ناتوان پارت 6
8 مهر · · خواندن 2 دقیقه امیر متعجب کنارم نشست و کیارش هم بغلش
منتظر نگاهم کردن که گفتم :
-دیروز یه خائن رو گرفتم تو انباری
امیر ابروش بالا پرید و اخماش در هم رفت اما کیارش کمی رنگ به رنگ شد انگار میخواست بفهمه اون کیه چرا اظطراب داشت اخم کردم و گفتم
+داشت با تلفن حرف میزد و اطلاعات میداد ولی...
با صدای مهدی حرفم نصفه موند
_بچه ها زود پاشین بیاین
خواستم چیزی بگم که با طنز گفت
+اقا مهرسام رییس صداتون میکنه ... همینمونم مونده بود به رفیقمون بگیم رییس
نیمچه لبخندی رو لبم اومد که امیر و کیارش بلند شدن و همزمان دستشونو گرفتن سمتم و همچنان همزمان گفتن
+بیا بریم
متعجب همو نگاه کردیم و یهو منو و مهدی زدیم زیر خنده مهدی داشت زمینو گاز میزد من خودمو با ته مونده خندم بلند شدم و گفتم
_خودم میتونم بیام
و من و مهدی جلوتر رفتیم وارد اتاق جلسه شدیم و من هم نشستم جای ریییس مهرسام جون مهدی با چش غره نشست اون سر میز
اون دوتا هم نشستن وسط کیارش خواست چیزی بگه که مهرسام داخل شد با دیدن من نفس حرصی کشید و درو بستم
با نیش باز پاهامو انداختم رو میز
+چیشده رییس
چش ریز کرد و با پوزخندی گفت
-حیف کارم بهت گیره
+حتی اگه میخواستی غلطی بکنی جات تو تابوت بود
ابرو بالا انداخت و با همون پوزخندش نشست کنارم تو یه حرکت دستامو گذاشتم رو دسته صندلی و رفتم رو میز نشستم
و نیم نگاهی به همشون کردم و گفتم
_چیه مثل بز زل زدید رو میز قدرت انگار دست خودته
اخرشو قاطی شیطنتن کردم که جو عوض شه مهدی همیشه یه منحرف رک بود برای همین با چشایی که شر میبارید نگاهم کرد که با خنده
چشمکی زدم و چرخیدم سمت مهرسام با دیدن چشای براقش چش ریز کردم و گفتم
+چی تو سرته مهرسام
خندید و گفت
_هیچی فقط امشب غافلگیری داریم...
قبل اینه حرفش کامل شه اون سه تا پریدن وسط
+اره میدونیم
ابرو های مهرسام بالا پرید سوال نگاه کرد که بی حوصله گفتم
_من بهشون گفتم
اخم کرد
+اما هیچکس اینو نمیدونه
سر تکون دادم
_هیچکس جز من یه خائن رو گیر اوردم و ازش حرف کشیدم