معشوقه شیطان 2
27 آذر · · خواندن 1 دقیقه یهو گوشم سوت کشید ولی زیاد اهمیتی ندادم دامون داشت با اون دو تا یعنی امیر و ارتا دعوا میکرد
ولی من سرم درد گرفته بود یهو کلافه پاشدم
_بسه دیگه
متعجب نگاهم کردن یهو انگار رو صورتم چیزی دیده باشن متعجب بهم نگاه کردن
+چشمات فرشته
با حرف دامون اخم کردم
_چیشده
ارتا با مکث اومد جلو
+لنز گذاشتی؟
دیگه نموندم به چرت و پرتاشون گوشی بدم رفتم جلو اینه پذیرایی با دیدن اینکه چشمام طوسی و ابی شده رنگم پرید
چطوری اینطوری شده بود
_چیشده
صدایی که شنیدم با طعنه بود نه صدای دامون بود نه اون دوتا صداش عجیب اشنا بود
_نگو که نمیدونی چرا چشمات اینطوری شده
مطمعن بودم این صدا رو اون ها نمیشنون زیر لب با پوزخندی گفتم
+وقتی شیطانی بخواد نزدیکم بشه چشم هام از ابی به طوسی تغییر میکنه
با صدای دامون به خودم اومدم و چرخیدم سمتش
_فرشته اینجا چخبره
یهو از قدرت هیپنوتیزم استفاده کردم
+هرچی که دیدین یا شنیدین در باره چشم من فراموش میکنید
چشم خودم رو هم درست کردم و طوری صحنه سازی کردم انگار اونا داشتن باهم دعوا میکردن و من یه گوشه نشسته بودم
تو مغزم سعی کردم ارتباط بگیرم
+بهتره جن های اتشت رو از من دور نگه داری قول نمیدم دفعه بعدی اروم بشینم
صدای پوزخند شیطانیش رو شنیدم
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم صداش رو از ذهنم پاک کنم شیطان همیشه به سراغ فرشته ها میومد تا از داخل به قلمروی فرشتگان حمله کنه
تمام فرشته ها رو ازمایش میکرد و اون بالا سری میشست و نگاه میکرد چطوری فرشته ها خودشون با شیطان مبارزه میکردن
فرشته های کمی رو دیدم که بتونن با شیطان ملاقات کنن و قسر در برن