یهو گوشم سوت کشید ولی زیاد اهمیتی ندادم دامون داشت با اون دو تا یعنی امیر و ارتا دعوا میکرد 

ولی من سرم درد گرفته بود یهو کلافه پاشدم 

_بسه دیگه 

متعجب نگاهم کردن یهو انگار رو صورتم چیزی دیده باشن متعجب بهم نگاه کردن 

+چشمات فرشته

با حرف دامون اخم کردم

_چیشده

ارتا با مکث اومد جلو 

+لنز گذاشتی؟

دیگه نموندم به چرت و پرتاشون گوشی بدم رفتم جلو اینه پذیرایی با دیدن اینکه چشمام طوسی و ابی شده رنگم پرید

چطوری اینطوری شده بود 

_چیشده

صدایی که شنیدم با طعنه بود نه صدای دامون بود نه اون دوتا صداش عجیب اشنا بود

_نگو که نمیدونی چرا چشمات اینطوری شده

مطمعن بودم این صدا رو اون ها نمیشنون زیر لب با پوزخندی گفتم

+وقتی شیطانی بخواد نزدیکم بشه چشم هام از ابی به طوسی تغییر میکنه 

با صدای دامون به خودم اومدم و چرخیدم سمتش

_فرشته اینجا چخبره 

یهو از قدرت هیپنوتیزم استفاده کردم

+هرچی که دیدین یا شنیدین در باره چشم من فراموش میکنید 

چشم خودم رو هم درست کردم و طوری صحنه سازی کردم انگار اونا داشتن باهم دعوا میکردن و من یه گوشه نشسته بودم 

تو مغزم سعی کردم ارتباط بگیرم 

+بهتره جن های اتشت رو از من دور نگه داری قول نمیدم دفعه بعدی اروم بشینم 

صدای پوزخند شیطانیش رو شنیدم 

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم صداش رو از ذهنم پاک کنم شیطان همیشه به سراغ فرشته ها میومد تا از داخل به قلمروی فرشتگان حمله کنه 

تمام فرشته ها رو ازمایش میکرد و اون بالا سری میشست و نگاه میکرد چطوری فرشته ها خودشون با شیطان مبارزه میکردن

فرشته های کمی رو دیدم که بتونن با شیطان ملاقات کنن و قسر در برن