رز با احتیاط طلسم را خواند دریچه به جهان ارواح مردگان انسان باز شد رز با دقت به همه جا نگاه کرد سپس سریع وارد دنیای مردگان شد و دریچه را قفل کرد 

به اطراف نگاه کرد همه چی مثل سابق بود صدای همهمه 

کسانی در حال کشیدن نقاشی زمین 

اطراف پر نقاشی از زمین بود و از انسان هایی که با مردکان در ارتباط بوده اند 

هیچ جنی در میان ارواح راه نداشت

جنیان همه نزد انسان ها زاده شده بودند 

از بدو متولد انسان ها 

رز با دقت به همه جا نگاه کرد ارواحیان سکوت کردند همه از ورود ملکه قلعه خون حیرت زده بودند انها خبر پادشاه را گرفته بودند 

شاید فکر کنی چرا باید ارواح انسان های مرده این را بدانند سوال خوبیست  به این دلیل خون اشامیان هم همانطور با انسان ها هم سطح هستند فقط کمی با قدرت

بیشتری که اختیارات انها را بیشتر میکند بنابرین خون اشام ها مخفی شدند تا هیچ انسانی نه دشمنی بیاموزد نه سو استفاده کردن از قدرت انها را 

یا حتی گلایه برای نداشتن قدرت انها ولی  متاسفانه انسان ها با یکدیگر اینکار را کردند دیگر اگر از بودن خون اشام ها مطلع میشدند چه فاجه ای میشد 

بنابرین در دنیای مردگان همه برابر هستند همه 

طلسم تاریکی که رز از ان استفاده کرد غیر اصول خون اشام ها و ارواح بود اما اگر در شرایط ضروری بودند هیچ مشکلی نبود مگر اینکه خداوند این را نمیخواست

ارواح خشمگین بودند اما منتظر دستور فرشتاگان مرگ بودند رز با صدایی که ایستادگی در ان مشخص بود لب باز کرد 

_من اسنجا هستم تا درباره مسئله مهمی با شما ارتباط داشته باشم .

مکثی میکند سپس در ادامه میگوید

_بهتر است با من صادقانه رفتار کنید شنیده ام کسی از شما ارواح ها با قلعه تاریکی ارتباط داشته بهتر است خودش را معرفی کند تا من اسمش را به زبان نیاورده ام 

 

رز حرفش را قطع میکند و پوزخندی میزند  رز دروغ گفته بود تا بفهمد کدام از انها با یک سایه ارتباط گرفته است  تا اورا بر زمین بزند 

رز میدانست هیچ سایه ای بدون کمک ارواح نمیتواند روح یک خون اشام که خودش باشد را کنترل کند 

رز میدانست روحش درحال دستکاریست و این باعث تغییر هویت او میشود و تنها راهی که به ذهنش رسیده بود همین بود 

ارواح کمی ترسیدند هرلحضه ممکن بود کسی از انها جلو بیاید رز چشمانش را بست اخرین راهش را امتحان کرد رویش را به سمت خرووجی کرد و گفت

-اگه نمیخواین اعتراف کنین میتونم مجازاتتان را بیشتر کنم تا در دوزخ بسوزید مطمعنم خداوند متعال هم با من همنظر است

ناگهان یکی از انها جلو امد و جلوی رز ایستاد و با التماس گفت

+مرا ببخشید ملکه تقصیر من بود لطفا بگزرید 

رز نگاهی به فرشته مرگ کرد و با عصبانیت گفت

_این بود !؟اینگونه میخواهید از دنیا محافظت کنید؟تا کی من باید بیام اینجا هان ؟فرشته مرگ من یک پاسخ میخواهم چگونه اوضاع از دستتان خارج شده است

 

فرشته مرگ جلو امد او هیچ وقت سجده نمیکرد 

+من فرشته های خدا نیستم که مرا از او بترسانی ملکه !این به شما ربطی ندارد

رز سرش را  کج کرد و با پوزخندی کمرنگ گفت 

_چند سال عمر کردی

فرشته مرگ چیزی نگفت 

رز عصبی شد و چشمانش قرمز شد و یقه فرشته مرگ را محکم در دست گرفت 

+بهتر است با من شوخی نکنی خوب میدانی  خدا میتواند شمارا نابود کند تو حتی 100 سالت نشده برای من زبون باز کردی؟

در چشمان فرشته مرگ سویی از نگرانی و ترس دیده میشد رز به همین پسنده کرد و اورا ول کرد و رو به ان روح گفت 

_تو با من میای !

فرشته مرگ سریع گفت 

+خدا به تو همچین اجازه ای نداده که ارواح را از دنیای ...

حرفش نصفه ماند چون مشت رز در دهانش نشسته بود و او را عقب پرت کرد 

_وقتی از خدا سرپیچی میکنی اعتقاد داری ما از او اطاعت کنیم ؟

رز با پوزخند مسخره ای روح را با خود میبرد از دنیای مردگان بیرون میاید عواقبش را پذیرفته ود دریچه را بسته و طلسم را خنثی کرد 

روح در تلاش بود از بند رز خلاص شود که رز عصبی سمت او چرخید

_میدانی که این طلسم است پس مقاومت نکن نمیتونی از شرش خلاص شی حالا نامرئی شو

روح دست نگه داشت و نامرئی شد  حالا کنترل روح در دست رز بود

به گفته ارگان رز به جمع پیوست نگاهی به جمع انداخت و با مرتب کردن لباس هایش سمت خون اشام هایی که اشنا بودند رفت 

یکی از انها متوجه شد و سریه سر خم کرد 

رز مانع شد از تعظیمش

_خوشحالم میبینمت 

سویل لبخندی غمگین میزند و سر تکان میدهد 

+باعث افتخاره ملکه 

رز سر میچرخاند با دیدن یکی از سایه ها که داشت وارد میشد چشمانش گشاد شد دستانش را مشت کرد خون اشامیان متوجه حضور یکی از سایه ها شدند

زود جلوی او را گرفتند او همان فرد داخل جنگل بود رز با تردیدی که اشکارا بود گفت 

_بگزارید بیاید 

خون اشامیان هر لحضه اماده بودند حمله کنند 

نگهبان ها عقب کشیدند و سایه با پوزخندی جلو امد