رز با نا امیدی نگاهی به تالا انداخت میتوانست ان ها را حس کن 

سایه ها 

ترس ها 

خشم ها 

حس تنش در فضا را که سعی میکرد از ان ها دوری کند مطمعن بود سایه ها در هر جایی که میرود پدیدار میشوند ورود  نگهبان افکارش را نصفه نیمه تمام میکند

اینبار سرباز همراه نگهبان نیست نگهبان به  سمت رز میرود و ادای احترام میکند 

_مشکل کوچکی بود !حل شد 

رز با اینکه میدانست قضیه از این چیزاییی که نگهبان میگوید ادامه دار تر و مفصل تر است 

رز به سمت طبقات بعدی حرکت کرد مانند همیشه نگهبان پشت سر رز به حرکت در امد رز وارد اتاقش شد وکمدش را باز کرد نگهبان در چهار چوب در ایستاد 

و به حرکات رز خیره شد این فقط یه بهانه بود  برای  محافظت او بعد از فوت پادشاه هیچ چیز را درک نمیکرد تمام مسئله ها پیچیده شده بودن در حالی که میتوانست با رز ملکه اینده حرف بزند 

ولی از طرفی بخاطر سن کم او نمیخواست تحت فشار قرار بگیرد  

رز سر تکان داد دامن نسبتا کوتاهی به رنگ خون از کمد بیرون کشید به همراه شنل مشکی سلطنتی 

رو به نگهبان کرد با حالت شوخی و خنده گفت :

_نکنه میخوای وقتی لباس عوض میکنم نگاهم کنی 

نگهبان سرش را خم میکند 

+معذرت میخوام !

و بیرون میرود و در را میبندد