وقت نی!
27 مهر · · من همون ادم نچسب جمعم
تیم یک نفره تک خور من همیشه تنهام
وسط دریا
چهل هشت ساعته بیدارم میبینم خواب با چشای باز
(شایع-بخند)
27 مهر · · من همون ادم نچسب جمعم
تیم یک نفره تک خور من همیشه تنهام
وسط دریا
چهل هشت ساعته بیدارم میبینم خواب با چشای باز
(شایع-بخند)
27 مهر · · رز قدمی جلو برداشت فضا متشنج بود سایه در مقابل رز ایستاد
ارگان و نگهبان زود کنار رز جا گرفتند و اماده حمله بودند رز با هشداری که در چشمانش خوابیده بود به انها فهماند عقب به ایستند رز سمت سایه برگشت
و محترمانه سر خم کرد در مقابل سایه هم همین کار را کرد
_درود
-چه چیزی باعث شده به اینجا بیاید
رز سعی داشت خونسرد رفتار کند تا کسی بویی از ماجرای او سایه ها نبرند خون اشام ها هیچ وقت نمیتوانستند ذهن هم نوعشان یا سایه ها را بخوانند
سایه متوجه شد بدون اینکه کوچک ترین اجزای صورتش تکان بخورد گفت
+میتونیم تنها صبحت کنیم ؟!
رز کمی خوشحال شد و به اطراف نگاه کرد متوجه سکوت عمیق بین خون اشام ها شد و سپس سمت سایه برگشت
_بله حتما !میتونیم بریم تالار
نگهبان و ارگان اجازه دادند تنها صبحت کنند بعد اینکه در تالار بسته شد
رز به سمت سایه چرخید و مشت محکمی در دهنش کوبید و یقه اش را گرفت
_هی تو نمیدونم راجب من میدونی یا نه ولی من همیشه خط قرمز های بقیه رو رد میکنم پس بهتره با من کلکل نکنی و بگی چطور این طلسم رو از روی خودم بردارم
سایه پوزخندی زد و گفت
+طلسم رو نمیدونم ولی راجب خط قرمز باید بگم انگار داری خط قرمز های پدرت رو هم رد میکنی رز!
با این حرف سایه رز چشمان قرمزش مشکی شد (به حالت عادی برگشت )
و یقه سایه را ول کرد و عقب رفت پدرش یک قانون داشت از سایه ها فاصله بگیر
26 مهر · · رز با احتیاط طلسم را خواند دریچه به جهان ارواح مردگان انسان باز شد رز با دقت به همه جا نگاه کرد سپس سریع وارد دنیای مردگان شد و دریچه را قفل کرد
به اطراف نگاه کرد همه چی مثل سابق بود صدای همهمه
کسانی در حال کشیدن نقاشی زمین
اطراف پر نقاشی از زمین بود و از انسان هایی که با مردکان در ارتباط بوده اند
هیچ جنی در میان ارواح راه نداشت
جنیان همه نزد انسان ها زاده شده بودند
از بدو متولد انسان ها
رز با دقت به همه جا نگاه کرد ارواحیان سکوت کردند همه از ورود ملکه قلعه خون حیرت زده بودند انها خبر پادشاه را گرفته بودند
شاید فکر کنی چرا باید ارواح انسان های مرده این را بدانند سوال خوبیست به این دلیل خون اشامیان هم همانطور با انسان ها هم سطح هستند فقط کمی با قدرت
بیشتری که اختیارات انها را بیشتر میکند بنابرین خون اشام ها مخفی شدند تا هیچ انسانی نه دشمنی بیاموزد نه سو استفاده کردن از قدرت انها را
یا حتی گلایه برای نداشتن قدرت انها ولی متاسفانه انسان ها با یکدیگر اینکار را کردند دیگر اگر از بودن خون اشام ها مطلع میشدند چه فاجه ای میشد
بنابرین در دنیای مردگان همه برابر هستند همه
طلسم تاریکی که رز از ان استفاده کرد غیر اصول خون اشام ها و ارواح بود اما اگر در شرایط ضروری بودند هیچ مشکلی نبود مگر اینکه خداوند این را نمیخواست
ارواح خشمگین بودند اما منتظر دستور فرشتاگان مرگ بودند رز با صدایی که ایستادگی در ان مشخص بود لب باز کرد
_من اسنجا هستم تا درباره مسئله مهمی با شما ارتباط داشته باشم .
مکثی میکند سپس در ادامه میگوید
_بهتر است با من صادقانه رفتار کنید شنیده ام کسی از شما ارواح ها با قلعه تاریکی ارتباط داشته بهتر است خودش را معرفی کند تا من اسمش را به زبان نیاورده ام
رز حرفش را قطع میکند و پوزخندی میزند رز دروغ گفته بود تا بفهمد کدام از انها با یک سایه ارتباط گرفته است تا اورا بر زمین بزند
رز میدانست هیچ سایه ای بدون کمک ارواح نمیتواند روح یک خون اشام که خودش باشد را کنترل کند
رز میدانست روحش درحال دستکاریست و این باعث تغییر هویت او میشود و تنها راهی که به ذهنش رسیده بود همین بود
ارواح کمی ترسیدند هرلحضه ممکن بود کسی از انها جلو بیاید رز چشمانش را بست اخرین راهش را امتحان کرد رویش را به سمت خرووجی کرد و گفت
-اگه نمیخواین اعتراف کنین میتونم مجازاتتان را بیشتر کنم تا در دوزخ بسوزید مطمعنم خداوند متعال هم با من همنظر است
ناگهان یکی از انها جلو امد و جلوی رز ایستاد و با التماس گفت
+مرا ببخشید ملکه تقصیر من بود لطفا بگزرید
رز نگاهی به فرشته مرگ کرد و با عصبانیت گفت
_این بود !؟اینگونه میخواهید از دنیا محافظت کنید؟تا کی من باید بیام اینجا هان ؟فرشته مرگ من یک پاسخ میخواهم چگونه اوضاع از دستتان خارج شده است
فرشته مرگ جلو امد او هیچ وقت سجده نمیکرد
+من فرشته های خدا نیستم که مرا از او بترسانی ملکه !این به شما ربطی ندارد
رز سرش را کج کرد و با پوزخندی کمرنگ گفت
_چند سال عمر کردی
فرشته مرگ چیزی نگفت
رز عصبی شد و چشمانش قرمز شد و یقه فرشته مرگ را محکم در دست گرفت
+بهتر است با من شوخی نکنی خوب میدانی خدا میتواند شمارا نابود کند تو حتی 100 سالت نشده برای من زبون باز کردی؟
در چشمان فرشته مرگ سویی از نگرانی و ترس دیده میشد رز به همین پسنده کرد و اورا ول کرد و رو به ان روح گفت
_تو با من میای !
فرشته مرگ سریع گفت
+خدا به تو همچین اجازه ای نداده که ارواح را از دنیای ...
حرفش نصفه ماند چون مشت رز در دهانش نشسته بود و او را عقب پرت کرد
_وقتی از خدا سرپیچی میکنی اعتقاد داری ما از او اطاعت کنیم ؟
رز با پوزخند مسخره ای روح را با خود میبرد از دنیای مردگان بیرون میاید عواقبش را پذیرفته ود دریچه را بسته و طلسم را خنثی کرد
روح در تلاش بود از بند رز خلاص شود که رز عصبی سمت او چرخید
_میدانی که این طلسم است پس مقاومت نکن نمیتونی از شرش خلاص شی حالا نامرئی شو
روح دست نگه داشت و نامرئی شد حالا کنترل روح در دست رز بود
به گفته ارگان رز به جمع پیوست نگاهی به جمع انداخت و با مرتب کردن لباس هایش سمت خون اشام هایی که اشنا بودند رفت
یکی از انها متوجه شد و سریه سر خم کرد
رز مانع شد از تعظیمش
_خوشحالم میبینمت
سویل لبخندی غمگین میزند و سر تکان میدهد
+باعث افتخاره ملکه
رز سر میچرخاند با دیدن یکی از سایه ها که داشت وارد میشد چشمانش گشاد شد دستانش را مشت کرد خون اشامیان متوجه حضور یکی از سایه ها شدند
زود جلوی او را گرفتند او همان فرد داخل جنگل بود رز با تردیدی که اشکارا بود گفت
_بگزارید بیاید
خون اشامیان هر لحضه اماده بودند حمله کنند
نگهبان ها عقب کشیدند و سایه با پوزخندی جلو امد
26 مهر · · در تعقیب تا اینجا چقدر خوب پیش رفته ؟دوست داشتید؟
اگر مشکلی بود کامنت کنید ممنون
26 مهر · · (امیدوارم تا اینجا خوشتون اومده باشه گرچه چه خوشتون بیاد چه نیاد بهترین ها رو براتون میزارم )
رز بعد از فاصله گرفتن از لیلی وارد تالار شد نفس عمیقی کشید و سمت پلکانی که به اتاقش راه داشت رفت وقتی وارد اتاق شد
به خود اجازه داد شنلش را دربیاورد او با کمی تردید و مکث بلاخره سمت اینه رفت سرش را کجا کرد زیاد تیره نشده بود و انقدر چیزی نبود که معلوم شود ولی وقتی ضربان قلبش زد یکدفع سیاه شد و دوباره قرمز ولی ایندفه قرمز کمی پرنگ تر
به اتفاقاتی که افتاده بود فکر میکرد ایا این در اینده نقش مهمی داشت ؟یا ناچیز بود ارزش نداشت خودش را درگیر قلعه تاریکی کند؟
سرش را به اطراف تکان داد با خود حرف زد.
-این کار اشتباهه نباید با سایه ها ارتباط داشته باشم وگرنه خیانت محسوب میشه تا همینجا هم زیاده روی کردم .ولی نمیفهمم موهای من چه ربطی به این قضیه دارد
چرا باید فقط موهانم درگیر شوند
در کسری از ثانیه دوباره قلبش نبض زد از درد رو زانویش افتاد و نفسش را حبس کرد تا فریاد نزند سرش را بالا گرفت با دیدن اینکه هم موهانش هم چشمانش به رنگ سیاه تغییر یافته وحشت زده شد سفید چشمانش هم سیاه شده بود و تتو های ریزی از خط و خطوی های عجیب روی ترقوه اش و بازوهایش دیده میشد
اما یکدفعه به حالت عادی خود برگشت موهای قرمزش پابرجا بودند
و همانطور چشمانش
او شک کرد اگر همینطور ادامه میافت تمام خون اشامیان میفهمیدند که او یه ارتباطی با قلعه تاریکی دارد
ولی چرا قلعه تاریک
شاید فکر کنین تمام سایه ها موهانشان سفید و چشمان مشکی دارند اما اینطور نیست
دختران و زنان قلعه تاریکی موهایی به رنگ مشکی و پسران و مردان به رنگ سفید دارند
و والا ترین انها مردمک چشمانش سبز بود جوری که در سیاهی یک تیله سبز درخشان گمشده باشد
شاید فکر کنید فقط عینبه چشمانشان مشکی است اما اینطور نیست انها حتی سفیدی چشمانشان مشکی است جوری که وحشت در دل ادم میندازد
قد غیر طبیعی بر خلاف خون اشام ها
تمام خون اشام ها طوری محافظت میشوند که بین انسان ها میتوانند زندگی کنند خون اشام ها میتواند تغییر ظاهر دهند
بر خلاف تفکر بعضی از ادم ها خون اشام ها در افتاب نمیسوزند یا گرگینه ها زیر مهتاب تبدیل نمیشوند انها ازاد هستند
جادوگر دشمن اصلی گرگینه ها وخون اشام ها هست
گرگینه ها اتحاد محکمی با خون اشام ها دارند
- سرورم؟
با صدای در رز به خود امد زود بلند شد و شنلش را پوشید نمیخواست کسی چیز بفهمد و نفس عمیقی کشید و گفت:
+بیا تو
ارگان وارد شد دختری زیبا شجاع قدرتمند و وفادار به ملکه(رز)بود از بچگی از او مراقبت میکرد همراه نگهبان
رز لبخندی زد و گفت
_چیشده ارگان
ارگان با احترام تعظیمی کرد و سپس پاسخ داد :
+اعلیحضرت امروز باید در جمع باشید متاسفم اگر ناراحت هستید ولی این یک رسم است
رز با درک سر تکان داد و از کنار ارگان رد شد
_در اتاقم رو ببند من میرم سمت جمع خون اشام ها
ارگان اطاعت کرد و گذاشت رز خودش وارد جمع شود
رز با احتیاط نگاهی به اطراف انداخت وقتی مطمعن شد کسی نیست وارد اتاق دیگری شد درش را بست دستش را روی دیوار کشید یک دروازه بوجود اورد و طلسمی خواند که عمویش در بچکی به او این طلسم را محض احتیاط یاد دادع بود .
25 مهر · · رز کم کم حس میکرد این یک اشتباه است نه توهم است نه واقعیتی که ان فرد میگفت دستی به موهانش کشید و سپس به دست خود نگاه کرد هیچ رنگی در کار نبود
چرخید تا با ان فرد روبرو شود ولی هیچکدامشان نبودند حتی مه از بین رفته بود خواست دوباره به موهانش نگاه کند که متوجه شد به رنگ اصلیشان قرمز برگشته است مو هایش
متعجب به اطراف نگاهی گزرا انداخت
این امکان نداشت
رز نگاهی به اسمان کرد با توجه به اینکه کم کم هوای روشن به سمت تاریکی سو برمیدارد کلاه شنلش را روی سرش کشید سریع از انجا فاصله گرفت
در راه به قلعه تاریکی (قلعه سایه ها )فکر میکرد چگونه به انها اجازه داده شده بود که سمت جنگل قلعه خون (قلعه خون اشام )بیایند
اخم کرد متوجه شد به قلعه خون رسیده از دروازه عبور کرد و کلاه شنلش را پایین کشید و دوباره نگاهی به موهایش انداخت رنگشان عوض نشده بود هنوز قرمز بودند
رز متوجه نگاه خیره خون اشامیانی که برای امشب قرار بود از انجا محافظت کنن شد
شاید سوال باشد که محافظت برای چه مگر نگهبانی وجود ندارد ؟
چرا وجود داشت اما وقتی یک ملکه یک پادشاه که به ندرت همچین چیزی پیش میامد فوت میکرد همه جمع میشدند تمامی خون اشام ها از سراسر جهان
تا در مراسم مرگ پادشاهشان شرکت کنند و دلیل مهم مرگش را بدانند این اتفاق به ندرت پیش میاید یک خون اشام نامیرا است و پادشاه بیشتر برای همین عجیب بود مرگ پادشاه قطعا یک جنگ در راه بود
رز با یاد اوری خاطرات پدرش گرفته شد سرش را پایین انداخت و از پله ها قلعه بالا میرفت اما در نیمه راه یکدفعه ضربانش را حس کرد وحشت زده سرجایش خشک شدهیچ خون اشامی ضربان نداشت
این ضربان او را یاد حرف ان فرد سایه انداخت :
(ببخشید ملکه ولی فک کنم هویتتون داره تغییر میکنه)
سریع کلاهش را روی موهایش گذاشت درست حدس زده بود با هر ضربان رنگ موهایش تیره تر میشد و اگر به رنگ مشکی میرسید
هیچ نمیدانست چه میشود چه پیش میاید
اشک غیر قابل پیش بینی از درد قلبش که بخاطر ضربان بود روی گونه اش چکید دستش را روی قلبش گذاشت و خم شد
+فرماندار ؟!
رز سعی کرد ارام باشد برگشت سمت صدا و با لبخند گفت
_هنوزم فرماندار صدام میکنی؟
لیلی خندید و رز را در اغوش گرفت و دست به کمر رز کشید
+همه چی خوب میشه فرماندار بهش فکر نکن
رز چیزی نگفت چشمان سردش به روبرو خیره بود لبانش باز شدند تا صبحت کند ولی چیزی به ذهنش نرسید هوفی کشید و از لیلی فاصله گرفت
_متاسفم خواهر !کمی به استراحت نیاز دارم
لیلی چیزی نگفت درک میکرد او را لیلی 23 سال از رز کوچک تر بود لیلی همیشه حسادت میکرد
25 مهر · · رز کمی به رفتار های مشکوک نگهبان فکر میکند و سرش را به اطراف تکان میدهد و لباس هایش را عوض میکند
نگهبان به درتکیه میدهد و چشمانش را میبندد تمام نگرانی هایش برای چند لحضه از بین میرود ولی این ادامه دارد
رز شنلش را از روی دامن کوتا ه خونی میپوشد و به همراه ان پوتین های همرنگ با دامنش میپوشد و چند لحضه خشکش میزند سپس ارام برمیگردد با ندیدن چیزی نفس راحتی میکشد او با چشمانی گشاد با خود زمزمه میکند
+این چطور ممکنه من کاملا دستی که روی شونه ام نشست رو حس کردم
ناگهان در باز شد نگهبان با نگرانی گفت
_چیزی شده ملکه؟
رز نگاهی به او انداخت نمیخواست نگرانش کن سپس لبخندی ارام رو لبانش پخش کرد
+نه چیزی نیست نگهبان فقط داشتم با خودم حرف میزدم جای نگرانی نیست
نگهبان نفس عمیقی کشید و سر تکان داد نگاهی به لباس رز انداخت و با می شرمندگی گفت
_متاسفم اگه مزاحمت ایجاد کردم
رز لبخندی زد و کلاه شنلش را روی سرش کشید و جلو راه افتاد
+مشکلی نیست من چند دقیقه ای میخوام در جنگل قدم بزنم
نگهبان خواست با او همراه شود که رز سمت او چرخید
_خودم مراقب هستم باشه؟
نگهبان با کمی نگرانی سر تکان داد
+ولی زود برگردید
رز با تکان دادن سر از نگهبان جدا شد و سمت در خروجی رفت حس میکرد موهای بلند قرمز اش هر لحضه دارند پرنگ تر میشوند
با خیال اینکه توهم زده به راهش ادامه داد حسی او را وادار به راه رفتن در جنگل میکرد جلوتر که مییرفت قلعه هر لحضه برای او کمرنگ تر میشد در مه ای که وجود داشت
شکستن شاخه ها زیر پایش او را میترساند چون گاهی حس میکرد ممکن است تنها نباشد ناگهان باد کلاه شنل او را کنار زد حال رز ایستاد و نگاهی به اطراف کرد
حس میکرد باید همانجا توقف کند باد موهای بلندش را همانند برگ های درخت سرو تکان میداد رز قدم دیگه ای برداشت باد شدید شد ایندفعه مطمعن شد
این سحر است و معمولی نیست
اخمی کرد و دستانش را بالا برد و با قدرت خود باد را متوقف کرد دستانش را ارام پایین اورد از مه چیزی معلوم نبود مجبورا دوباره قدم ه جلو گذاشت اما ایندفعه نه بادی بود و...نه ..هیچ مه ای
حال در مقابل او سه نفر که مطمعنن از ظاهرشان معلوم بود از قلعه تاریک سایه ها هستند رز دستانش را پشت کمرش گذاشت
و به انها نزدیک شد کسی که در میان انها بود با صدای بمی گفت :
-جلوتر نیا ملکه
ملکه با را با چاشنی طعنه امیز صدایش گفت رز اخم شدیدی کرد از عصبانیتش مه های سیاهی در اطرافش ظاهر شد حس کرد رنگ چشمانش دارند عوض میشود
رز جلوتر رفت
+اونوقت با چه جرعتی به من دستور میدی که جلو نیام
ان فرد جلو امد کلاه شنلش را برداشت رز با دیدن موهای یخی اش و چشمان مشکی و سردش پوزخندی زد چهره ای اشنا که هر روز در تعقیب او بودند
رز ایستاد و گفت
_کسی که در تعقیب من هرکاری میکرد تا مرا به اسارت بگیرد تو بودی؟
فرد پوزخندی زد و سر تکان داد
+از باهوش بودنتان خوشم میاید
رز همچنان اخمش سر جایش بود سعی میکرد چهره اش را به خاطر بسپرد هر لحضه شدید تر عصبانی میشد دلیل این را نمیدانست شاید حضور او بود
یا یچیزی متفاوت تر
فرد متوجه تنشی که در وجود رز بود و هرلحضه باعث ایجاد مه سنگینی میشد شد
و با لبخندی سرد گفت
_ملکه!اینهمه عصبانیت برای چیست
رز متوجه مه سنگینی که درست میکرد شد و ان را مهار کرد و عقب رفت
+بهتره دیگه با قلعه خون ما خون اشام ها در ارتباط نباشین چون ممکنه جنگ بشه
با این حرف رز با اخم برگشت و کلاهش را روی سرش گذاشت ولی ناگهان متوجه رنگ سیاه موهایش شد خشکش زد چطور این اتفاق افتاده بود
فرد از پشت به رز نزدیک شد
_ببخشید ملکه ولی فک کنم هویتتون داره تغییر میکنه
رز هیچکاری نمیکرد خشک شده به موهایش خیره بود
19 مهر · · رز با نا امیدی نگاهی به تالا انداخت میتوانست ان ها را حس کن
سایه ها
ترس ها
خشم ها
حس تنش در فضا را که سعی میکرد از ان ها دوری کند مطمعن بود سایه ها در هر جایی که میرود پدیدار میشوند ورود نگهبان افکارش را نصفه نیمه تمام میکند
اینبار سرباز همراه نگهبان نیست نگهبان به سمت رز میرود و ادای احترام میکند
_مشکل کوچکی بود !حل شد
رز با اینکه میدانست قضیه از این چیزاییی که نگهبان میگوید ادامه دار تر و مفصل تر است
رز به سمت طبقات بعدی حرکت کرد مانند همیشه نگهبان پشت سر رز به حرکت در امد رز وارد اتاقش شد وکمدش را باز کرد نگهبان در چهار چوب در ایستاد
و به حرکات رز خیره شد این فقط یه بهانه بود برای محافظت او بعد از فوت پادشاه هیچ چیز را درک نمیکرد تمام مسئله ها پیچیده شده بودن در حالی که میتوانست با رز ملکه اینده حرف بزند
ولی از طرفی بخاطر سن کم او نمیخواست تحت فشار قرار بگیرد
رز سر تکان داد دامن نسبتا کوتاهی به رنگ خون از کمد بیرون کشید به همراه شنل مشکی سلطنتی
رو به نگهبان کرد با حالت شوخی و خنده گفت :
_نکنه میخوای وقتی لباس عوض میکنم نگاهم کنی
نگهبان سرش را خم میکند
+معذرت میخوام !
و بیرون میرود و در را میبندد
19 مهر · · (نکن انکار که منم باعث دردت منو بشناس من همون یاغی لجباز یه دندهام (اهنگ منو بسپار از هیدن )
وارد قلعه میشوند همه چشمانشان به دختر خون اشامی 130 ساله ای که به تازگی ملکه انها شده بود خیره میشوند رز به عادت در جواب احترام انهام سر خم میکند و متقابل احترام میگزارد
و با لبخندی سمت پله های قلعه میرود و داخل ان قلعه بزرگ میشود امروز تمام خون اشامیان جمع شده بودند در قلعه تا از نزدیک ملکه اینده را ببینند
رز شنل قرمز رنگی را که فقط موجودات ماورایی قادر به دیدن ان بودند را از تنش در میاورد و در دست نگهبان میگزارد نگهبان نزدیک ترین فرد به ملکه رز و پدرش پادشاه بود
جای تعجب داشت که پادشاه به این سادگی بمیرد گفته میشد در جنگ سایه ها کشته شده و هیچکس دقیق نمیداند چه شده
فقط نگهبان از این قضیه مطلع بود ولی هیچی به هیچکس نمیگفت
مادر رز یک انسان بود ولی مادر او50 سال است که فوت شده بود
رز روی صندلی پادشاهیی مینشیند و رو به نگهبان میگوید
_تا کی میخواهی از من این موضوع را مخفی کنی ؟(اشاره به قضیه قتل پدرش )
نگهبان اخم میکند
+سرورم اگر به من اجازه دهید کمی برای گفتن حقیقت عجله نکنیم
رز درک میکند سخت است درباره مرگ کسی که هزاران سال در خدمتش بود حرف بزند ولی از یک طرف تعقیب سایه ها را حس میکرد این او را میرنجاند
رز رو به نگهبان گفت
_تا کی قرار است مانند مجسمه بغل دست من به ایستی
نگهبان با جدیت گفت
+تا وقتی مطمعن شوم در امان هستید
رز اخم میکند و چیزی نمیگوید چشمانش را میبند تا کمی ذهنش را خالی کند اما انگار اتفاقات دور و بر دست بردار نبود که
یکی از سربازان وارد تالار قلعه شد و با نفس نفس رو به نگهبان گفت
_قربان کمی مشکل بوجود امده است
رز ناگهان می ایستد شک نداشت درباره قبیله سایه ها است
+چیشده
سرباز ادای احترام میکند و میخواهد چیزی به رز بگوید که نگهبان جلویش را میگیرد
_برویم بیرون !
نگهبان سرباز را به بیرون هدایت میکند و از رز خواهش میکند کمی صبور باشد همینکه از تالا خارج میشوند رز بلند میشود و دنباله دامن نازکش را میگیرد
و سمت پنجره میرود نگاهی به بیرون میندازد چیزی مشکوکی وجود نداشت این نگهبان و سرباز بودن که حرف میزدن رز سعی کرد با توانییش بفهمد چه میگویند
اما نگهبان هم راه های خودش را بلد بود و محافظی برای نشنیدن صدایشان ایجاد کرده بود
او حرکات رز را همیشه پیش بینی میکرد و از بچگی مراقبش بود
19 مهر · · (بدنم سرد شده وقتی ندارم دستاتو .(اهنگ رز پوبن )
زمستان سال 1389
با تمام توان میدوید هرکاری میکرد تا از دست او خلاص شود سایه تاریکی که او را دنبال میکرد ترسناک تر از انتظارش بود او فقط در فکرش فرار کردن میگذشت میدوید ولی تا کی
او کم کم خسته میشد نیم نگاهی به عقب انداخت وقتی چیزی ندید سرعتش را کم کرد و ایستاد و خم شد تا نفس گیرد ولی با دیدن شخصی درست روبرو یش در همان حالت خشک زده ایستاد ..
هوا مثل روز روشن بود هیچ شب ترسناکی مانند داستان های دیگر وجود نداشت
شاید این داستان فرق میکرد
همه چی برعکس بود
همه چی...
_امیدوارم دیر نکرده باشم
سر بلند میکند و می ایستد و نفس راحتی میکشد و سپس به عقب نگاه میکند تمام بدنش از ترس میلرزد به سمت او برمیگردد
+شاید کمی ..
او جلو میاید و سر خم میکند
_خودتون میدانید که در این وقت روز هیچ خون اشامی نباید بیرون از قلعه باشد
رز لبخندی دلنشین برخلاف ذات خون اشامی اش میزند
+ولی من شنل نامرئی پدر را پوشیده ام
نگهبان دستش را بالا میاورد و به نشانه احترام روی شانه خود میگزارد
_پرنسس میدونم که میتونید از پسش بربیاید ولی شما باید به قلعه برگردید شب میتوانید برگردید
رز سر خم میکند و برای اخرین بار به عقب نگاه میکند برای اولین بار سایه را میبند اما نه انقدر دقیق سایه زود ناپدید میشود رز دستانش میلرز ولی چیزی به نگهبان
نمیگوید میداند ارتباط با سایه ها خیانت محسوب میشود به خون اشام ها بعد پدرش او جانشین بود این وظیفه بر دوش او بود
18 مهر · · چخبر ..
هعی خدا بیکارم ها
17 مهر · · دو پارت از ناتوان
1 صفحه از داستان no deans
کلیپ
16 مهر · ·
لیلی به سرعت خود را با بریدن چوب ها برای پیاده کردن طرح ها روی انها مشغول کرد . هانا با مکث نگاهی به لیلی انداخت و سپس به هرکدام از بچه ها یک کار داد
هانا:
- سوزان تو طرح هارو بین بچه ها تقسیم بدی کن
- هلما تو چوب هارو از لیلی بگیر و و پاکسازی کن (کندن پوسته و برداشتن جاهای اضافه)
_سویل تو هم زود وسایل تراشکاری رو اماده کن
- زود باشین دیرمون شده
لیلی با حرف اخر هانا از خجالت لبش را گاز گرفت یهو حواسش پرت شد و دستش را زخمی کرد با اخی کوتاه از کارش دست کشید سویل نگران خود را به لیلی رساند
-لیلی خوبی ؟داری چیکار میکنی با خودت
لیلی لبخندی به نگرانی سویل زد و گفت
_چیزی نیست ! میتونی جعبه کمک اولیه رو برام بیاری؟
سویل برگشت به هانا که با بچه ها مشغول کار بود درباره زخم دست لیلی بگوید که لیلی بازویش را گرفت
+به کسی نگو نگران میشن کار هامون عقبه
سویل با کمی تردید سری تکان داد وسریع به سمت کمد قهوه ای گوشه کارگاه رفت و جعبه سبز رنگ کوچکی برداشت و بدون بستن در کمد به سرعت به سمت
لیلی دوید و جعبه را در دست لیلی گذاشت لیلی جعبه را گرفت و روی میز گذاشت که سویل زودتر از لیلی جعبه را باز کرد و گاز استریل و پنبه را برداشت و دست لیلی را گرفت لیلی منتظر سویل را نگاه کرد که سویل با پنبه و گاز استریل جای زخم لیلی را تمیز کرد و بعد تمیز کردن با پد ضد عفونی با فوم دست لیلی را بست
در این بین دست لیلی درد گرفت و باعث شد ارام از درد اخی بگویید
سویل سریع پانسمان را بست و عقب رفت
_تموم شد چیزی نیست
لیلی لبخندی زد و سر تکون داد
- ممنون ولی درباره این قضیه تا وقتی کارمون تموم نشده چیزی به بچه ها نگو
سویل مردد بود که لیلی با تاکید اسمش را صدا کرد سویل سر تکان داد
-باشه نمیگم ولی زیاد رو خودت فشار نیار
با این حرف سریع به سمت وسایل تراشکاری رفت و مشغول شد
16 مهر · · ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﺎ ﺗﻮ آﺭﻩ ﺍﻭﻥ ﺑﺎﻻ ﺗﻮﻭ ﺁﺳﻤﻮﻧﺎﻡ
─|♫●♪♪♫|─
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺑﻪ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﻡ
─|♫●♪♪♫|─
ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺍﻭﻥ ﺑﺎﻻ ﺗﻮﻭ ﺁﺳﻤﻮﻧﺎﻡ
─|♫●♪♪♫|─
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺑﻪ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﻡ
16 مهر · ·
ین یه آتیشه زیر خاکستر
شعله ور که می شه نمیشه مهارش کرد…
منو بسپار منو بسپار منو بسپار به گذشته
نکن انکار نکن انکار نکن انکار
که منم باعث دردت
منو بسپار منو بسپار به همون نقطه کور ته قلبت…
نکن انکار نکن انکار نکن انکار که منم باعث دردت
این یه آتیشه زیر خاکستر
شعله ور میشه نمی شه مهارش کرد…
منو بسپار منو بسپار به همون نقطه کور ته قلبت
نکن انکار نکن انکار نکن انکار که منم باعث دردت
منو بشناس منو بشناس…
منم اون یاغی لج باز یه دنده نمیرزه نمیرزه
بمونی تهش تو با یه قلب شکسته
نباش منتظرم بوده تقدیر من رفتن…
کلی حرف پشت سرِ من کلی فرصت که از دست رفت
داره می*اد مغزمو پارانویا باشم هر جای دنیا
نداره فرقی برام اصلا بیدارم هر شب واسه رویا…
اگه صفرم اگه صد اگه خوبم اگه بد
تو نباش منتظرم من رسیدم ته خط
منو بسپار به گذشته که دیگه برنمیگرده
منو بسپار به همون نقطه کور ته قلبت…
منو بسپار منو بسپار به همون نقطه کور ته قلبت
نکن انکار نکن انکار نکن انکار که منم باعث دردت
منو بشناس منو بشناس منم اون یاغی لج باز یه دنده…
نمیرزه نمیرزه بمونی تهش تو با یه قلب شکسته
───┤♪♭◁ㅤ❚❚ㅤ▷♭♪├───
14 مهر · ·
14 مهر · ·
14 مهر · ·
14 مهر · ·
اکتوبر 1390 . روز 13 هم جمعه ..!
صبح جمعه ساعت 7:20
با تاخیر زیادی به اوتوبوس خود را رساند لیلی با احساس معذب بودن خودش را جمع کرد و از بین جمعیت فاصله گرفت هر دقیقه چند برا به ساعت خود نگاه میکرد و از اضطراب پایش را روی کف اتوبوس ضرب گرفته بود همینکه اتوبوس متوقف شد لیلی با عجله زیادی کرایه را پرداخت
و موقع پیاده شدن یکی از برگه های طرحی هایش افتاد لیلی متوجه نشد و به راهش ادامه داد باران زمین را خیس و هوا را مرطوب و خنک تر کرده بود
لیلی تا میتوانست سرعتش را بیشتر کرد و بیشتر شبیه دویدن بود تا راه رفتن بین ان جمعیت زیاد که به او چشم دوخته بودند معذب بود و نمیتوانست بدود
با این حال خود را به کارگاه نجاری رساند و در را پشت سرش بست قطره های اب از روی بارانی اش رو زمین چکه میکرد
هانا سراسیمه خود را به لیلی رساند در حالی که نفس نفس میزد و موهای فر اش را گوجه بالا ی سرش بسته بود
و لباس های نجاری قهوه ای اش را پوشیده بود روی زانو هایش خم شد و بعد چند ثانیه که نفس هایش منظم شد صاف ایستاد و رو به لیلی گفت
_ هی دختر کجایی تو میدونی چقدر منتظرت ایستاده ایم؟
لیلی با خنده مصنوعی میگوید :
+متاسفم خواب مونده بودم ..! ببینم هنوز کار رو شروع نکردین؟
هانا سر تکان میدهد و سعی میکند برگه های طراحی را از دست لیلی بگیرد
_نه منتظر تو بودیم زودتر لباست رو عوض کن و بیا باید تا عصر تمام کار ها رو تحویل بدیم
با این حرف لیلی را به حال خود گذشت سریع به سمت بچه های کارگاه رفت لیلی با کمی مکث بارانی اش را با یک دست لباس کار قهوه ی عوض کرد و به جمع
هانا و بچه های کارگاه پیوست یکی از بچه ها (سوزان ) گفت:
_فکر کنم یکی از طراحی ها کمه اینجارو ببین ..؟!
او با هانا بود ولی لیلی از او زودتر خودش را به برگه ها رساند و انها را شمرد و با چهره ای که شرمزده بود سمت هانا برگشت
_متاسفم..ولی فکر کنم حق با سوزان است فقط 29 تا طراحی هست یکیشون نیست
هانا دستش را به ارامی روی شانه لیلی گذاشت تا حس بدش را از بین ببرد
_نگران نباش یکی دیگه میکشیم حالا بیاین این 29 تا رو درست کنیم
لیلی به این حمایت گرم هانا لبخندی زد و به سرعت مشغول کار شدند در کل پنج نفر بودند هرکسی روزی 6 طرح برای نجاری به عهده میگرفت
لیلی مسئول کشیدن این طرح ها بود او سعی میکرد کارش را به نحوه احسنت انجام دهد ولی عجول بودنش و اظطرابش مانع این کار میشد
14 مهر · · به قران مجید اگه تو وبلاگمی و این پست رو خوندی
پس باید حمایت کنی وگرنه جر واجرت میکنم یعنی چی میای و هیچ کاری نمیکنی