بعدا زجر و حسرت کشیدن  و سختی کشیدن و در اخر به خوشی  رسیدن یه انتخابه که همه چی به خودتون بستگی داره 

خلاصه برای اینکه هم من هم خودتون روحیته  بگیریم اینو میگم 

اگه از الان بتونی تلاش کنی حتی اگه در اینده نشد حسرت تو دلت نمیمونه نمیشینی یه گوشه غم و حسرت بخوری تا عمرت تموم بشه

خب؟پس از الان بلند بشین تمام تلاشتونو بکنین 

اینو کسی میگه که از مدرسه متنفره!>>>>

ناتوان پارت 6

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 8 مهر · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

امیر متعجب کنارم نشست و کیارش هم بغلش 

منتظر نگاهم کردن که گفتم :

-دیروز یه خائن رو گرفتم تو انباری

امیر ابروش بالا پرید و اخماش در هم رفت اما کیارش کمی رنگ به رنگ شد انگار میخواست بفهمه اون کیه چرا اظطراب داشت اخم کردم و گفتم 

+داشت با تلفن حرف میزد و اطلاعات میداد ولی...

با صدای مهدی حرفم نصفه موند 

_بچه ها زود پاشین بیاین 

خواستم چیزی بگم که با طنز گفت 

+اقا مهرسام رییس صداتون میکنه ... همینمونم مونده بود به رفیقمون بگیم رییس

 نیمچه لبخندی رو لبم اومد که امیر و کیارش بلند شدن و همزمان دستشونو گرفتن سمتم و همچنان همزمان گفتن 

+بیا بریم

متعجب همو نگاه کردیم و یهو منو و مهدی زدیم زیر خنده مهدی داشت زمینو گاز میزد من خودمو با ته مونده خندم بلند شدم و گفتم

_خودم میتونم بیام 

و من و مهدی جلوتر رفتیم وارد اتاق جلسه شدیم و من هم نشستم جای ریییس مهرسام جون مهدی با چش غره نشست اون سر میز 

اون دوتا هم نشستن وسط کیارش خواست چیزی بگه که مهرسام داخل شد با دیدن من نفس حرصی کشید و درو بستم 

با نیش باز پاهامو انداختم رو میز

+چیشده رییس

چش ریز کرد و با پوزخندی گفت 

-حیف کارم بهت گیره 

+حتی اگه میخواستی غلطی بکنی جات تو تابوت بود 

ابرو بالا انداخت و با همون پوزخندش نشست کنارم  تو یه حرکت دستامو گذاشتم رو دسته صندلی و رفتم رو میز نشستم 

و نیم نگاهی به همشون  کردم و گفتم 

_چیه مثل بز زل زدید رو میز قدرت انگار دست خودته 

اخرشو قاطی شیطنتن کردم که جو عوض شه مهدی همیشه یه منحرف رک بود برای همین با چشایی که شر میبارید نگاهم کرد که با خنده

چشمکی زدم و چرخیدم سمت مهرسام با دیدن چشای براقش چش ریز کردم و گفتم

+چی تو سرته مهرسام 

خندید و گفت 

_هیچی فقط امشب غافلگیری داریم...

 

قبل اینه حرفش کامل شه اون سه تا پریدن وسط 

+اره میدونیم 

ابرو های مهرسام بالا پرید سوال نگاه کرد که بی حوصله گفتم 

_من بهشون گفتم 

اخم کرد 

+اما هیچکس اینو نمیدونه 

سر تکون دادم

 _هیچکس جز من یه خائن رو گیر اوردم و ازش حرف کشیدم

ناتوان پارت 5

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 7 مهر · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

مهرسام بلند شد و گفت 

- خودتون قانعش کنین از دست من کاری بر نمیاد 

اخم کردم که رفت بیرون امیر سری تکون داد و تو گوشه تخت نشست 

+رها جونم تروقران فقط یه اینبار تمام گند هاشو از بین میبریم 

 

بی اهمیت به بی حسی پاهام بلند شدم 

_کیارش کجاس میخوام برم ؟!

سرمو بالا اوردم با دیدن کیارش اخمم شدید تر شد و با بیچارگی رو تخت نشستم

+هوف خدایا 

دستمو گذاشتم رو سرم که کیارش اومد داخلو درو بست 

_فقط یه اینبار رها تموم میشه ماهم از دست اینا خلاص میشیم 

امیر و مهدی همزمان چشم غره توپی براش رفتن که هوفی کشیدم و سرمو تکون دادم

 +اما باید بدونم تو چه کاری میخوام بهتون کمک کنم؟!

امیر با اشتیاق سر تکون داد و اومد جلو و شروع کرد به تعریف

****

چاقو رو تو دستم تکون دادم و تمرین میکردم ه یهو یکی پرید جلوم سریع چاقو رو کشیدم عقب و برگشتم سمت کیارش

_روانی خل و چلی تو ؟

 

خندید و اشاره ای به پایگاه کرد 

+اینجا خیلی بزرگه ها قبلا اینجا تمرین میکردی؟

چشم چرخوندم  که امیر هم رسید به کیارش

_چیشده 

سر تکون دادم و دوباره شروع کردم به تمرین 

+داره تعریف میکنه 

امیر ابرو بالا انداخت و دستشو انداخت رو شونه کیارش  چاقورو پرت کردم سمت کیسه بکس و نشستم رو زمین 

_فردا شب اماده باشین 

امیر متعجب برگشت سمتم

+اما حمله برای 3 روز دیگه اس 

 

پوزخندی زدم و اب رو سر کشیدم 

_ولی اونا قراره فردا شب غافلگیرمون کنن

ناتوان پارت 4

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 7 مهر · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

-اما همه بهت نیاز دارن رها 

اخم کردم و برگشتم سمتش

+خب؟

ابرو بالا داد 

-هنوزم مثل قبلنی به هیچی اهمیت نمیدی

 

اخم کمرنگی کردم و چیزی نگفتم و اومدم برم که جلومو گرفت

+لطفا رها به مشکل خوردیم باید کمکمون کنی !

هلش دادم کنار 

_من دیگه تو تیم طاعون نیستم 

هوفی کشید و دوباره جلومو گرفت 

+میدونم رفتی تو تیم ملور (مار)ولی لطفا  فقط یه اینبار کمک کن 

بی توجه بهش راهمو ادامه دادم که یهو داد زد 

-رها فقط تو میتونی لطفا

چیزی نگفتم راهمو ادامه دادم ولی با حس سوزش گردنم شوکه سرجام خشک شده ام نگاهی به مهرسام کردم که دقیقا با یه سرنگ تو دستش پشت سرم وایساده بود

_ببخشید !

 

با کلمه مهرسام قبل اینکه بیهوش بیوفتم رو زمین کمرمو گرفت 

****

با سر درد وحشتناکی بیدار شدم و دور و بر رو نگاه کردم و عصبی بلند شدم که یهو تعادلم بهم خورد و رو زانوم افتادم زمین 

پاهام هنوز بی حس بود  

به سختی بلند شدم که در باز شد و مهرسام رو دیدم اخم کردم و خواستم برم سمتش اما پاهام بی حس بودن قبل اینکه برای بار دوم 

پخش زمین شم دستمو گرفت و کمک کرد رو تخت بشینم 

اشنا بود اتاق خودش بود تو پایگاه 

+تو عقل نداری؟!منو بیهوش میکنی؟

با مکث و تردید گفت

_ببخشید ولی به حرفم گوش نمیدادی 

اخم کردم 

+الانم همینه پاهام بی حسیش برطرف بشه .خدافظ

اخم کرد و حلقه دستش دور مچم محم شد

-شما تا وقتی مشکلمون برطرف نشده جایی نمیری 

ابرو بالا انداختم 

+نه بابا امر دیگه؟

یهو در اتاق باز شد که صدای بدی ایجاد کرد که چشامو محکم بستم انگار چشام  میسوخت 

_اون در لامصب درست نشده هنوز"؟

صدای خنده دو نفر که بلند شد سرمو بالا گرفتم

امیر و مهدی و با قهقه پخش زمین شده بودن با حرص گفتم 

+بخندین بخندین منم بلند بشم بهتون میخندم 

یهوخفه خون گرفتن که هوفی کشیدم بهتر شد 

چقدر هیکلی تر شده بودن سوتی کشیدم و گفتم 

-فتبارکل احسن و الخالقین چیکار کردین مدتی که من نبودم 

ایندفعه یکم اروم تر خندیدن و بهم دیگه نگاه کردن مهرسام بلند شد و گفت

 

 

تک ..!

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 7 مهر · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

کلی تک داریم 

میدونی معنی این حرفم چیه؟

هیچکس تک نیست 

منو تو خاصیم هممون خاصیم میدونی چرا چون خدا  بخاطر ما ادما ابلیس رو از درگاه خودش روند 

میگی کافی نیست؟بزار بازم بگم !

بهت دست و پا داد ؟

بهت مادر و پدر داد؟

بهت یه سفره پر غذا داد؟

بهت یه سقف بالا سر داد؟

بهت عقل و قلب داد؟

بهت عشق و احساست داد؟

بهت یه رفیق خوب داد؟

بهت یه ابجی داداش داد که حوصلت سر نره؟

بهت سلامتی داد ؟

همه اینارو بهت داده تو الان داری گلایه میکنی بجای اینکه تشکر کنی 

باید بگم اینو بدون اگه دردی حس کردی اگه غمی حس کردی اگه قلبت هیچی حس نمیکنه باید بگم بهت که هنوزم اون قلبت تپش داره 

بخاطر چی؟

چون خدا هنوزم هست چون خودت برا خودت موندی هنوز

پشیمون نباش 

نترس 

بزار هرکاری میخوان بکنن 

سخت نگیر 

واسه ادم شدن هنوز وقت هستا 

ولی نمیشه از سرنوشت فرار کرد

مثل مسلک بگین (زندگیم شانس خودمه مگه دیکتس ازم غلط بگیرن راه رفته رو برنمیگردم زانوی غم بغل بگیرم نه شاید فکر کنی بچکی کرد منم همینم عوض نمیشم)

مگه دیکته اس !؟

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 7 مهر · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

....

...

..

.

نمیخام سخت بگیرم اصن لق هرکی میگه بچه ام 

اصن میخام بچ باشم برا بزرگ شدن وقت هست 

سیاه مستم شبا گیج 

بیس چاری خط چشام 

راه رفته رو برنمیگردم واسه هیچکس تو نقش نمیرم 

شاید فکر کنی بچگی کرد منم همینم عوض نمیشم

راه رفته رو برنمیگرم زانوی غم بغل بگیرم 

نه زندگیم شانس خودمه مگه دیکتس ازم غلط بگیرن 

اصن میخام زندگی رو برعکس بگیرم

راهنمای راست بزنم چپ بپیچم