هعی
25 آذر · · کوتاه بگم
اگه میخواین خوشبخت شین
...
به بدبختی کسی نخندین..
(پوتک)
25 آذر · · کوتاه بگم
اگه میخواین خوشبخت شین
...
به بدبختی کسی نخندین..
(پوتک)
25 آذر · ·
25 آذر · ·
24 آذر · · میدونی این روزا حس میکنم
صدای بارون شاید تنها چیزی باشه که تنها یدیقه ذهنمو خالی کنه
از فکر کردن خسته شدم
از فکر کردن به رفتار بقیه
از فکر کردن به اینکه برای کی مهمم
از فکر کردن یه اینکه اگه غم هام تموم شد میتونم شادی کنم؟اصن میتونم شادی کردن یاد بگیرم؟
از فکر کردن به اینکه کی این زندگی نکبت بار تموم میشه خسته شدم
خسته ام بخدا
هوف این روزا فکرم مشغوله میخوام بزنم زیر گریه ولی خب نمیشه دل شوره و...
استرس و فشار روانی و خشم هم از یه طرف
فک کنم دیگه نیمتونم خودمو از شر احساستم خلاص کنم
بعضی وقتا ادما به جای اینکه با غمشون بجنگن با خودشون میجنگن
من امیدوارم به اون گزینه دوم دیگه نرسم چون واقعا خسته شدم از جنگ با همه چی
از جنگ با همکلاسی ها
از جنگ با ادم هایی که تیکه میندازن
از جنگ با سو استفاده کردن
از جنگ با توهین ها
از جنگ با کسایی که بهم نزدیکن
از جنگ با فامیلایی که هر روز یه بحث دیگه داریم باهاشون
از جنگ با استرسم
22 آذر · · راستش چند روزیه میدونم فعالیت کمه ولی خب
سعیمو میکنم تا بهتون تو وبلاگ خوش بگزره شبتون خوش ارزوی موفقیت و خوشبختی براتون دارم موفق باشین
و خوشحال!!
20 آذر · · کاش دوباره بشینه روبروم
چون دنیام نمیشه بدون اون
برگرد بهمون برگرد بهمون ..
20 آذر · ·
20 آذر · · میدونی بعضی از شبا ادم واقعا
تمام درداش
یهو
دونه به دونه
از جلو چشمش رد میشه اون موقع کاری جز گریه کردن نمیتونم بکنم
فقط میتونم بگم اون شبا با کلی درد خوابیدم نفسم بالا نمیومد و صبح ها به روی هیچکی نمیاوردم و اصلا معلوم نمیکردم که گریه کردم
سر درد هام فکر میکردن برای لبتابه
قرمز بودن چشمام فکر میکردن تا صبح با گوشی بازی میکردم
ولی من اون شبا رو با درد صبح کردم
درد نفس کشیدن
درد عذاب وحدان
درد پشیمونی
درد اینکه چرا زنده ام ؟
میدونی غمگین ترین بخشش کجاست
این که صبح بلند شم و ببینم هنوز زنده ام
20 آذر · · میم مثل مهتاب
میم مثل ماه
میم مثل مریم
میم مثل... مادر
شاید نتونم بهت بگم
ولی دوست دارم
ببخشید
کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم
20 آذر · · گوشه جدول نشستم و سرمو با دستام گرفتم تیک عصبی گرفته بودم
حس میکردم کل دنیا داره بهم فشار میاره
یه حسی نزدیک و مثل اون شب
شبی که عزیزمو از دست دادم
شبی که برای همیشه یه دلتنگی و پشیمونی و یه عالمه ارزو و یه عالمه ای کاش ته دلم موند
انگار دیگه نمیتونستم خودمو پیدا کنم
نه میتونستم باور کنم نه میتونستم انکار کنم
همه چیز خیلی شبیه اون شب بود
اون شب هم من از کلبه زدم بیرون بدون اینکه به چیزی فکر کنم
اون شب همه یه گوشه جاده داشتم گریه میکردم
ولی چرا من که انقدر ضعیف نشده بودم بخاطر اینکه پلیس دنبالمه گریه کنم نه ؟
باد که به صورتم خورد یکم به خودم اومدم به دور برم نگاه کردم جاده کم کم داشت خلوت میشد
دوربینی نبود که نگرانش باشم
نفسم رو بیرون دادم حداقل یه امشب میتونستم به حال خودم باشم
بعضی وقتا حس میکردم از این دنیا جدا شدم جاییم که هیچی نمیبینم لمس نمیکنم نمیشنوم فقط افکار ذهنم عه و خودم
_افکار میتونه خطرناک باشه
سرمو بالا اوردم و بهش نگاه کردم و گفتم
+تا کی میخوای تعقیبم کنی به جایی نمیرسی با این کار
پوزخندی زد و جلوم زانو زد
_هی من تورو تعقیب نمیکنم تو منو صدا میزنی
چشمامو چرخوندم
+چرت و پرت های همیشگی چی میخوای نیلوفر
چهره اش جدی شد
_اون شب رو فراموش کن
اخم کردم
+نه
دستشو رو دستم گذاشت
_تو نمیدونی چقدر در اینده قراره بهت اسیب بزنه
دستشو پس زدم و بلند شدم
+تو هم نمیدونی با فراموش کردنش تبدیل به چی میشم
اخم کرد و همزمان با من بلند شد
_تو باید تبدیل به اون کسی بشی که بودی
دستامو تو جیب هودیم فرو بردم و زبونم رو از داخل روی لپم چرخوندم
+چی به تو میرسه با عوض شدن من
لبخندی رو لبش نشست
_من میتونم بلاخره از دست تو خلاص شم
پوزخندی زدم و روی موتور نشستم حتی کلاه کاسکت رو برنداشتم
+صد سال سیاه خودت همین الان هم میتونی بری
قبل اینکه موتور رو روشن کنم گفت
_میتونی به این چرندیات و فکر کردن بهشون ادامه بدی
پوزخندی زد و ادامه داد
_ولی اون سایدت که نمیتونی قبولش کنی یه روز یا به خودت اسیب میزنه یا به بقیه انتخابش با تو عه
و از جلو چشمام گم شد و رفت تو فکر رفتم معنی حرفاش..جوری بود که حس میکردم پیشگویی چیزیه
پوزخندی زدم و موتور روشن کردم مثل همیشه توصدم ثانیه ناپدید شده بود
***
_یعنی چی که میخای از باند بری بیرون
سارا با عصبانیت گفته بود و نیما در حالی که به کتفش هم نبود روی مبل لش کرده بود پک دیگه ای از ویپ زدم
+همون که شنفتی
چشماش گرد شد که ویپ کوفتی رو خاموش کردم انداختم زمین
سارا خواست دوباره جلومو بگیره که نیما سد راهش شد
_ولش کن
رو به من گفت
_خب.. که چی بشه ؟
20 آذر · · وارد اولین کلبه شدیم باید یه دستی به سر و روش میکشیدیم چیزی نبود که از پسش بر نیایم
سعی کردم جلوی خنده ام رو بگیرم دستمو روی کمرم گذاشتم و گفتم
_میگما چیز خاصی نیستا میتونیم ولش کنیم....
نیما همون موقع یه دسته جارو بهم داد و یه دستمال به سارا پوکر نگاهش کردم که گفت
+شروع کن به عنوان جبران کردن اتفاق چند لحضه پیش در نظر میگیرم
ایشی کردم و رو به سارا سر تکون دادم و بهش فهموندم که اونم با من شروع کنه
*****
_دیوث یه ابی چیزی تشکری بجاش میگی بیا اینجارو هم تمیز کن؟
نیما ابرو بالا داد و گفت
+نه بابا ؟امر دیگه ؟پاشو بینم حداقل کاری نکن دو دستی بدمت دست پلیس
جارو رو انداختم زمین و جدی گفتم
_الان داری تهدید میکنی؟؟؟
اونم مثل من دستشو رو پهلوش گذاشت
+دارم بهت پیشنهاد میکنم که گند بالا نیاری ؟!
پوزخندی زدم و دستمال پرت کردم تو صورتش
_پیشنهادت رو برای خودت نگه دار
چشماشو از حرص بست که سرمو کج کردم چشمم به کبودی گردنش خورد با نیشخند سمت سارا برگشتم
که انگار اونم فهمید که از خجالت لپاش گل انداخت خودمو جمع جور کردم و در حالی که بیرون میرفتم گفتم
+به عشق بازیتون برسین
نیما صداش در اومد
_هویی کجا میری
برگشتم سمتش
+به تو ربطی نداره
و با این حرف از لبه زدم بیرون و در باغ رو باز کردم و و رفتم بیرون دیگه حتی یادم نموند در رو بستم یا نه سمت گاراژ قبلی رفتم و موتور خودم رو یواشکی
برداشتم بدون اینکه کسی بفهمه از کوچه زدم بیرون با سرعت سمت جاده اصلی روندم
چند بار لایی بدی کشیدم و دوباره تعادل موتور رو به دست گرفتم احتمال گیر افتادنم به دست پلیس زیاد بود ولی اهمیتی ندادم
یه گوشه خیابون نگه داشتم و با عصبانیت کلاه کاسکتم رو کوبیدم زمین
20 آذر · · سارا رفت به یوسف زنگ بزنه نیما هم سریع وسایلشو جمه جور کرد و رو به من گفت
_پاشو سریع باید بریم
هوفی کشیدم و بلند شدم و اسلحه ام رو برداشتم و گذاشتم رو کمرم و بعدش کت ام رو پوشیدم و چاقوی جیبی ام رو توی پوتین هام مخفی کردم و
سریع دنبال نیما و سارا سوار ماشین شدم
سارا با سرعت رانندگی میکرد که شاکی گفتم
_یکم اروم برو شناسایی شدیم ممکنه پلیس موقع سرعت گیری ما شناساییمون کنه
سرعتشو یکم کم کرد و گفت
+خوبه والا
با منظور اشاره ای بهم کرد که خواستم چیزی بگم که نیما سریع گفت
_بپیچ چپ سارا
سارا به خودش اومد وارد کوچه شد مثل قبلنا همه چی درب و داغون بود ولی بزرگ بود
هوفی کشیدم و گفتم
+مجبور بودیم همینجا برگردیم
نیما برگشت سمتم سر تکون داد
_با این گندی که تو زدی برای اینکه نگیرنمون باید چند روزی همینجا سر کنیم
سارا ماشین رو نگه داشت درست جلوی همون باغ بزرگ قدیمی نگه داشت داخل باغ دوتا کلبه کوچیک بود که قبلنا که اولای شروع کارمون بود
اینجا بودیم ولی کم کم وقتی کار دستمون اومد رفتیم یه مخفیگاه دیگه
ولی چون بچه ها ممکن بود لو بدن برگشتیم همین جا جای بدی هم نبود به دل ادم مینشست اما خب برای یه مدت طولانی نمیشد اینجا مخفی شد
18 آذر · ·
18 آذر · ·
18 آذر · ·
18 آذر · ·
18 آذر · · ببخشید ولی چرا همش میگین دخترا با خرید و خوراکی حالشون خوب میشه
من تا صندلیو نکنم تو حلق اونیکی حال منو بد کرده حالم خوب نمیشه
(خطاب به یکی از فامیل ها که حرصم میده نمیشناسینش بیخیال (خخ))
متاسفانه زبونم کار نمیکنه فقط بلدم بزنم!
18 آذر · · محنا داری میخونی دیه؟(خخ)
18 آذر · · یادت نره چی بهم قول دادی
...
میخنده میگه کوش
چابلا سیندرلا برنزه نوتلا تورو میخوام الا بلا
اووو
یکاری میکنه بهشم بگم نرو دیههه
تکیلا رو ریختم تو استکان چایی
بعد میگه قصد ازدواج داری؟
هع اشتباه گرفتی با کی؟