با دیدن نیرو ها چشمام گرد شد اومدم برم سمت موتورم که یهو همون افسری که زده بودمش پامو گرفت 

که افتادم رو زمین  خواستم بزنمش و بلند شم ولی سریع دستبندی که دستش بود رو به دستم وصل کرد یجورایی بهش وصل شده بودم 

با خنده تلخی گفت

_بلاخره گرفتمت 

عصبی نگاش کردم بقیه نیرو ها رسیدن و دورمون وایساده بودن افراد به هم دیگه احترام گذاشتم که از مزخرف بودنش خندم گرفت و سرمو پایین انداختم که مجبورم 

کردن بلند شم 

بی حوصله بلند شدم و نگاهی به موتورم انداختم و اخم کردم میخواستن سوییچش رو بردارن که با اخم گفتم 

_دست بهش زدی نزدی 

با اخم به من  و رییسش نگاه کرد که رییس بی توجه من سرشو تکون داد که سوییچ رو برداره 

عصبی نگاشون کردم اونا انگار خبر ندارن قراره چه بلایی سرشون بیاد نه ؟

***

یهو عصبی شد رو میز بازجویی مشتش رو زد که پورخندی زدم فکر کرده بود از عصبانیتش میترسم ؟

شرمنده ولی من اون ادمای با وجدان که دزدی میکردن نیستم 

من یه مافیای خون بودم هرچند الان دیگه فکر نکنم با پاره کردن اون قرار داد مافیا باشم 

ولی هنوزم اصالتم برمیگشت به مافیا بودن 

من از بچگی تو اون باند بودم با یه قرار داد پاره کردن از اونجا نمیرفتم بیرون 

بازجو با دیدن خنده ام اخم کرد 

+کجای این خنده داره برات هان؟

هان رو با داد گفت که به سادگی گفتم 

_کار هات مثل این چسی های تو فیلم میمونه میتونی یکم مثل ادم بازجویی کنی 

خسته دستشو گذاشت رو پیشونیش هرچی پرسیده بود راستشو گفته بودم ولی باور نمیکرد فکر میکرد دارم دستش میندازم 

پوزخندم پر رنگ شد و دوباره گفت 

_بیشتر از این نمیپرسم رییس اون باند کیه 

هوفی کشیدم وبه جلو خم شدم 

+گفتم که نیما تاریک اندیش

با اعصاب خوردی دستشو رو میز کوبید 

_بسه دیگه منو مسخره کردی؟

به صندلی تکیه دادم و نیشخندی زدم و گفتم 

+نه به جون تو