رویای دارکــ+رمــان

در پایان داستان من ...مرگ اغاز فصلی دیگر از ان بود.

حس و حال این روزا ):

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 29 مهر · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

 

:

نمیتونم حسمو توصیف کنم ولی فرض کن 

یکی برای نجات پیدا کردن میمره ولی دکتر ها تمام تلاششونو میکنن تا زنده بمونه 

دختری که برای بیرون رفتن باید اجازه بگیره و با کلی فش از خونه بره بیرون و 5 دقیقه نشده برمیگرده خونه و خوانوادش کوفتش میکنن اون یکم ارامشی که براش مونده بود رو 

یکی که سر قبر عزیز ترین کسشه و همه مسخره اش میکنن که افسرده و بدبخته 

یکی که نمیتونه اشک بریزه ولی داد میزنه 

یکی که شبا تو اتاقش قایم میشه و گریه میکنه تا سر حد مرگ و خودش  صداشو قطع میکنه تا کسی نشنوه و خودشو به خواب میزنه تا کسی چشمای قرمزشو نبینه

 

هیچوقت دلیل قرمز بودن زیر چشش و بینی اش رو نمیگه 

از جمع فرار میکنه 

تو مدرسه تحقیر میشه 

تو خونه ارامش روان نداره 

تو گوشی حداقل یکم دنیای اطرافش ناپدید میشه 

ولی همون موقع گوشی رو ازش میگیرن 

تو فکر میکنی دلخوشی مونده ؟بزار بازمم بگم

هزاران بار با فکر خودکوشی دستشو برید و برای اینکه کسی نفهمه استین بلند پوشیده و مخفیشون کرده 

هزاران به زبونش اومده بگه منم میخوام ولی فکر میکرد چیزی برای اون وجود نداره که بخواد 

هرکی بهش محبت میکرد وابسته میشد طوری که دلش برای خودش میسوخت 

با کوچک ترین اتفاق ناراحت کننده زار زار گریه میکرد تا وقتی که خوابش ببره 

برای کوچک ترین بغل تقلا میکرد  تا درداش یادش بره 

ولی بنظرت کسی تو زندگی این دختر مونده که درداش یادش بره؟

قلبش شبا موقع گریه رگ به رگ میشد جوری که با شدن بیشتری و با درد گریه میکرد 

از همه چیش گذشت تا بقیه شاد باشن و سرزنشش نکنن 

سعی میکرد خوشحال باشه ولی وقتی یاد درداش میوفتاد به طرز دردناکی خنده اش میگرفت 

اون دختر مراقبت بیشتری نیاز داشت 

محبت بیشتر 

توجه بیشتر 

خوانواده ای که کنارش باشن نه نقطه متقابل 

بغض و گریه کمتر 

درد کمتر 

شوخی ها کمتر

یکی رو نیاز داشت به حرفاش گوش بده و مراقبش باشه نه از حرفاش بر علیه اش استفاده کنه 

میدونی نشستن گوشه اتاق و زیر پتو و سعی کنی صدات به کسی نرسه و گریه کنی دردش تو یه سطح دیگس

سخته سخته ولی بازم بلند میشه ادامه میده 

قبش تو خون غلت میخوره ولی بازم میخنده 

تحقیرش میکنن ولی بازم میخنده و فقط نگاشون میکنه در حالی که قلبش تیکه تیکه میشه

چشماش

بوی گریه میداد

دستاش بوی خون 

اتاقش بوی خودکوشی 

موهاش بوی درد میداد 

لباساش بوی قبر رو میداد 

ولی هنوزم برمیگشت و میگفت دنیا هنوز قشنگه 

فکر نمیکنین یکم به این دختر یه معذرت خواهی بدهکارین 

یا یه لبخند 

توجه 

مهربونی 

نگاه مهربانه

یا اگه از  پس اینا برنمیان تنهاش بزارین  بزرگترین لطفیه که میتونین بهش بکنین کاری باهاش نداشته باشین فقط بزارین زندگیشو کنه با درداش و قلب شکسته اش

اگه قلبی باقی مونده باشه بعد این همه تیکه تیکه شدن 

امیدوارم یه روز 

به اشتباهتون پی ببرید 

ولی امیدوارم اون روز روزی نباشه که اون دختر تو جای سرد با لباس سفید خوابیده باشه

....

:)

 

در تعقیب 11

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 28 مهر · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

 

رز گیج وسط تالار ایستاده بود سایه تغییر شکل داد و بعد از پوشیدن شنلش نیم نگاهی به رز انداخت و انجا را ترک 

کرد 

رز پوزخندی زد نه از روی پیروزی یا خوشی از عصبانیت و حرص بود 

روح را از دست داده بود وقتش کم تر شده بود و یک روح نیاز داشت که گناهکار باشد 

ولی ایندفعه فرق میکرد باید خودش ان را میکشت و ان روح را تغذیه میکرد تا اخر این ماه تاغت بیاورد 

رز لگدی به میز جلویش زد که تمام شمع های مشکی و لیوان های مشروب روی زمین ریخته شدند و شکستند 

و از عصبانیت و نفس نفس میزد سعی میکرد خودش را ارام کند او هیچ وقت ادم نکشته بود فقط شراب خون مینوشید 

و این کار برایش عجیب بود که خون یک انسان را تا وقتی که بمیرد بخورد مشتی به دیوار کوبید و سرش را به دیوار تکیه داد سزار با 

کاری که ان لحضه کرده بود و موهایش و چشمانش تغییر رنگ داده بود باعث میشد نتواند از قدرت خود استفاده کند سریع سمت اتاق رفت و یاد تتویی 

افتاد که موقع سیاه شدن موهایش و چشمانش رو بازو هایش و ترقوه اش نمایان شده بود افتاد رز جلوی اینه ایستاد

و به خود نگاه کرد  تتو های خیلی کم رنگی رو تنش نمایان بودند ان تتو ها به شکمش رسیده بودند تتو 

جوری بود که انگار  دور بدن رز برگ های پیچک پیچیده بودند و ان را زیبا و ترسناک نشان میداد 

رز ترسیده و سردرگم دستانش را روی موهایش کشید چطور از افراد قلمرو قایمش میکرد

دامنش را با  کت و شلوار خونی عوض کرد 

۱۷ کت شلوار مجلسی قرمز زنانه؛ برای یک استایل متعادل و حرفه‌ای ببینید - گـُـ✿ـلـی مُــــב

عکس کت شلوار  ملکه امون :

 

 

در تعقیب 10

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 28 مهر · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

- و ملکه و جانشین رو 

 

رز با فهمیدن منظور سزار خواست عقب تر برود تا راه فراری داشته باشد اما همینطور هم در حصار بین سزار و دیوار گیر افتاده بود 

سزار دستش  را دراز کرد  که رز از ترس جمع شد سزار مکثی کرد و دستش را روی موهای رز کشید که ان ضربان قلبش دوباره برگشت که باعث شد دردی زیادی ان را در برگیرد و رنگ موهایش برای بار دیگری سیاه شدند همینطور سفیدی چشمانش اما هنوز مردمک چشمانش و عینبیه چشمانش قرمز بود 

-جواب اشتباهه پرنسس

سزار به نوازش موهای رز ادامه داد رز سعی کرد او را پس بزند 

_بهتره عقب برید ! وگرنه ..

+از قدرتت استفاده میکنی یا به نگهبان ها میگی؟

رز اخم کرد از درد در خود جمع شده بود سزار با پوزخندی گفت

_متاسفم ولی همین الانشم تحت کنترل من هستی !

سزار روحی که رز ان را گرو گرفته بود را از بین برد و لبخندی زد 

_کار من اینجا تمومه!

برگشت سمت رز و خم شد و گفت 

_راجب کشتنت!!!بهش فکر میکنم اگه خون اشام بتونی بمونی تا اخر  ماه 

 

سزار عقب رفت و رز به حالت قبلی خودش برگشت ولی موهای قرمز پر رنگ تر شده بود

در تعقیب 9

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 27 مهر · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

سایه موفق شده بود قضیه طلسم را از یاد رز ببرد و تمرکزشان را روی قوانین شکسته شده بگزارد 

رز ماتم زده سرجایش خشکش زده بود سایه کلاه شنلش را پایین داد و یکدفعه به شکل عجیب غریبی تغییر شکل داد مردمک چشمانش سبز شد و سفیدی چشمانش 

سیاه 

رز عقب رفت 

ولی سایه قدش بلند تر شد و بلا خره شنلش را انداخت پایین 

و به رز نگاه کرد با دهان باز نگاهش میکرد انگار که اولین بار بود همچین تغییری را از نزدیک میدید سایه مچ دستش را مالید سمت رز خم شد 

_میخواستم در شکل افرادم به اینجا بیام قطعا هرکس من رو میدید حمله میکرد اینطور نیست پرنسس؟

رز اخم کرد و سعی کرد به عقب هلش دهد 

+نه این جالب نیست که فرمانروایی مثل شما در قلعه خون باشد !

سزار (فرمانروا یا پادشاه قلعه تاریکی سایه ها )بلند خندید و دستان رز را پس زد 

_ملکه ؟فک کنم متوجه نشدی برای چه اینجا هستم؟

رز خشک زده متوجه منظورش شد او میخواست  رز را بکشد رز اخم کرد و عقب 

+سزار این چه مزخرفیه که بهم دیگه میبافی

سزار نچی میکند وسرش را میچرخاند 

_نشد دیگه ! عزیزم ببین اگه دشمن بخواد قلعه دیگرو تصاحب کنه چیکار میکنه؟

رز ناخواسته جواب داد

+پادشاه رو میکشن؟

سزار سر تکون داد و با لحن مرموزی گفت 

+و...؟

تو رگی

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 27 مهر · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

یه تورگی میخوام یه داشی که همیشه خدا  یجا باشیم 

یه تورگی میخوام بیس چار ساعته بم بگه فقط وقتی اینجاس راحته

بگم قلب رفیق جان واسته  میگزرم یه ایران  بابت یه تورگی میخوام حق بده بم حتی وقتی حق با بقیه اس

یکی که زدم بزنه هرجا میره منم ببره 

حرفم حرفشه حرف اون  حرف منه

حالا چپم هرچقدر چپش هرچقدره 

یه تورگی میرسه به ما ؟

بهش بگم بد وخوبت با من به هیچ جا هم نرسیدی بازم دوست دارم

دادا خیلی لازمش دارم یکی که باهام رفیق باشه لا اشکالم

کمرنگ نشه تا گرفتارم تاونشو میدم حتی باشه زندانم

یه تورگی میرسه به منم که حتی تو جمعم براش یه نفرم 

یه تورگی که تو بغلش بیمه بدنم بدشو بخواد کسی ریششو میزنم 

...

..

.

نمیکشم دیگه تنهایی داداش

تنهایی میرم تنهایی میگام تنهایی میمرم 

میرسم قبل اینکه خدا برسه لنگ میزنم وقتی لنگ میزنی

یا ببینم کم میخندی رسم ما غیر معرفت نی

یا باهام میتونیم یا باهام نه 

نمیریم واسه هم بالا ممبر 

میریم به عشق اشتباه کردن 

.....

(شایع تورگی)

 

در تعقیب 8

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 27 مهر · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

رز قدمی جلو برداشت فضا متشنج بود سایه در مقابل رز ایستاد 

ارگان و نگهبان زود کنار رز جا گرفتند و اماده حمله بودند  رز با هشداری که در چشمانش خوابیده بود به انها فهماند عقب به ایستند رز سمت سایه برگشت

و محترمانه سر خم کرد در مقابل سایه هم همین کار را کرد 

_درود 

-چه چیزی باعث شده به اینجا بیاید

 

رز سعی داشت خونسرد رفتار کند تا کسی بویی از ماجرای او سایه ها نبرند خون اشام ها هیچ وقت نمیتوانستند ذهن هم نوعشان یا سایه ها را بخوانند

سایه متوجه شد بدون اینکه کوچک ترین  اجزای صورتش تکان بخورد گفت

+میتونیم تنها صبحت کنیم ؟!

رز کمی خوشحال شد و به اطراف نگاه کرد متوجه سکوت عمیق بین خون اشام ها شد و سپس سمت سایه برگشت 

_بله حتما !میتونیم بریم تالار

نگهبان و ارگان اجازه دادند تنها صبحت کنند بعد اینکه در تالار بسته شد 

رز به سمت سایه چرخید و مشت محکمی در دهنش کوبید و یقه اش را گرفت 

_هی تو نمیدونم راجب من میدونی یا نه ولی من همیشه خط قرمز های بقیه رو رد میکنم پس بهتره با من کلکل نکنی و بگی چطور این طلسم رو از روی خودم بردارم 

 

سایه پوزخندی زد و گفت

+طلسم رو نمیدونم ولی راجب خط قرمز باید بگم انگار داری خط قرمز های پدرت رو هم رد میکنی رز!

با این حرف سایه رز چشمان قرمزش مشکی شد (به حالت عادی برگشت )

 و یقه سایه را ول کرد و عقب رفت پدرش یک قانون داشت از سایه ها فاصله بگیر 

 

در تعقیب 7

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 26 مهر · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

رز با احتیاط طلسم را خواند دریچه به جهان ارواح مردگان انسان باز شد رز با دقت به همه جا نگاه کرد سپس سریع وارد دنیای مردگان شد و دریچه را قفل کرد 

به اطراف نگاه کرد همه چی مثل سابق بود صدای همهمه 

کسانی در حال کشیدن نقاشی زمین 

اطراف پر نقاشی از زمین بود و از انسان هایی که با مردکان در ارتباط بوده اند 

هیچ جنی در میان ارواح راه نداشت

جنیان همه نزد انسان ها زاده شده بودند 

از بدو متولد انسان ها 

رز با دقت به همه جا نگاه کرد ارواحیان سکوت کردند همه از ورود ملکه قلعه خون حیرت زده بودند انها خبر پادشاه را گرفته بودند 

شاید فکر کنی چرا باید ارواح انسان های مرده این را بدانند سوال خوبیست  به این دلیل خون اشامیان هم همانطور با انسان ها هم سطح هستند فقط کمی با قدرت

بیشتری که اختیارات انها را بیشتر میکند بنابرین خون اشام ها مخفی شدند تا هیچ انسانی نه دشمنی بیاموزد نه سو استفاده کردن از قدرت انها را 

یا حتی گلایه برای نداشتن قدرت انها ولی  متاسفانه انسان ها با یکدیگر اینکار را کردند دیگر اگر از بودن خون اشام ها مطلع میشدند چه فاجه ای میشد 

بنابرین در دنیای مردگان همه برابر هستند همه 

طلسم تاریکی که رز از ان استفاده کرد غیر اصول خون اشام ها و ارواح بود اما اگر در شرایط ضروری بودند هیچ مشکلی نبود مگر اینکه خداوند این را نمیخواست

ارواح خشمگین بودند اما منتظر دستور فرشتاگان مرگ بودند رز با صدایی که ایستادگی در ان مشخص بود لب باز کرد 

_من اسنجا هستم تا درباره مسئله مهمی با شما ارتباط داشته باشم .

مکثی میکند سپس در ادامه میگوید

_بهتر است با من صادقانه رفتار کنید شنیده ام کسی از شما ارواح ها با قلعه تاریکی ارتباط داشته بهتر است خودش را معرفی کند تا من اسمش را به زبان نیاورده ام 

 

رز حرفش را قطع میکند و پوزخندی میزند  رز دروغ گفته بود تا بفهمد کدام از انها با یک سایه ارتباط گرفته است  تا اورا بر زمین بزند 

رز میدانست هیچ سایه ای بدون کمک ارواح نمیتواند روح یک خون اشام که خودش باشد را کنترل کند 

رز میدانست روحش درحال دستکاریست و این باعث تغییر هویت او میشود و تنها راهی که به ذهنش رسیده بود همین بود 

ارواح کمی ترسیدند هرلحضه ممکن بود کسی از انها جلو بیاید رز چشمانش را بست اخرین راهش را امتحان کرد رویش را به سمت خرووجی کرد و گفت

-اگه نمیخواین اعتراف کنین میتونم مجازاتتان را بیشتر کنم تا در دوزخ بسوزید مطمعنم خداوند متعال هم با من همنظر است

ناگهان یکی از انها جلو امد و جلوی رز ایستاد و با التماس گفت

+مرا ببخشید ملکه تقصیر من بود لطفا بگزرید 

رز نگاهی به فرشته مرگ کرد و با عصبانیت گفت

_این بود !؟اینگونه میخواهید از دنیا محافظت کنید؟تا کی من باید بیام اینجا هان ؟فرشته مرگ من یک پاسخ میخواهم چگونه اوضاع از دستتان خارج شده است

 

فرشته مرگ جلو امد او هیچ وقت سجده نمیکرد 

+من فرشته های خدا نیستم که مرا از او بترسانی ملکه !این به شما ربطی ندارد

رز سرش را  کج کرد و با پوزخندی کمرنگ گفت 

_چند سال عمر کردی

فرشته مرگ چیزی نگفت 

رز عصبی شد و چشمانش قرمز شد و یقه فرشته مرگ را محکم در دست گرفت 

+بهتر است با من شوخی نکنی خوب میدانی  خدا میتواند شمارا نابود کند تو حتی 100 سالت نشده برای من زبون باز کردی؟

در چشمان فرشته مرگ سویی از نگرانی و ترس دیده میشد رز به همین پسنده کرد و اورا ول کرد و رو به ان روح گفت 

_تو با من میای !

فرشته مرگ سریع گفت 

+خدا به تو همچین اجازه ای نداده که ارواح را از دنیای ...

حرفش نصفه ماند چون مشت رز در دهانش نشسته بود و او را عقب پرت کرد 

_وقتی از خدا سرپیچی میکنی اعتقاد داری ما از او اطاعت کنیم ؟

رز با پوزخند مسخره ای روح را با خود میبرد از دنیای مردگان بیرون میاید عواقبش را پذیرفته ود دریچه را بسته و طلسم را خنثی کرد 

روح در تلاش بود از بند رز خلاص شود که رز عصبی سمت او چرخید

_میدانی که این طلسم است پس مقاومت نکن نمیتونی از شرش خلاص شی حالا نامرئی شو

روح دست نگه داشت و نامرئی شد  حالا کنترل روح در دست رز بود

به گفته ارگان رز به جمع پیوست نگاهی به جمع انداخت و با مرتب کردن لباس هایش سمت خون اشام هایی که اشنا بودند رفت 

یکی از انها متوجه شد و سریه سر خم کرد 

رز مانع شد از تعظیمش

_خوشحالم میبینمت 

سویل لبخندی غمگین میزند و سر تکان میدهد 

+باعث افتخاره ملکه 

رز سر میچرخاند با دیدن یکی از سایه ها که داشت وارد میشد چشمانش گشاد شد دستانش را مشت کرد خون اشامیان متوجه حضور یکی از سایه ها شدند

زود جلوی او را گرفتند او همان فرد داخل جنگل بود رز با تردیدی که اشکارا بود گفت 

_بگزارید بیاید 

خون اشامیان هر لحضه اماده بودند حمله کنند 

نگهبان ها عقب کشیدند و سایه با پوزخندی جلو امد 

در تعقیب 6

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 26 مهر · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

(امیدوارم تا اینجا خوشتون اومده باشه گرچه چه خوشتون بیاد چه نیاد بهترین ها رو براتون میزارم )

رز بعد از فاصله گرفتن از لیلی وارد تالار شد نفس عمیقی کشید و سمت پلکانی که به اتاقش راه داشت  رفت وقتی وارد اتاق شد 

به خود اجازه داد شنلش را دربیاورد او با کمی تردید و مکث بلاخره سمت اینه رفت سرش را کجا کرد زیاد تیره نشده بود و انقدر چیزی نبود که معلوم شود ولی وقتی ضربان قلبش زد یکدفع سیاه شد و دوباره قرمز ولی ایندفه قرمز کمی پرنگ تر

به اتفاقاتی که افتاده بود فکر میکرد ایا این در اینده نقش مهمی داشت ؟یا ناچیز بود ارزش نداشت خودش را درگیر قلعه تاریکی کند؟

سرش را به اطراف تکان داد با خود حرف زد.

-این کار اشتباهه نباید با سایه ها ارتباط داشته باشم وگرنه خیانت محسوب میشه تا همینجا هم زیاده روی کردم .ولی نمیفهمم موهای من چه ربطی به این قضیه دارد 

چرا باید فقط موهانم درگیر شوند 

در کسری از ثانیه دوباره قلبش نبض زد از درد رو زانویش افتاد و نفسش را حبس کرد تا فریاد نزند سرش را بالا گرفت با دیدن اینکه هم موهانش هم چشمانش به رنگ سیاه تغییر یافته وحشت زده شد سفید چشمانش هم سیاه شده بود و تتو های ریزی از خط و خطوی های عجیب روی ترقوه اش و بازوهایش دیده میشد

اما یکدفعه به حالت عادی خود برگشت موهای قرمزش پابرجا بودند 

و همانطور چشمانش 

او شک کرد اگر همینطور ادامه میافت تمام خون اشامیان میفهمیدند که او یه ارتباطی با قلعه تاریکی دارد 

ولی چرا قلعه تاریک 

شاید فکر کنین تمام سایه ها موهانشان سفید و چشمان مشکی دارند اما اینطور نیست 

دختران و زنان قلعه تاریکی موهایی به رنگ مشکی و پسران و مردان به رنگ سفید دارند 

و والا ترین انها مردمک چشمانش سبز بود جوری که در سیاهی یک تیله سبز درخشان گمشده باشد

شاید فکر کنید فقط عینبه چشمانشان مشکی است اما اینطور نیست انها حتی سفیدی چشمانشان مشکی است جوری که وحشت در دل ادم میندازد

قد غیر طبیعی بر خلاف خون اشام ها 

تمام خون اشام ها طوری محافظت میشوند که بین انسان ها میتوانند زندگی کنند خون اشام ها میتواند تغییر ظاهر دهند 

بر خلاف تفکر بعضی از ادم ها خون اشام ها در افتاب نمیسوزند یا گرگینه ها زیر مهتاب تبدیل نمیشوند انها ازاد  هستند 

جادوگر دشمن اصلی گرگینه ها وخون اشام ها هست

گرگینه ها اتحاد محکمی با خون اشام ها دارند 

 

- سرورم؟

با صدای در رز به خود امد زود بلند شد و شنلش را پوشید نمیخواست کسی چیز بفهمد و نفس عمیقی کشید و گفت:

+بیا تو 

ارگان وارد شد دختری زیبا شجاع قدرتمند و وفادار به ملکه(رز)بود از بچگی از او مراقبت میکرد همراه نگهبان 

رز لبخندی زد و گفت

_چیشده ارگان

ارگان با احترام تعظیمی کرد و سپس پاسخ داد :

+اعلیحضرت امروز باید در جمع باشید متاسفم  اگر ناراحت هستید ولی این یک رسم است 

رز با درک سر تکان داد و از کنار ارگان رد شد 

_در اتاقم رو ببند من میرم سمت جمع خون اشام ها 

ارگان اطاعت کرد و گذاشت رز خودش وارد جمع شود 

رز با احتیاط نگاهی به اطراف انداخت وقتی مطمعن شد کسی نیست وارد اتاق دیگری شد درش را بست دستش را روی دیوار کشید یک دروازه بوجود اورد و طلسمی خواند که عمویش در بچکی به او این طلسم را محض احتیاط یاد دادع بود .

در تعقیب 5

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 25 مهر · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

رز کم کم حس میکرد این یک اشتباه است نه توهم است نه واقعیتی که ان فرد میگفت دستی به موهانش کشید و سپس به دست خود نگاه کرد هیچ رنگی در کار نبود 

چرخید تا با ان فرد روبرو شود ولی هیچکدامشان نبودند حتی مه از بین رفته بود خواست دوباره به موهانش نگاه کند که متوجه شد به رنگ اصلیشان قرمز برگشته است مو هایش

متعجب به اطراف نگاهی  گزرا انداخت 

این امکان نداشت 

رز نگاهی به اسمان کرد با توجه به اینکه کم کم هوای روشن به سمت تاریکی سو برمیدارد کلاه شنلش را روی سرش کشید سریع از انجا فاصله گرفت 

در راه به قلعه تاریکی (قلعه سایه ها )فکر میکرد چگونه به انها اجازه داده شده بود که سمت جنگل قلعه خون (قلعه خون اشام )بیایند 

اخم کرد متوجه شد به قلعه خون رسیده از دروازه عبور کرد و کلاه شنلش را پایین کشید و دوباره نگاهی به موهایش انداخت  رنگشان عوض نشده بود هنوز قرمز بودند 

رز متوجه نگاه خیره خون اشامیانی که برای امشب قرار بود از انجا محافظت کنن شد 

شاید سوال باشد که محافظت برای چه مگر نگهبانی وجود ندارد ؟

چرا وجود داشت اما وقتی یک ملکه یک پادشاه که به ندرت همچین چیزی پیش میامد فوت میکرد همه جمع میشدند تمامی خون اشام ها از سراسر جهان 

تا در مراسم مرگ پادشاهشان شرکت کنند و دلیل مهم مرگش را بدانند این اتفاق به ندرت پیش میاید  یک خون اشام نامیرا است و پادشاه بیشتر برای همین عجیب بود مرگ پادشاه قطعا یک جنگ در راه بود 

رز با یاد اوری خاطرات پدرش گرفته شد سرش را پایین انداخت و از پله ها قلعه بالا میرفت اما در نیمه راه یکدفعه ضربانش را حس کرد وحشت زده سرجایش خشک شدهیچ خون اشامی ضربان نداشت 

 این ضربان او را یاد حرف ان فرد سایه انداخت :

(ببخشید ملکه ولی فک کنم هویتتون داره تغییر میکنه)

سریع کلاهش را روی موهایش گذاشت درست حدس زده بود با هر ضربان رنگ موهایش تیره تر میشد و اگر به رنگ مشکی میرسید 

هیچ نمیدانست چه میشود چه پیش میاید 

اشک  غیر قابل پیش بینی از درد قلبش که بخاطر ضربان بود روی گونه اش چکید دستش را روی قلبش گذاشت و خم شد 

+فرماندار ؟!

رز  سعی کرد ارام باشد برگشت سمت صدا و با لبخند گفت

_هنوزم فرماندار صدام میکنی؟

لیلی خندید و رز را در اغوش گرفت و دست به کمر رز کشید 

+همه چی خوب میشه فرماندار بهش فکر نکن

رز چیزی نگفت چشمان سردش به روبرو خیره بود لبانش باز شدند تا صبحت کند ولی چیزی به ذهنش نرسید هوفی کشید و از لیلی فاصله گرفت 

_متاسفم خواهر !کمی به استراحت نیاز دارم 

لیلی چیزی نگفت درک میکرد او را لیلی 23 سال از رز کوچک تر بود لیلی همیشه حسادت میکرد 

 

در تعقیب 4

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 25 مهر · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

 رز کمی به رفتار های مشکوک نگهبان فکر میکند و سرش را به اطراف تکان میدهد و لباس هایش را عوض میکند 

نگهبان  به درتکیه میدهد و چشمانش را میبندد تمام نگرانی هایش برای چند لحضه از بین میرود ولی این ادامه دارد 

رز شنلش را از روی دامن کوتا ه خونی میپوشد و به همراه ان پوتین های همرنگ با دامنش میپوشد و چند لحضه خشکش میزند سپس ارام برمیگردد با ندیدن چیزی نفس راحتی میکشد او با چشمانی گشاد با خود زمزمه میکند 

+این چطور ممکنه من کاملا دستی که روی شونه ام نشست رو حس کردم 

 

ناگهان در باز شد نگهبان با نگرانی گفت

_چیزی شده ملکه؟

رز نگاهی به او انداخت نمیخواست نگرانش کن سپس لبخندی ارام رو لبانش پخش کرد 

+نه چیزی نیست نگهبان فقط داشتم با خودم حرف میزدم جای نگرانی نیست 

نگهبان نفس عمیقی کشید و سر تکان داد نگاهی به لباس رز انداخت و با می شرمندگی گفت 

_متاسفم اگه مزاحمت ایجاد کردم 

رز لبخندی زد و کلاه شنلش را روی سرش کشید و جلو راه افتاد 

+مشکلی نیست من چند دقیقه ای میخوام در جنگل قدم بزنم 

نگهبان خواست با او همراه شود که رز سمت او چرخید 

_خودم مراقب هستم باشه؟

نگهبان با کمی نگرانی سر تکان داد 

+ولی زود برگردید

رز با تکان دادن سر از نگهبان جدا شد و سمت در خروجی رفت حس میکرد موهای بلند قرمز اش هر لحضه دارند پرنگ تر میشوند 

با خیال اینکه توهم زده به راهش ادامه داد حسی او را وادار به راه رفتن در جنگل میکرد  جلوتر که مییرفت قلعه هر لحضه برای او کمرنگ تر میشد در مه ای که وجود داشت 

شکستن شاخه ها زیر پایش او را میترساند چون گاهی حس میکرد ممکن است تنها نباشد ناگهان باد کلاه شنل او را کنار زد حال رز ایستاد و نگاهی به اطراف کرد 

حس میکرد باید همانجا توقف کند باد موهای بلندش را همانند برگ های  درخت سرو تکان میداد رز قدم دیگه ای برداشت باد شدید شد ایندفعه مطمعن شد 

این سحر است و معمولی نیست 

 

اخمی کرد و دستانش را بالا برد و با قدرت خود باد را متوقف کرد دستانش را ارام پایین اورد از مه چیزی معلوم نبود مجبورا دوباره قدم ه جلو گذاشت اما ایندفعه نه بادی بود و...نه ..هیچ مه ای 

حال در مقابل او سه نفر که مطمعنن از ظاهرشان معلوم بود از قلعه تاریک سایه ها هستند  رز دستانش را پشت کمرش گذاشت 

و به انها نزدیک شد کسی که در میان انها بود با صدای بمی گفت :

-جلوتر نیا ملکه 

ملکه با را با چاشنی طعنه امیز صدایش گفت  رز اخم شدیدی کرد از عصبانیتش مه های سیاهی در اطرافش ظاهر شد حس کرد رنگ چشمانش دارند عوض میشود

رز جلوتر رفت 

+اونوقت با چه جرعتی به من دستور میدی که جلو نیام 

ان فرد جلو امد کلاه شنلش را برداشت  رز با دیدن موهای یخی اش و چشمان مشکی و سردش پوزخندی زد چهره ای اشنا که هر روز در تعقیب او بودند 

رز ایستاد و گفت 

_کسی که در تعقیب من هرکاری میکرد تا مرا به اسارت بگیرد تو بودی؟

فرد پوزخندی زد و سر تکان داد

+از باهوش بودنتان خوشم میاید 

رز همچنان اخمش سر جایش بود سعی میکرد چهره اش را به خاطر بسپرد  هر لحضه  شدید تر عصبانی میشد دلیل این را نمیدانست شاید حضور او بود 

یا یچیزی متفاوت تر 

فرد متوجه تنشی که در وجود رز بود و هرلحضه باعث ایجاد مه سنگینی میشد شد 

و با لبخندی سرد گفت 

_ملکه!اینهمه عصبانیت برای چیست 

رز متوجه مه سنگینی که درست میکرد شد و ان را مهار کرد و عقب رفت

 +بهتره دیگه با قلعه  خون ما خون اشام ها در ارتباط نباشین چون ممکنه جنگ بشه 

با این حرف رز با اخم برگشت و کلاهش را روی سرش گذاشت ولی ناگهان متوجه رنگ سیاه موهایش شد خشکش زد چطور این اتفاق افتاده بود 

فرد از پشت به رز نزدیک شد 

_ببخشید ملکه ولی فک کنم هویتتون داره تغییر میکنه 

رز هیچکاری نمیکرد خشک شده به موهایش خیره بود 

در تعقیب3

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 19 مهر · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

 رز با نا امیدی نگاهی به تالا انداخت میتوانست ان ها را حس کن 

سایه ها 

ترس ها 

خشم ها 

حس تنش در فضا را که سعی میکرد از ان ها دوری کند مطمعن بود سایه ها در هر جایی که میرود پدیدار میشوند ورود  نگهبان افکارش را نصفه نیمه تمام میکند

اینبار سرباز همراه نگهبان نیست نگهبان به  سمت رز میرود و ادای احترام میکند 

_مشکل کوچکی بود !حل شد 

رز با اینکه میدانست قضیه از این چیزاییی که نگهبان میگوید ادامه دار تر و مفصل تر است 

رز به سمت طبقات بعدی حرکت کرد مانند همیشه نگهبان پشت سر رز به حرکت در امد رز وارد اتاقش شد وکمدش را باز کرد نگهبان در چهار چوب در ایستاد 

و به حرکات رز خیره شد این فقط یه بهانه بود  برای  محافظت او بعد از فوت پادشاه هیچ چیز را درک نمیکرد تمام مسئله ها پیچیده شده بودن در حالی که میتوانست با رز ملکه اینده حرف بزند 

ولی از طرفی بخاطر سن کم او نمیخواست تحت فشار قرار بگیرد  

رز سر تکان داد دامن نسبتا کوتاهی به رنگ خون از کمد بیرون کشید به همراه شنل مشکی سلطنتی 

رو به نگهبان کرد با حالت شوخی و خنده گفت :

_نکنه میخوای وقتی لباس عوض میکنم نگاهم کنی 

نگهبان سرش را خم میکند 

+معذرت میخوام !

و بیرون میرود و در را میبندد 

در تعقیب 2

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 19 مهر · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

(نکن انکار که منم باعث دردت منو بشناس من همون یاغی لجباز یه دندهام  (اهنگ منو بسپار از هیدن )

وارد قلعه میشوند همه چشمانشان به دختر خون اشامی  130 ساله ای که به تازگی ملکه انها شده بود  خیره میشوند رز به عادت در جواب احترام انهام سر خم میکند و متقابل احترام میگزارد

و با لبخندی  سمت پله های قلعه میرود و داخل ان قلعه بزرگ میشود امروز تمام خون اشامیان جمع شده بودند در قلعه تا از نزدیک ملکه اینده را ببینند 

رز شنل قرمز رنگی را که فقط موجودات ماورایی قادر به دیدن ان بودند را از تنش در میاورد و در دست نگهبان میگزارد نگهبان  نزدیک ترین فرد به ملکه رز و پدرش پادشاه بود 

جای تعجب داشت که پادشاه به این سادگی بمیرد گفته میشد در جنگ سایه ها کشته شده  و هیچکس دقیق نمیداند چه شده 

فقط نگهبان از این قضیه مطلع بود ولی هیچی به هیچکس نمیگفت 

مادر رز یک انسان بود  ولی مادر او50 سال است که فوت شده بود 

 رز روی صندلی پادشاهیی مینشیند و رو به نگهبان میگوید 

_تا کی میخواهی از من این موضوع را مخفی کنی ؟(اشاره به قضیه قتل پدرش )

نگهبان اخم میکند 

+سرورم اگر به من اجازه دهید کمی برای گفتن حقیقت  عجله نکنیم 

رز درک میکند سخت است درباره مرگ کسی که هزاران سال در خدمتش  بود  حرف بزند ولی از یک طرف تعقیب سایه ها را حس میکرد این او را میرنجاند 

رز رو به نگهبان گفت 

_تا کی قرار است مانند مجسمه بغل دست من به ایستی 

نگهبان با جدیت گفت 

+تا وقتی مطمعن شوم در امان هستید 

رز اخم میکند و چیزی نمیگوید چشمانش را میبند تا کمی ذهنش را خالی کند اما انگار اتفاقات دور و بر دست بردار نبود که 

یکی از سربازان وارد تالار قلعه شد  و با نفس نفس رو به نگهبان گفت 

_قربان کمی مشکل بوجود امده است 

رز ناگهان می ایستد شک نداشت درباره قبیله سایه ها است 

+چیشده 

سرباز ادای احترام میکند و میخواهد چیزی به رز بگوید که نگهبان جلویش را میگیرد 

_برویم بیرون !

نگهبان  سرباز را به بیرون هدایت میکند و از رز خواهش میکند کمی صبور باشد همینکه از تالا خارج میشوند  رز بلند میشود و دنباله دامن نازکش را میگیرد 

و سمت پنجره میرود نگاهی به بیرون میندازد چیزی مشکوکی وجود نداشت این نگهبان و سرباز بودن که حرف میزدن رز سعی کرد با توانییش بفهمد چه میگویند

اما نگهبان هم راه های خودش را بلد بود و محافظی برای نشنیدن صدایشان ایجاد کرده بود 

او حرکات رز را همیشه پیش بینی میکرد و از بچگی مراقبش بود