رمان (خطری پنهان جلوی چشمانم) پارت ۳
2 خرداد 1404 · · در و باز کردم که با دیدن صورت نیم رخ ناخدا ناکلز که تو بار بهش برخورده بودم جا خورده درو بستم که صدایی ایجاد کرد
با ترس عقب رفتم کنار در خودمو جم کردم یهو هممه صدا خوابید
صدای مشکوک ناکلز حتی با اینکه چهرشو نمیدیدم ترسناک بود برام
- کی اونجاست؟
همونی که کمکم کرده بود رو به ناخدا گفت
- چیزی نیس حتما کشتی تکون خورده داخل انباری چیزی جابجا شده ناخدا هنوزم مشکوک و بود از صداش میشد تشخیص داد اینو
-خیل خوب بادبان هارو باز کنین حواستو و جمع کنید خسارتی ببینن خودتون باید جبران کنین
همه چشم گفتن رفتن سرکارشون
--
یه چند ساعتی میگذشت از وقتی حرکت کرده بودن اینو از صدای پچ پچ ملوان و خدمه ها شنیده بودم روی عرشه که راه میرفتن میفهمیدم
یهو در باز شد با بهت و ترس زود یه جا قایم شد با دیدن ناخدا قبض روح شدم
میلرزیدم که با جلو اومدنش بدتر شد
ولی با شنیدن صدای اخطار امیز یکی از خدمه ها رفت بالا نشستم رو زمین با استرس وسایلمو یه گوشه پنهان کردم
دیگه کم کم شب میشد از شب بخیر گفتن خدمه فهمیدم
باید زودتر به جزیره میرسیدم همین الانشم دیر بود هوف
تکیه دادم به در که یهو