رویای دارکــ+رمــان

در پایان داستان من ...مرگ اغاز فصلی دیگر از ان بود.

در تعقیب 2 پ3

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 28 آذر · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

رز سمت اتاق شخصی خود بازگشت بدون بستن در سمت اینه رفت به خود نگاه کرد 

ان دختر بچه لیانا چه کمکی میتوانست به او کند منظورش از نژاد خود رز چی بود قطعا منظورش خون اشام بودن نبود 

او به تاریکی اشاره کرده بود کسی که از بچگی خون اشام چطور ممکن بود نژاد خودش تاریکی باشد 

با صدای سزار به خود امد 

_ملورین !

رز در جایش پرید و عقب رفت 

+بسه دیگه بسه من بهت گفتم من رز هستم نه ملورین..

قبل اینکه بیشتر چیزی بگوید 

سزار به او نزدیک شد و او را در اغوشش گرفت 

رز متعجب و خشک زده سرجایش مانده بود که با زمزمه سزار گیج تر شد 

_متاسفم 

رز متعجب گفت 

+منظورت چیه ..

ولی یهو رز اسم خودش را فراموش کرد و سزار کاری کرد رز فکر کن اسمش ملورین است 

_بابت همه چیز 

رز اب دهنش را قورت داد و چیزی نگفت که سزار برای اینکه مطمعن شود رز متوجه شده اسمش ملورین است پرسید

_حالا میدونی اسمت چیه؟

ملورین متعجب گفت 

+منظورت چیه اسم من ملورینه 

سزار با شنیدن این حرف لبخند شروری زد و از ملورین فاصله گرفت 

_خوبه 

با نیم نگاهی به ملورین گفت

_ساعت 8 پایین باش 

ملورین سر تکان داد که سزار به سمت تالار رفتم ملورین گیج از رفتار ناگهانی سزار سری تکان داد و اتاق خود بازگشت و لباس های

خاکی شده اش را تعویض کرد

به نام عشق 5

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 28 آذر · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

ذهنم درگیر رفتار عجیب غریب اریک بود ملیا با دقت محو تلوزیون شده بود 

یهو سرم تیر کشید که سعی کردم پنهونش کنم و با بیشتر شدن سردردم خم شدم و چشمامو بستم نمیدونم چرا تصویر های رندومی جلو 

چشمم نقش میبست ولی یهو متوجه چیزی شدم چیزایی درباره کسی به یاد میاوردم که حتی نمیشناختمش 

دختره فرشته مرگی بود که  با یه ومپایر دشمن بود 

اون ومپایر عاشقش شد و کم کم  متوجه شد فرشته مرگ ارزوش اینکه که از فرشته مرگ بودن نجات پیدا کنه 

ومپایر قانون هارو زیر پا میزاره و کاری میکنه فرشته مرگ دوباره بدنیا بیاد ولی ایندفعه به عنوان یه انسان 

برای اینکه فرشته مرگ تناسخ پیدا کنه ومپایر با یک جادوگر عهد میبنده تا اخر عمر ازیک سرزمین محافظت کنه 

 به خودم اومدم 

با دیدن اینکه از دماغم خون چکه میکنه چشمام گشاد شد ملیا متوجه نبود برای همین اروم پا شدم و سریع سمت اشپزخونه رفتم خدمه با دیدن من تو اون وضعیت خشکشون زد 

سریع رفتم سمت ظرفشویی اب رو باز کردم و خون رو پاک کردم که یکی از خدمه سریع دستمال برداشت و اومد سمتم 

بعد اینکه اب رو بستم خدمه با دستمال خون رو بنداورد 

_این دستمال رو نگه دار یکم دیگه بند میاد 

سر تکون دادم و نشستم رو زمین که اونها هم به دستور مامان رفتن حیاط 

چطور ممکن بود همچین خاطره های مزخرفی به یاد بیارم که حتی درباره من نیست 

با دیدن دو تا کفش جلو شم سرمو بلند کردم که با اریک روبه رو شدم 

_چی میخوای

خم شد  سمتم که متعجب عقب خم شدم 

_چته

پوزخندی زد و گفت

+انگار نمیتونی بفهمی خاطراتی که به یاد بیاری برای خودت بوده 

چشمام گرد شد اون از کجا فهمیده 

_تو...

لبخند شروری زد و صاف وایساد و دستشو سمتم دراز کرد 

+از دیدار دوباره امون خوشحالم فرشته مرگ 

چشمام گرد شد ومپایر اون بود ؟

+اره خودمم

شوکه نگاش کردم 

_داری با ذهنم بازی میکنی ؟

دید دستم رو نمیارم بالا که باهاش دست بدم دستشو اورد پایین و گفت

+در واقع دارم صدای ذهنتو میشنو م

_تو همون ومپایر هستی اره ؟

سر تکون داد که نفسم بند اومد شاید الکی باشه ولی این خاطرات و ذهن خوانیش الکی نیست که نه ؟

 

دلیل بده ؟!7

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 28 آذر · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

با دیدن نیرو ها چشمام گرد شد اومدم برم سمت موتورم که یهو همون افسری که زده بودمش پامو گرفت 

که افتادم رو زمین  خواستم بزنمش و بلند شم ولی سریع دستبندی که دستش بود رو به دستم وصل کرد یجورایی بهش وصل شده بودم 

با خنده تلخی گفت

_بلاخره گرفتمت 

عصبی نگاش کردم بقیه نیرو ها رسیدن و دورمون وایساده بودن افراد به هم دیگه احترام گذاشتم که از مزخرف بودنش خندم گرفت و سرمو پایین انداختم که مجبورم 

کردن بلند شم 

بی حوصله بلند شدم و نگاهی به موتورم انداختم و اخم کردم میخواستن سوییچش رو بردارن که با اخم گفتم 

_دست بهش زدی نزدی 

با اخم به من  و رییسش نگاه کرد که رییس بی توجه من سرشو تکون داد که سوییچ رو برداره 

عصبی نگاشون کردم اونا انگار خبر ندارن قراره چه بلایی سرشون بیاد نه ؟

***

یهو عصبی شد رو میز بازجویی مشتش رو زد که پورخندی زدم فکر کرده بود از عصبانیتش میترسم ؟

شرمنده ولی من اون ادمای با وجدان که دزدی میکردن نیستم 

من یه مافیای خون بودم هرچند الان دیگه فکر نکنم با پاره کردن اون قرار داد مافیا باشم 

ولی هنوزم اصالتم برمیگشت به مافیا بودن 

من از بچگی تو اون باند بودم با یه قرار داد پاره کردن از اونجا نمیرفتم بیرون 

بازجو با دیدن خنده ام اخم کرد 

+کجای این خنده داره برات هان؟

هان رو با داد گفت که به سادگی گفتم 

_کار هات مثل این چسی های تو فیلم میمونه میتونی یکم مثل ادم بازجویی کنی 

خسته دستشو گذاشت رو پیشونیش هرچی پرسیده بود راستشو گفته بودم ولی باور نمیکرد فکر میکرد دارم دستش میندازم 

پوزخندم پر رنگ شد و دوباره گفت 

_بیشتر از این نمیپرسم رییس اون باند کیه 

هوفی کشیدم وبه جلو خم شدم 

+گفتم که نیما تاریک اندیش

با اعصاب خوردی دستشو رو میز کوبید 

_بسه دیگه منو مسخره کردی؟

به صندلی تکیه دادم و نیشخندی زدم و گفتم 

+نه به جون تو 

 

مافیای ققنوس 4

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 28 آذر · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

#کارلا 

سریع نگاهی به اتاق انداختم و جوری که انگار دارم با رییس حرف میزنم دور اتاق راه رفتم 

_میدونم این درست نیست ولی باید یچزی چک بشه 

رییس سر تکون  داد و با دقت حرکت هامو زیر نظر داشت یهو یه جا وایسادم با دیدن دوربینی که تو گلدون کار گذاشته شده بود پوزخندی زدم و رفتم سمتش و برشداشتم 

_فکر کنم بدونم کار کی بوده 

دریک خونسرد نگاهم کرد انگار اونم فهمیده بود 

+زود پیش میری

با نیشخندی برگشتم سمتش نقشه هایی که تو مغزم بود جلو چشمم نقش بست 

_باید جاسوس هارو کشید بیرون نه این که نگهشون داریم تا بتونن یچیزی بفهمن

دریک پوزخندی زد و گفت 

+باشه 

سریع بدون اجازه از اتاق زدم بیرون رفتم سمت باشگاه حتما تا الان به جاسوسشون خبر میدادن ولی نمیتونه بره بیرون تا وقتی رز 

مراقبشه سمت باشگاه رفتم  دختره داشت اب میخورد و به اطراف نگاه میکرد پوزخندی زدم و همونجا رو صندلی باشگاه که وسط بود نشستم 

همه چشمشون رو دوختن به من منتظر دستور بود دوربین رو تو دستم چرخوندم و به دختره اشاره کردم که افراد فهمیدن 

رز با اخم سمت دختره رفت تا بزنتش ولی دختره دستش رو رو هوا گرفت 

با لبخند رضایتی نگاشون کردم بلاخره یه جاسوسی در اومده بود که بتونه مبارزه کنه کم کم رز داشت تو مبارزه باهاش خسته میشد که من  بلند شدم

همه افراد فاصله گرفتن و رفتن عقب   یهو از پشت موهای دختره رو گرفتم و کشیدم  که راحت پرت شد عقب 

با نیشخندی نگاشون کردم و رو به رز گفتم 

_انگار بهت اسون گرفتم نه ؟

رنگش پرید که دختره همزمان بلند شد و وایساد پوزخندی زدم که انگار جری تر شد و سمت من حمله کرد که مشت بزنه جاخالی دادم

و زانوم رو تو شکمش زدم که افتاد زمین 

هوفی کشیدم ودستامو کردم تو جیبام و خم  شدم سمت دختره 

_از طرف کی اومدی 

خندید و گفت 

+فکر کردی بهت میگم؟

خندیدم و گفتم

_معلومه که فکر نمیکنم 

با حالت جدی و یه لبخند ترسناک گفتم

_مطمعنم میگی 

دختری پوزخندی زد که لبخندم پر رنگ تر شد 

_وقتی دوه به دونه ناخون هاتو کشیدن و چند تا سیخ فرو رفت تو تنت و با اب یخ دوش گرفتی میفهمی شایدم بدم یکی از اون چشمای خشوگلتو در بیارن بزارم 

تو دکوراسیونم ؟هوم چطوره ؟

برگشتم سمت افراد 

_ببرینش مو به مو کاری که گفتم رو انجام بدین

دختره رنگش پرید که پوزخندی زدم و شونه ای بالا انداختم 

افراد بردنش که حس کردم دلم خنک شد  و رو به افراد گفتم 

_فیلمشو بگیرین 

دختره سعی کرد مقاومت کنه با داد و هوار و لگد پروندن ولی افراد بردنش تو اتاق شکنجه 

اتاق شکنجه جوری بود که حتی اگه شکنجه نمیشدی اونجا موندن باعث میشد حالت خراب بشه 

اولین بار من خودم حس میکردم تنم یخ بسته بود ولی کم کم عادت کردم 

_زیاده روی نیست ؟

برگشتم سمت دریک و ادای احترامی کردم و گفتم

+نه در مقابل شکنجه های خودت 

خندید و سر تکون داد 

_شاید ..

 

معشوقه شیطان 3

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 27 آذر · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

بی توجه به اون سه نفر بلند شدم و سمت اتاقم رفتم تا وسایل سفرمون رو اماده کنم

اوه داشت یادم میرفت شما رو 

باید بگم که این سفر یجورایی اصلی ترین دلیلش برای من بود برای اینکه فرشته ی نگهبان اصلی رو پیدا کنم و برش گردونم تا بیشتر از این شیطان نفوذ نکرده باید 

جلوش رو بگیریم و اون تنها کسیه که میتونه این کارو کنه 

اون فرشته 

کسی بود که هیچکس صورتش رو ندیده بود فقط میدونستیم روی شونه اش اون نشونه خاص رو داره 

تمام فرشته هایی که مامور شده بودن برای پیدا کردن اون فرشته توسط شیطان فریب خوردن و و..

و 

حالا 

سراغ 

من هم اومده 

بود 

و نباید میزاشتم نزدیکم بشه  و هرچه زودتر اون فرشته رو باید پیدا میکردم 

و اون سه نفر رو هیپنوتیزم کرده بودم که برای سفر قراره بریم چند جا رو بگردیم 

شاید بپرسین اون ها که برادر من هستن پس چرا مثل من فرشته نیستن 

اون ها کاملا از قدرتشون اگاه نبودن چون دورگه بودن

و این کاملا برعکس قانون فرشته ها بود و اگه بانو متوجه دورگه بودن برادر هام میشد اون ها رو از بین میبرد 

چون دورگه ها میتونستن به یکی از جن ها ی اتشین شیطان تبدیل بشن 

به همین سادگی ولی من با تمام قدرت  سعی میکردم اون هارو از این مسئله دور نگه دارم بانو که مادرمون بود از این اطلاع نداشت فقط پدرم که انسان فانی بود 

و پارسال در گذشت و من اطلاع داشتیم به بانو توسط پدرم دروغ گفته شده بود و من مسئول بودم بعد پدرم این راز رو مخفی نگه دارم من قدرتم رو از مادرم گرفته بودم 

اون تقریبا قدرت فرشته ها دستش بود 

_زود باش دیگه فرشته وسایلت رو بیار

به خودم اومدم جعبه(وسیله های محافظی ) رو پشت ماشین گذاشتم و  سوار ماشین شدیم 

کل راه اون سه نفر میزدن میرقیدن و خوراکی میخوردن هر از گاهی باهاشون میخندیدم و اهنگ میخوندم 

توی اولین پمپ بنزین پیاده شدم تا مخفیانه برم سمت سرویس بهداشتی هیشکی نبود پس تصمیم گرفتم راحت ارتباط بگیرم 

_خب مقصد اولمون کجاس

همونطوری که اب رو باز گذاشته بودم اب رو هوا معلق شد و نقشه رو تشکیل دادم و یه نقطع رو نشونم داد خب مقصد اولمون پیدا شد همین که نقشه 

رو از بین بردم با دیدن ...

 

معشوقه شیطان 2

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 27 آذر · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

یهو گوشم سوت کشید ولی زیاد اهمیتی ندادم دامون داشت با اون دو تا یعنی امیر و ارتا دعوا میکرد 

ولی من سرم درد گرفته بود یهو کلافه پاشدم 

_بسه دیگه 

متعجب نگاهم کردن یهو انگار رو صورتم چیزی دیده باشن متعجب بهم نگاه کردن 

+چشمات فرشته

با حرف دامون اخم کردم

_چیشده

ارتا با مکث اومد جلو 

+لنز گذاشتی؟

دیگه نموندم به چرت و پرتاشون گوشی بدم رفتم جلو اینه پذیرایی با دیدن اینکه چشمام طوسی و ابی شده رنگم پرید

چطوری اینطوری شده بود 

_چیشده

صدایی که شنیدم با طعنه بود نه صدای دامون بود نه اون دوتا صداش عجیب اشنا بود

_نگو که نمیدونی چرا چشمات اینطوری شده

مطمعن بودم این صدا رو اون ها نمیشنون زیر لب با پوزخندی گفتم

+وقتی شیطانی بخواد نزدیکم بشه چشم هام از ابی به طوسی تغییر میکنه 

با صدای دامون به خودم اومدم و چرخیدم سمتش

_فرشته اینجا چخبره 

یهو از قدرت هیپنوتیزم استفاده کردم

+هرچی که دیدین یا شنیدین در باره چشم من فراموش میکنید 

چشم خودم رو هم درست کردم و طوری صحنه سازی کردم انگار اونا داشتن باهم دعوا میکردن و من یه گوشه نشسته بودم 

تو مغزم سعی کردم ارتباط بگیرم 

+بهتره جن های اتشت رو از من دور نگه داری قول نمیدم دفعه بعدی اروم بشینم 

صدای پوزخند شیطانیش رو شنیدم 

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم صداش رو از ذهنم پاک کنم شیطان همیشه به سراغ فرشته ها میومد تا از داخل به قلمروی فرشتگان حمله کنه 

تمام فرشته ها رو ازمایش میکرد و اون بالا سری میشست و نگاه میکرد چطوری فرشته ها خودشون با شیطان مبارزه میکردن

فرشته های کمی رو دیدم که بتونن با شیطان ملاقات کنن و قسر در برن

معشوقه شیطان 1

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 27 آذر · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

_چرا انقدر ترسناک لبخند میزنه فرشته

نگاهمو از اون مرد برداشتم و به طناز که این حرفو زده بود نگاه کردم

+چطور اونقدرا هم ترسناک نیست

هوفی کشید و دستمو گرفت و کشید 

_من میترسم بیا بریم دیگه به اندازه کافی خرید کردیم

باهاش موافق بودم باهم رفتیم سمت ماشین طناز و خرید هارو صندلی پشتی گذاشتیم 

_حس نمیکنی یه چیزی اشتباهه؟

همونطوری که داشتم کمربندم رو میبستم گفتم

+مثلا چی؟

مکثی کرد و یهو عجیب شد حالت چشماش گفت

_نظرت در مورد اون مرد چیه

با بیخیالی شونه بالا انداختم 

+بد نبود ولی نمیدونم تو چرا ترسیدی ازش

با یه حالت عجیبی گفت

_شاید برای اینکه زیادی برای یه شیطان جذاب بود 

متعجب نگاهش کردم

+در مورد چی حرف میزنی طناز

یهو به خودش اومد و گفت

-هیچی 

و ماشین رو به حرکت در اورد اخم کردم  و به جلو نگاه کردم تا وقتی که برسیم خونه فکرم درگیر 

حرفای طناز بود همینکه رسیدیم با وسایل سمت خونه رفتیم 

****

_خب دیگه من هم برم یکم کار دارم 

طناز درحالی که سرش تو گوشیش بود اینو گفت و سمت در خونه رفت 

+بسلامت رسیدی خونه پیام بفرست 

سر تکون داد و رفت

با دیدن اینکه دامون (داداشش)از اتاقش اومد بیرون خندیدم و گفتم

+ چه پسر خوب و مسلمونی

خندید و سرشو به تاسف تکون داد 

_از هجم هول بودن رفیق هات من باید خودمو تو اتاق حبس کنم

شونه بالا انداختم 

+خاطر خواهت زیاده برادروم

سری به تاسف تکون داد و از ظرف میوه یه سیب از ظرف میوه برداشت و گفت 

+اون دو تا خر کجان(منظورش دو تا داداش دیگشونه)

مثل یه دختر خوب و راستگو با دستم جایی که مخفی شده بودن رو نشون دادم 

که دامون مثل یه ببر زخمی رفت سمت در اتاق مهمان تا گیرشون بیاره 

 

دلیل بده؟!6

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 26 آذر · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

دستم رو پشت کمرم نگه داشتم

_گفتم که من دیگه تو باند نیستم

+ولی قرار داد ....

نیم نگاهی به سارا انداختم و حرفشو قطع کردم

_الان که دیدی پاره اش کردم نه؟

نیما با پوزخند گفت 

_ولی بازم ازش هست

شونه بالا انداختم 

+هرکاری میکنی بکن

مطمعن بودم از ترسش هیچ کاری نمیکنه اصل کاری از بین رفته بود بقیه اش مهم نبود

نیما  از عصبانیت دستشو مشت کرد که با نیشخند از کلبه زدم بیرون و سمت خیابونی رفتم که موتور رو پارک کرده بودم

_ایست

با صدای پلیس چشمام گشاد برگشتم عقب با دیدن پلیس پرونده امون خنده ام گرفت

چطور تونست پیدامون کنه 

دستامو بالا اوردم که گارد اصلحه اش رو پایین اورد که خنده تلخی کردم و یهو فرار کردم

+ شت لعنتی 

سریع سوار موتور شدم و  با سرعت راه افتادم 

متوجه تعقیب پلیس شدم مشت روی  دسته موتور کوبیدم و عصبی سرعتم رو بیشتر کردم 

(یا به خودت اسیب میزنی یا بقیه )

(تو باید خودت باشی)

با تکرار حرف نیلوفر تو مغزم قاطی کردم و قبل اینکه حواسم پرت شه و با یه ماشین بزنم جاخالی دادم

با دیدن میانبری سریع دور زدم تا بتونم یارو رو گم کنم ولی زرنگ بود دنبالم اومد دیگه داشتم کفری میشدم زدم بغل و نگه داشتم

که اونم با تردید جلوی من نگه داشت و از ماشین پیاده شد رفتم سمتش که سریع اسلحه اش رو در اورد

_همونجا وایسا

بی اهمیت نزدیک شدم و یهو مشتی تو صورتش کوبیدم که  افتاد زمین و اسلحه اش یه ور دیگه افتاد

+دردسر تمومی نداره 

خواستم با پام صورتش رو له کنم که با صدای اژِِیر پلیس محکم سرجام وایسادم و لعنتی بهش فرستادم

 

 

خب

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 26 آذر · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

ولی یه دردی بین اهنگ ها هست که هیشکی نمیفهمه 

بعضی وقتا  شاید اهنگ شاد باشه

ولی تو متنش چیزایی رو پنهون کرده که حس میکنم دردش میتونه یه ادم رو برای همیشه متلاشی کنه

همینقدر رابطه ام با موزیک عمیقه

باهاشون حس میگیرم زندگی میکنم اروم میکنم خودمو انگیزه میدم به خودم تلاش میکنم باهاشون

ایده میگیرم ازشون

موسیقیو اهنگام

تنها 

چیز هایی 

هستن

که 

پیشم موندن بعد تو از من میخوای ولشون کنم؟

چطوری؟

همه میگن بچه این اونا شبیه دختران این چسی ها چیه مسخره اس

ولی نمیدونن

که همین 7 نفر کمکون کردن

نامجون یادم داد چطوری درباره خودم حرف بزنم 

من از جین یاد گرفتم چطوری کار هام بهتر انجام بدم

من از شوگا یاد گرفتم چطوری به هیترا بی اهمیت باشم

من از جیهوپ یاد گرفتم تو هر شرایطی خوشحال باشم

من از جیمین یاد گرفتم در برابر نا امیدی مقاومت کنم 

من از تهیونگ یاد گرفتم خودم باشم

و از جونگکوک یاد گرفتم چطوری خودمو دوست داشته باشم برای خودم احترام قائل باشم

بازم ادامه بدید به چرت و پرت گفتن