میدونی این روزا حس میکنم

صدای بارون شاید تنها چیزی باشه که تنها یدیقه ذهنمو خالی کنه

از فکر کردن خسته شدم

از فکر کردن به رفتار بقیه 

از فکر کردن به اینکه برای کی مهمم

از فکر کردن یه اینکه اگه غم هام تموم شد میتونم شادی کنم؟اصن میتونم شادی کردن یاد بگیرم؟

از فکر کردن به اینکه کی این زندگی نکبت بار تموم میشه خسته شدم 

خسته ام بخدا

هوف این روزا فکرم مشغوله میخوام بزنم زیر گریه ولی خب نمیشه دل شوره و...

استرس و فشار روانی و خشم هم از یه طرف 

فک کنم دیگه نیمتونم خودمو از شر احساستم خلاص کنم

بعضی وقتا ادما به جای اینکه با غمشون بجنگن با خودشون میجنگن

من امیدوارم به اون گزینه دوم دیگه نرسم چون واقعا خسته شدم از جنگ با همه چی 

از جنگ با همکلاسی ها

از جنگ با ادم هایی که تیکه میندازن

از جنگ با سو استفاده کردن 

از جنگ با توهین ها

از جنگ با کسایی که بهم نزدیکن

از جنگ با فامیلایی که هر روز یه بحث دیگه داریم باهاشون

از جنگ با استرسم