-اما همه بهت نیاز دارن رها 

اخم کردم و برگشتم سمتش

+خب؟

ابرو بالا داد 

-هنوزم مثل قبلنی به هیچی اهمیت نمیدی

 

اخم کمرنگی کردم و چیزی نگفتم و اومدم برم که جلومو گرفت

+لطفا رها به مشکل خوردیم باید کمکمون کنی !

هلش دادم کنار 

_من دیگه تو تیم طاعون نیستم 

هوفی کشید و دوباره جلومو گرفت 

+میدونم رفتی تو تیم ملور (مار)ولی لطفا  فقط یه اینبار کمک کن 

بی توجه بهش راهمو ادامه دادم که یهو داد زد 

-رها فقط تو میتونی لطفا

چیزی نگفتم راهمو ادامه دادم ولی با حس سوزش گردنم شوکه سرجام خشک شده ام نگاهی به مهرسام کردم که دقیقا با یه سرنگ تو دستش پشت سرم وایساده بود

_ببخشید !

 

با کلمه مهرسام قبل اینکه بیهوش بیوفتم رو زمین کمرمو گرفت 

****

با سر درد وحشتناکی بیدار شدم و دور و بر رو نگاه کردم و عصبی بلند شدم که یهو تعادلم بهم خورد و رو زانوم افتادم زمین 

پاهام هنوز بی حس بود  

به سختی بلند شدم که در باز شد و مهرسام رو دیدم اخم کردم و خواستم برم سمتش اما پاهام بی حس بودن قبل اینکه برای بار دوم 

پخش زمین شم دستمو گرفت و کمک کرد رو تخت بشینم 

اشنا بود اتاق خودش بود تو پایگاه 

+تو عقل نداری؟!منو بیهوش میکنی؟

با مکث و تردید گفت

_ببخشید ولی به حرفم گوش نمیدادی 

اخم کردم 

+الانم همینه پاهام بی حسیش برطرف بشه .خدافظ

اخم کرد و حلقه دستش دور مچم محم شد

-شما تا وقتی مشکلمون برطرف نشده جایی نمیری 

ابرو بالا انداختم 

+نه بابا امر دیگه؟

یهو در اتاق باز شد که صدای بدی ایجاد کرد که چشامو محکم بستم انگار چشام  میسوخت 

_اون در لامصب درست نشده هنوز"؟

صدای خنده دو نفر که بلند شد سرمو بالا گرفتم

امیر و مهدی و با قهقه پخش زمین شده بودن با حرص گفتم 

+بخندین بخندین منم بلند بشم بهتون میخندم 

یهوخفه خون گرفتن که هوفی کشیدم بهتر شد 

چقدر هیکلی تر شده بودن سوتی کشیدم و گفتم 

-فتبارکل احسن و الخالقین چیکار کردین مدتی که من نبودم 

ایندفعه یکم اروم تر خندیدن و بهم دیگه نگاه کردن مهرسام بلند شد و گفت