رویای دارکــ+رمــان

در پایان داستان من ...مرگ اغاز فصلی دیگر از ان بود.

در تعقیب 2 پ2

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 12 آبان · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

به حرف های لیانا فکر کرد راهنمای او ؟

ان هم یک روح؟

چطور میتوانست به او کمک کند؟

-ملورین چت شده!

با صدای سزار رز برگشت سمت او و با اخم گفت 

+بهت گفتم منو ملورین صدا نکن 

سزار اخم کرد 

_فکر کردم توافق کرده بودیم!

رز بی اهمیت به او از کنارش رد شد و مقصدش جایی جز قلعه تاریکی نبود سزار دنبال او راه افتاد

_حس کردم یدیقه بیهوش شدی و از طریق ارتباط ذهنی یک قلعه دیدم ولی اینجا همچین قلعه ای وجودندارد برای همین با ردیاب سیاه به تو رسیدم چیشده بود

رز ایستاد قلبش تند میزد 

+چیزی نبود ! فقط یک توهم بود 

سزار اخم کرد کاملا معلوم بود راضی نشده میدانست دروغی بیش نیست

_ملورین راستش رو بگو 

رز با تن صدای بلند گفت

+من ملورین نیستم 

سزار بازوی رز را گرفت و سمت خودش کشید

_چرا هستی وقتی به ما پیوستی اسمت ملورین شدی اگه لازمه یک بار دیگر در اینه به خود نگاه بینداز

رز با حرف او عصبی دستش را پس زد و به راهش ادامه داد سزار دنبالش نرفت میدانست بعضی از اوقات سخت بود پذیرفتن حقیقت ولی به اجبار

سزار از درون کمی حس گناه میکرد از اینکه او را در بند خود به اجبار نگه میداشت ولی او باید به قوانین و اعقاید سلطنت احترام میگذاشت ...

رز به قلعه رسید و دروازه ها مرئی شدند و با شناسایی رز دروازه باز شد و رز به سرعت داخل قلعه شد 

و سمت تالار رفت که در همین حین برخوردی را حس کرد اما انقدر سریع بود نفهمید چه کسی با سرعت نور از کنارش گذاشت هیچکدام از سایه ها جز خودش و سزار 

قدرت سرعت نور نداشتند پس او کی بود ؟

این سوالی بود که ذهن رز را درگیر کرد کمی فکر کرد ممکن بود از خون اشام ها انجا بوده باشد..

با ورود سزار دیگر تفکری باقی نماند و رز با اخم رویش را برگرداند و سزار به نیم نگاه از کنارش گذشت

 

در تعقیب 2 !پ 1

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 8 آبان · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

چشمانش را بست تا نبیند

که حالا او 

یک سایه بود از نوع بالا مرتبه اش رز با اینکه مقام بالایی داشت ولی از اینکه یک سایه بود متنفر بود  در این مدت کوتاه سعی کرد به هم نوع های سابقش بفهماند که این دست او نبوده و کمکش کنند 

ولی کسی حاضر یا قادر به باور حرفش نبود او خیانت کرده بود و این واضح بود اما یک خیانت اجباری 

به هرحال خون اشام ها دیگر با او ارتباط نداشتند و خواهرش ملکه بعدی شد !

رز حسادت و خشم را وقتی خبر ملکه شدن خواهرش را شنید در وجودش حس کرد هیچوقت فکر نمیکرد همچین حس هایی داشته باشد

او قسم خورده بود تاریکی درونش را نابود کند و راهی برای دوباره خون اشام شدن پیدا کند و انتقام اش را بگیرد ولی او هنوز در بند تاریکی بود 

او ازادانه همه جا میرفت ولی با کنترل گری سزار سزار بر ذهن رز مسلط بود 

و این یکی از هزاران قدرت سزار بود 

رز میان مه در جنگل قدم میزد ناگهان ایستاد و چشمش را به بنای بزرگ خیره کننده دوخت تا حالا همچین قلعه ای ندیده بود یک قلعه قدیمی بود

درختان و برگان دور تا دور قلعه را پوشانده بود رز از پله ها بالا رفت و با تردید در قلعه را باز کرد صدای جیر جیرش همه جا را پر کرد و سکوت را شکست

فضای داخلش به طرزی باشکوه بود که به سختی قابل باور بود که این همان قلعه سرد و بی روح بود از بیرون قلعه رز با شگفتی قدمی جلو گذاشت 

همه جا تمیز بود جوری که باورش سخت بود انجا حتما کسی زندگی میکرد 

رز دستی به دیواره های قلعه کشید هیچ گرد و خاکی نبود 

ناگهان صدای دختری او را متوقف کرد 

+تو کی هستی !

رز به ارامی برگشت با دختر بچه ای روبرو شد جلوی او زانو زد 

_من؟! میتونم اول من بپرسم اینجا کجاس؟

دختر بچه گیج جواب داد 

+تو..تو باید رز باشی مگر نه ؟

رز متعجب خیره او بود دستی به موهای سفید و یخی دخترک کشید

_تو اسم من رو از کجا میدونی؟

دختر بچه با لبخندی گفت 

+اسم من لیانا هست از دیدنت خوشبختم رز! مدت زیادی منتظرت بودم چطور به اینجا رسیدی ؟!

رز متعجب شد سرش را کج کرد و گفت

_من اتفاقی اینجارو پیدا کردم 

لیانا  سمت مرکز قلعه رفت و گفت

+یه پیشگویی درباره تو هست !یک ملکه که بزودی برکنار میشه و ملکه نژاد خودش میشود 

رز اخم کرد و دستش را پشت کمرش قرار داد 

_تو کی هستی

لیانا سرش را کج کرد 

+راهنمای تو روح راهنمای تو من در واقع زنده نیستم !و من برای راهنمایی تو به وجود اومدم تا وقتی این سفر تموم شه باشما هستم تا راهنماییتون کنم

 

رز سردرگم میگوید

_یک روح؟و یک راهنمای برگزیده شده ؟جز من با  کسی در ارتباط بودی

لیانا خندید گفت

+من راهنمای تو هستم جز تو کسی من رو نمیبینه و این قلعه هم در تخیلات تو هست تو الان بیهوش روی زمین جنگل میان مه خوابیده ای 

رز جلو رفت و گفت 

_کی بیدار میشم؟

لیانا لبخندش محو شد ولی خونسردی اش رو حفظ کرد 

+همین الان !

و با یک بشکن رز به خود امد بلند شد و شنلش را تمیز کرد به اطراف نگاه کرد اما ان قلعه دیگر نبود 

 

در تعقیب 13

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 2 آبان · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

 رز با سردرگمی او را نگاه کرد

_منظورت چیه

سزار دستش را پایین اورد 

+با اومدنت به قلعه تاریکی رسما خودت رو یک سایه پرنس کردی میتونی ضربان قلبت رو حس کنی؟

رز تازه به این نتیجه رسیده بود که نوشته ها با خون فقط او را تشنه تر کرد تا به ملاقات سزار برود و این یک تله 

بود برای اینکه او را تبدیل به یک سایه کند 

رز  اخم کرد میتوانست ضربان قلبش را حس کند

با اخم کمرنگی سمت دروازه قلعه رفت که سزار با پوزخندی از تمسخر که بر لب داشت تقریبا بلند گفت

_هی !فکر نکنم بتونی از دروازه رد شی حداقل تا وقتی یک تازه واردی!

رز سرجایش ایستاد  و  دستش را مشت کرد  این را میدانست که یک سایه تازه وارد حق خروج از قلعه را ندارد این رسم حتی در قلعه خون هم پاربرجا بود 

ولی او یک تبدیل شده بود نیمه از خون اشام و سایه بود و تا اخر ماه واقعا یک سایه کامل میشد !

رز نفسش را بیرون داد راه برگشتی نبود اگر چند روز صبر میکرد تا اخر ماه خود را به قلعه خون میرساند و شاید میتوانست ارگان و نگهبان را قانع کند تا

به او که در حال تبدیل شدن بود کمک کنند ولی با این حال شک داشت وقتی بعد از چند روز سمت قلعه خون برود انها او را با ان ظاهر تغییر 

یافته ببینند به او کمک کنند 

رز با کمی تردید و مکث سمت سزار چرخید

_تو یک سایه بی عرضه هستی که بجای جنگ با خون اشام ها تقلب میکنه  بهتره به عواقبش هم فکر کرده باشه سزار 

سزار با حرف های رز اخم کرد و سمت رز قدم برداشت و فاصله را کم کرد.

+و چطور به این نتیجه رسیدی به پادشاهت بی احترامی کنی رز یا بهتر بگم ملورین !

رز قدمی به جلو گذاشت و با اخم به سزار نگاه کرد 

_منظورت چیه ملورین چیست

سزار پوزخندی زد و گفت

+از این به بعد لقب ملورین را داری به معنای ملکه مار ها تو یکی از سایه ها هستی  یا بلند ترین مرتبه از سایه ها تو دیگر خون اشام نیستی این رو بدون

رز بلند و تمسخر امیز خندید .

_سزار تازگی ها زیادی شعر میگی یادت رفته ما اشرافی زندگی میکنیم مانند قدیم هنوز تغییری نکرده این وعض ولی انسان هارو ببین روز به روز تغییر میکنند بعد 

تو میخوای به من بگی به این سرعت قراره تغییر کنم مانند انسان ها؟

سزار نیشخندش پر رنگ تر شد سرش را کج کرد 

+هی بسه ملکه تو که میدونی اون برا قدیما بود این  که به حریفمان  چندین ماه فرصت دهیم تا با دنیای ما اشنا شود و  بنظرت تو تنها کسی هستی که با پای خودش نیومده ؟ً!!!

رز دستش را مشت کرد میدانست محافظ قلعه به او اجازه بیرون رفتن نمیدهد و الان هم قدرتی ندارد 

رز عقب نشینی کرد 

-بهتره فعلا خون اشام ها خبر دار نشن 

سزار با عقب نشینی رز لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت 

+حتما !اما اخر این ماه من به طور رسمی به کل قلمرو ها اینکه شما از ما هستین رو اعلام میکنم

رز عصبی دندان قرچه ای کرد 

_مرتیکه اشغال 

سزار ابرو بالا داد 

+نشنیدم

رز چیزی نگفت و پشتش را به او کرد حتی اگر بی ادبی بود اهمیتی نداشت دشمنش بود ولی تا اخر این ماه 

 

 

 

در تعقیب 12

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 1 آبان · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

رز و دور خود چرخید و شنل زرشکی رنگش را برداشت و پوشید .(شنل برای خون اشام ها واجبه مانند حجاب میمونه براشون )

رز موهایش را تا جایی که میتوانست مخفی کرد از اتاقش خارج شد و با قدم های تند از تالار و پلکان گذشت و تا اینکه به حیات رسید ارگان سریع سمت رز رفت

_چه اتفاقی افتاده ؟!

رز خونسرد سمت ارگان چرخید نمیدانست چه شد فقط یکدفعه تغییر حالت داد 

+به شما ربطی نداره !شماها فقط وظیفه دارین محافظت کنین سوال اضافه ای نپرس!

رز حتی از این طرز صحبت خودش پشیمان بود ولی حتی کنترل خودش دست خودش نبود

بعد حرفش چرخید و با قدم های تندی از انجا  دور شد نگاه ترسان و عصبی دیگران را میدید ولی بی اهمیت از قلعه خارج شد هرچه زودتر باید به شهر میرفت

ولی حتی نمیدانست چطور برود او فقط یک روستای متروکه را یادش میاید که در انجا سایه دنبالش میکرد و همان موقع نگهبان ظاهر شده بود 

رز تصمیم گرفت به همانجا برود شاید بتواند راهی پیدا کند در راه به همه چی فکر کرده بود احتمالات.اتفاق ها غافلگیری ها خطر ها  اسیب ها تغییر و ...

افکارش قطع شد وقتی به روستا رسید روستا به طرز عجیبی بوی خون میداد دفعه قبل همچین چیزی را حس نکرده بود  

رز با شک به جلو قدم برداشت ممکن بود انها انجا باشند؟

هوای نسبتا تاریک کمی  درگیری ایجاد میکرد ولی با این حال رز جلو رفت تا جایی که بوی خون شدت گرفت به دنبال بو میرفت مانند جهت یابی ولی

ایندفعه به دست خون 

یکدفعه از حرکت ایستاد با دیدن  نوشته ای که با خون بود ماتش برد .

(میدونستم میای اگه میخوای راه رو نشونت بدم کافیه تسلیم شی و به قلعه تاریکی بیای)

با خواندن این نوشته رز از خشم فقط خشکش زده بود سپس با سرعت نوری که از خودش بعید بود چند ثانیه دیگر جلو قلعه تاریکی بود قدمی جلو برداشت 

ولی قلبش گرفت این محافظ قلعه تاریکی بود یا این حال که دردش داشت شدید تر میشد به راهش ادامه داد و محکم در قلعه را باز کرد 

با دیدن افراد زیادی سایه پوزخندی زد و جلوتر رفت کسی جرعت دخالت در قضیه را نداشت چون  سایه های ساده نمیتوانستند با پادشهان یا ملکه ها 

جنگ به پا کنند رز در تالار را باز کرد با دیدن اینکه سزار رو صندلیش نشسته و شراب مینوشد عصبی تر از قبل شد قلبش هر لحضه شدید تر میگرفت

و ضربان ای که درد را به همراه داشت 

سزار با دیدن رز که خشمگین نگاهش میکرد لبخندی رو لبش نشست شراب را رو میز گذاشت و بلند شد و سمت رز رفت 

_انتظار نداشتم انقدر زود بیای ..

رز گلوی سزار را گرفت مانع از بیشتر حرف زدنش شد 

+تو با خودت چی فکر کردی سزار هان 

سزار سرش را کج کرد و به راحتی دست رز را گرفت و یکدفعه رز را سمت خودش کشید و دم گوش او زمزمه کرد 

_هی داری تند میری انگار حرفامو جدی نگرفتی 

رز با خشم او را به عقب هل داد متوجه مشکی شدن موهایش و چشم هایش شد و تتو هایی که برق میزدند 

+سزار ! تو ..

سزار حرفش را نصفه گذاشت همینکه دست سزار بالا رفت رز با حالت عجیبی ضربان قلبش را حس کرد پشت سرم هم ضربانش را حس میکرد 

بهت زده سزار را نگاه کرد که سزار گفت 

_لازم نیست خون کسی رو بخوری تا اخر ماه تاغت بیاری !!

 

در تعقیب 9

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 27 مهر · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

سایه موفق شده بود قضیه طلسم را از یاد رز ببرد و تمرکزشان را روی قوانین شکسته شده بگزارد 

رز ماتم زده سرجایش خشکش زده بود سایه کلاه شنلش را پایین داد و یکدفعه به شکل عجیب غریبی تغییر شکل داد مردمک چشمانش سبز شد و سفیدی چشمانش 

سیاه 

رز عقب رفت 

ولی سایه قدش بلند تر شد و بلا خره شنلش را انداخت پایین 

و به رز نگاه کرد با دهان باز نگاهش میکرد انگار که اولین بار بود همچین تغییری را از نزدیک میدید سایه مچ دستش را مالید سمت رز خم شد 

_میخواستم در شکل افرادم به اینجا بیام قطعا هرکس من رو میدید حمله میکرد اینطور نیست پرنسس؟

رز اخم کرد و سعی کرد به عقب هلش دهد 

+نه این جالب نیست که فرمانروایی مثل شما در قلعه خون باشد !

سزار (فرمانروا یا پادشاه قلعه تاریکی سایه ها )بلند خندید و دستان رز را پس زد 

_ملکه ؟فک کنم متوجه نشدی برای چه اینجا هستم؟

رز خشک زده متوجه منظورش شد او میخواست  رز را بکشد رز اخم کرد و عقب 

+سزار این چه مزخرفیه که بهم دیگه میبافی

سزار نچی میکند وسرش را میچرخاند 

_نشد دیگه ! عزیزم ببین اگه دشمن بخواد قلعه دیگرو تصاحب کنه چیکار میکنه؟

رز ناخواسته جواب داد

+پادشاه رو میکشن؟

سزار سر تکون داد و با لحن مرموزی گفت 

+و...؟

در تعقیب 8

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 27 مهر · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

رز قدمی جلو برداشت فضا متشنج بود سایه در مقابل رز ایستاد 

ارگان و نگهبان زود کنار رز جا گرفتند و اماده حمله بودند  رز با هشداری که در چشمانش خوابیده بود به انها فهماند عقب به ایستند رز سمت سایه برگشت

و محترمانه سر خم کرد در مقابل سایه هم همین کار را کرد 

_درود 

-چه چیزی باعث شده به اینجا بیاید

 

رز سعی داشت خونسرد رفتار کند تا کسی بویی از ماجرای او سایه ها نبرند خون اشام ها هیچ وقت نمیتوانستند ذهن هم نوعشان یا سایه ها را بخوانند

سایه متوجه شد بدون اینکه کوچک ترین  اجزای صورتش تکان بخورد گفت

+میتونیم تنها صبحت کنیم ؟!

رز کمی خوشحال شد و به اطراف نگاه کرد متوجه سکوت عمیق بین خون اشام ها شد و سپس سمت سایه برگشت 

_بله حتما !میتونیم بریم تالار

نگهبان و ارگان اجازه دادند تنها صبحت کنند بعد اینکه در تالار بسته شد 

رز به سمت سایه چرخید و مشت محکمی در دهنش کوبید و یقه اش را گرفت 

_هی تو نمیدونم راجب من میدونی یا نه ولی من همیشه خط قرمز های بقیه رو رد میکنم پس بهتره با من کلکل نکنی و بگی چطور این طلسم رو از روی خودم بردارم 

 

سایه پوزخندی زد و گفت

+طلسم رو نمیدونم ولی راجب خط قرمز باید بگم انگار داری خط قرمز های پدرت رو هم رد میکنی رز!

با این حرف سایه رز چشمان قرمزش مشکی شد (به حالت عادی برگشت )

 و یقه سایه را ول کرد و عقب رفت پدرش یک قانون داشت از سایه ها فاصله بگیر 

 

در تعقیب 7

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 26 مهر · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

رز با احتیاط طلسم را خواند دریچه به جهان ارواح مردگان انسان باز شد رز با دقت به همه جا نگاه کرد سپس سریع وارد دنیای مردگان شد و دریچه را قفل کرد 

به اطراف نگاه کرد همه چی مثل سابق بود صدای همهمه 

کسانی در حال کشیدن نقاشی زمین 

اطراف پر نقاشی از زمین بود و از انسان هایی که با مردکان در ارتباط بوده اند 

هیچ جنی در میان ارواح راه نداشت

جنیان همه نزد انسان ها زاده شده بودند 

از بدو متولد انسان ها 

رز با دقت به همه جا نگاه کرد ارواحیان سکوت کردند همه از ورود ملکه قلعه خون حیرت زده بودند انها خبر پادشاه را گرفته بودند 

شاید فکر کنی چرا باید ارواح انسان های مرده این را بدانند سوال خوبیست  به این دلیل خون اشامیان هم همانطور با انسان ها هم سطح هستند فقط کمی با قدرت

بیشتری که اختیارات انها را بیشتر میکند بنابرین خون اشام ها مخفی شدند تا هیچ انسانی نه دشمنی بیاموزد نه سو استفاده کردن از قدرت انها را 

یا حتی گلایه برای نداشتن قدرت انها ولی  متاسفانه انسان ها با یکدیگر اینکار را کردند دیگر اگر از بودن خون اشام ها مطلع میشدند چه فاجه ای میشد 

بنابرین در دنیای مردگان همه برابر هستند همه 

طلسم تاریکی که رز از ان استفاده کرد غیر اصول خون اشام ها و ارواح بود اما اگر در شرایط ضروری بودند هیچ مشکلی نبود مگر اینکه خداوند این را نمیخواست

ارواح خشمگین بودند اما منتظر دستور فرشتاگان مرگ بودند رز با صدایی که ایستادگی در ان مشخص بود لب باز کرد 

_من اسنجا هستم تا درباره مسئله مهمی با شما ارتباط داشته باشم .

مکثی میکند سپس در ادامه میگوید

_بهتر است با من صادقانه رفتار کنید شنیده ام کسی از شما ارواح ها با قلعه تاریکی ارتباط داشته بهتر است خودش را معرفی کند تا من اسمش را به زبان نیاورده ام 

 

رز حرفش را قطع میکند و پوزخندی میزند  رز دروغ گفته بود تا بفهمد کدام از انها با یک سایه ارتباط گرفته است  تا اورا بر زمین بزند 

رز میدانست هیچ سایه ای بدون کمک ارواح نمیتواند روح یک خون اشام که خودش باشد را کنترل کند 

رز میدانست روحش درحال دستکاریست و این باعث تغییر هویت او میشود و تنها راهی که به ذهنش رسیده بود همین بود 

ارواح کمی ترسیدند هرلحضه ممکن بود کسی از انها جلو بیاید رز چشمانش را بست اخرین راهش را امتحان کرد رویش را به سمت خرووجی کرد و گفت

-اگه نمیخواین اعتراف کنین میتونم مجازاتتان را بیشتر کنم تا در دوزخ بسوزید مطمعنم خداوند متعال هم با من همنظر است

ناگهان یکی از انها جلو امد و جلوی رز ایستاد و با التماس گفت

+مرا ببخشید ملکه تقصیر من بود لطفا بگزرید 

رز نگاهی به فرشته مرگ کرد و با عصبانیت گفت

_این بود !؟اینگونه میخواهید از دنیا محافظت کنید؟تا کی من باید بیام اینجا هان ؟فرشته مرگ من یک پاسخ میخواهم چگونه اوضاع از دستتان خارج شده است

 

فرشته مرگ جلو امد او هیچ وقت سجده نمیکرد 

+من فرشته های خدا نیستم که مرا از او بترسانی ملکه !این به شما ربطی ندارد

رز سرش را  کج کرد و با پوزخندی کمرنگ گفت 

_چند سال عمر کردی

فرشته مرگ چیزی نگفت 

رز عصبی شد و چشمانش قرمز شد و یقه فرشته مرگ را محکم در دست گرفت 

+بهتر است با من شوخی نکنی خوب میدانی  خدا میتواند شمارا نابود کند تو حتی 100 سالت نشده برای من زبون باز کردی؟

در چشمان فرشته مرگ سویی از نگرانی و ترس دیده میشد رز به همین پسنده کرد و اورا ول کرد و رو به ان روح گفت 

_تو با من میای !

فرشته مرگ سریع گفت 

+خدا به تو همچین اجازه ای نداده که ارواح را از دنیای ...

حرفش نصفه ماند چون مشت رز در دهانش نشسته بود و او را عقب پرت کرد 

_وقتی از خدا سرپیچی میکنی اعتقاد داری ما از او اطاعت کنیم ؟

رز با پوزخند مسخره ای روح را با خود میبرد از دنیای مردگان بیرون میاید عواقبش را پذیرفته ود دریچه را بسته و طلسم را خنثی کرد 

روح در تلاش بود از بند رز خلاص شود که رز عصبی سمت او چرخید

_میدانی که این طلسم است پس مقاومت نکن نمیتونی از شرش خلاص شی حالا نامرئی شو

روح دست نگه داشت و نامرئی شد  حالا کنترل روح در دست رز بود

به گفته ارگان رز به جمع پیوست نگاهی به جمع انداخت و با مرتب کردن لباس هایش سمت خون اشام هایی که اشنا بودند رفت 

یکی از انها متوجه شد و سریه سر خم کرد 

رز مانع شد از تعظیمش

_خوشحالم میبینمت 

سویل لبخندی غمگین میزند و سر تکان میدهد 

+باعث افتخاره ملکه 

رز سر میچرخاند با دیدن یکی از سایه ها که داشت وارد میشد چشمانش گشاد شد دستانش را مشت کرد خون اشامیان متوجه حضور یکی از سایه ها شدند

زود جلوی او را گرفتند او همان فرد داخل جنگل بود رز با تردیدی که اشکارا بود گفت 

_بگزارید بیاید 

خون اشامیان هر لحضه اماده بودند حمله کنند 

نگهبان ها عقب کشیدند و سایه با پوزخندی جلو امد 

در تعقیب 6

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 26 مهر · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

(امیدوارم تا اینجا خوشتون اومده باشه گرچه چه خوشتون بیاد چه نیاد بهترین ها رو براتون میزارم )

رز بعد از فاصله گرفتن از لیلی وارد تالار شد نفس عمیقی کشید و سمت پلکانی که به اتاقش راه داشت  رفت وقتی وارد اتاق شد 

به خود اجازه داد شنلش را دربیاورد او با کمی تردید و مکث بلاخره سمت اینه رفت سرش را کجا کرد زیاد تیره نشده بود و انقدر چیزی نبود که معلوم شود ولی وقتی ضربان قلبش زد یکدفع سیاه شد و دوباره قرمز ولی ایندفه قرمز کمی پرنگ تر

به اتفاقاتی که افتاده بود فکر میکرد ایا این در اینده نقش مهمی داشت ؟یا ناچیز بود ارزش نداشت خودش را درگیر قلعه تاریکی کند؟

سرش را به اطراف تکان داد با خود حرف زد.

-این کار اشتباهه نباید با سایه ها ارتباط داشته باشم وگرنه خیانت محسوب میشه تا همینجا هم زیاده روی کردم .ولی نمیفهمم موهای من چه ربطی به این قضیه دارد 

چرا باید فقط موهانم درگیر شوند 

در کسری از ثانیه دوباره قلبش نبض زد از درد رو زانویش افتاد و نفسش را حبس کرد تا فریاد نزند سرش را بالا گرفت با دیدن اینکه هم موهانش هم چشمانش به رنگ سیاه تغییر یافته وحشت زده شد سفید چشمانش هم سیاه شده بود و تتو های ریزی از خط و خطوی های عجیب روی ترقوه اش و بازوهایش دیده میشد

اما یکدفعه به حالت عادی خود برگشت موهای قرمزش پابرجا بودند 

و همانطور چشمانش 

او شک کرد اگر همینطور ادامه میافت تمام خون اشامیان میفهمیدند که او یه ارتباطی با قلعه تاریکی دارد 

ولی چرا قلعه تاریک 

شاید فکر کنین تمام سایه ها موهانشان سفید و چشمان مشکی دارند اما اینطور نیست 

دختران و زنان قلعه تاریکی موهایی به رنگ مشکی و پسران و مردان به رنگ سفید دارند 

و والا ترین انها مردمک چشمانش سبز بود جوری که در سیاهی یک تیله سبز درخشان گمشده باشد

شاید فکر کنید فقط عینبه چشمانشان مشکی است اما اینطور نیست انها حتی سفیدی چشمانشان مشکی است جوری که وحشت در دل ادم میندازد

قد غیر طبیعی بر خلاف خون اشام ها 

تمام خون اشام ها طوری محافظت میشوند که بین انسان ها میتوانند زندگی کنند خون اشام ها میتواند تغییر ظاهر دهند 

بر خلاف تفکر بعضی از ادم ها خون اشام ها در افتاب نمیسوزند یا گرگینه ها زیر مهتاب تبدیل نمیشوند انها ازاد  هستند 

جادوگر دشمن اصلی گرگینه ها وخون اشام ها هست

گرگینه ها اتحاد محکمی با خون اشام ها دارند 

 

- سرورم؟

با صدای در رز به خود امد زود بلند شد و شنلش را پوشید نمیخواست کسی چیز بفهمد و نفس عمیقی کشید و گفت:

+بیا تو 

ارگان وارد شد دختری زیبا شجاع قدرتمند و وفادار به ملکه(رز)بود از بچگی از او مراقبت میکرد همراه نگهبان 

رز لبخندی زد و گفت

_چیشده ارگان

ارگان با احترام تعظیمی کرد و سپس پاسخ داد :

+اعلیحضرت امروز باید در جمع باشید متاسفم  اگر ناراحت هستید ولی این یک رسم است 

رز با درک سر تکان داد و از کنار ارگان رد شد 

_در اتاقم رو ببند من میرم سمت جمع خون اشام ها 

ارگان اطاعت کرد و گذاشت رز خودش وارد جمع شود 

رز با احتیاط نگاهی به اطراف انداخت وقتی مطمعن شد کسی نیست وارد اتاق دیگری شد درش را بست دستش را روی دیوار کشید یک دروازه بوجود اورد و طلسمی خواند که عمویش در بچکی به او این طلسم را محض احتیاط یاد دادع بود .

در تعقیب 5

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 25 مهر · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

رز کم کم حس میکرد این یک اشتباه است نه توهم است نه واقعیتی که ان فرد میگفت دستی به موهانش کشید و سپس به دست خود نگاه کرد هیچ رنگی در کار نبود 

چرخید تا با ان فرد روبرو شود ولی هیچکدامشان نبودند حتی مه از بین رفته بود خواست دوباره به موهانش نگاه کند که متوجه شد به رنگ اصلیشان قرمز برگشته است مو هایش

متعجب به اطراف نگاهی  گزرا انداخت 

این امکان نداشت 

رز نگاهی به اسمان کرد با توجه به اینکه کم کم هوای روشن به سمت تاریکی سو برمیدارد کلاه شنلش را روی سرش کشید سریع از انجا فاصله گرفت 

در راه به قلعه تاریکی (قلعه سایه ها )فکر میکرد چگونه به انها اجازه داده شده بود که سمت جنگل قلعه خون (قلعه خون اشام )بیایند 

اخم کرد متوجه شد به قلعه خون رسیده از دروازه عبور کرد و کلاه شنلش را پایین کشید و دوباره نگاهی به موهایش انداخت  رنگشان عوض نشده بود هنوز قرمز بودند 

رز متوجه نگاه خیره خون اشامیانی که برای امشب قرار بود از انجا محافظت کنن شد 

شاید سوال باشد که محافظت برای چه مگر نگهبانی وجود ندارد ؟

چرا وجود داشت اما وقتی یک ملکه یک پادشاه که به ندرت همچین چیزی پیش میامد فوت میکرد همه جمع میشدند تمامی خون اشام ها از سراسر جهان 

تا در مراسم مرگ پادشاهشان شرکت کنند و دلیل مهم مرگش را بدانند این اتفاق به ندرت پیش میاید  یک خون اشام نامیرا است و پادشاه بیشتر برای همین عجیب بود مرگ پادشاه قطعا یک جنگ در راه بود 

رز با یاد اوری خاطرات پدرش گرفته شد سرش را پایین انداخت و از پله ها قلعه بالا میرفت اما در نیمه راه یکدفعه ضربانش را حس کرد وحشت زده سرجایش خشک شدهیچ خون اشامی ضربان نداشت 

 این ضربان او را یاد حرف ان فرد سایه انداخت :

(ببخشید ملکه ولی فک کنم هویتتون داره تغییر میکنه)

سریع کلاهش را روی موهایش گذاشت درست حدس زده بود با هر ضربان رنگ موهایش تیره تر میشد و اگر به رنگ مشکی میرسید 

هیچ نمیدانست چه میشود چه پیش میاید 

اشک  غیر قابل پیش بینی از درد قلبش که بخاطر ضربان بود روی گونه اش چکید دستش را روی قلبش گذاشت و خم شد 

+فرماندار ؟!

رز  سعی کرد ارام باشد برگشت سمت صدا و با لبخند گفت

_هنوزم فرماندار صدام میکنی؟

لیلی خندید و رز را در اغوش گرفت و دست به کمر رز کشید 

+همه چی خوب میشه فرماندار بهش فکر نکن

رز چیزی نگفت چشمان سردش به روبرو خیره بود لبانش باز شدند تا صبحت کند ولی چیزی به ذهنش نرسید هوفی کشید و از لیلی فاصله گرفت 

_متاسفم خواهر !کمی به استراحت نیاز دارم 

لیلی چیزی نگفت درک میکرد او را لیلی 23 سال از رز کوچک تر بود لیلی همیشه حسادت میکرد 

 

در تعقیب 4

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 25 مهر · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

 رز کمی به رفتار های مشکوک نگهبان فکر میکند و سرش را به اطراف تکان میدهد و لباس هایش را عوض میکند 

نگهبان  به درتکیه میدهد و چشمانش را میبندد تمام نگرانی هایش برای چند لحضه از بین میرود ولی این ادامه دارد 

رز شنلش را از روی دامن کوتا ه خونی میپوشد و به همراه ان پوتین های همرنگ با دامنش میپوشد و چند لحضه خشکش میزند سپس ارام برمیگردد با ندیدن چیزی نفس راحتی میکشد او با چشمانی گشاد با خود زمزمه میکند 

+این چطور ممکنه من کاملا دستی که روی شونه ام نشست رو حس کردم 

 

ناگهان در باز شد نگهبان با نگرانی گفت

_چیزی شده ملکه؟

رز نگاهی به او انداخت نمیخواست نگرانش کن سپس لبخندی ارام رو لبانش پخش کرد 

+نه چیزی نیست نگهبان فقط داشتم با خودم حرف میزدم جای نگرانی نیست 

نگهبان نفس عمیقی کشید و سر تکان داد نگاهی به لباس رز انداخت و با می شرمندگی گفت 

_متاسفم اگه مزاحمت ایجاد کردم 

رز لبخندی زد و کلاه شنلش را روی سرش کشید و جلو راه افتاد 

+مشکلی نیست من چند دقیقه ای میخوام در جنگل قدم بزنم 

نگهبان خواست با او همراه شود که رز سمت او چرخید 

_خودم مراقب هستم باشه؟

نگهبان با کمی نگرانی سر تکان داد 

+ولی زود برگردید

رز با تکان دادن سر از نگهبان جدا شد و سمت در خروجی رفت حس میکرد موهای بلند قرمز اش هر لحضه دارند پرنگ تر میشوند 

با خیال اینکه توهم زده به راهش ادامه داد حسی او را وادار به راه رفتن در جنگل میکرد  جلوتر که مییرفت قلعه هر لحضه برای او کمرنگ تر میشد در مه ای که وجود داشت 

شکستن شاخه ها زیر پایش او را میترساند چون گاهی حس میکرد ممکن است تنها نباشد ناگهان باد کلاه شنل او را کنار زد حال رز ایستاد و نگاهی به اطراف کرد 

حس میکرد باید همانجا توقف کند باد موهای بلندش را همانند برگ های  درخت سرو تکان میداد رز قدم دیگه ای برداشت باد شدید شد ایندفعه مطمعن شد 

این سحر است و معمولی نیست 

 

اخمی کرد و دستانش را بالا برد و با قدرت خود باد را متوقف کرد دستانش را ارام پایین اورد از مه چیزی معلوم نبود مجبورا دوباره قدم ه جلو گذاشت اما ایندفعه نه بادی بود و...نه ..هیچ مه ای 

حال در مقابل او سه نفر که مطمعنن از ظاهرشان معلوم بود از قلعه تاریک سایه ها هستند  رز دستانش را پشت کمرش گذاشت 

و به انها نزدیک شد کسی که در میان انها بود با صدای بمی گفت :

-جلوتر نیا ملکه 

ملکه با را با چاشنی طعنه امیز صدایش گفت  رز اخم شدیدی کرد از عصبانیتش مه های سیاهی در اطرافش ظاهر شد حس کرد رنگ چشمانش دارند عوض میشود

رز جلوتر رفت 

+اونوقت با چه جرعتی به من دستور میدی که جلو نیام 

ان فرد جلو امد کلاه شنلش را برداشت  رز با دیدن موهای یخی اش و چشمان مشکی و سردش پوزخندی زد چهره ای اشنا که هر روز در تعقیب او بودند 

رز ایستاد و گفت 

_کسی که در تعقیب من هرکاری میکرد تا مرا به اسارت بگیرد تو بودی؟

فرد پوزخندی زد و سر تکان داد

+از باهوش بودنتان خوشم میاید 

رز همچنان اخمش سر جایش بود سعی میکرد چهره اش را به خاطر بسپرد  هر لحضه  شدید تر عصبانی میشد دلیل این را نمیدانست شاید حضور او بود 

یا یچیزی متفاوت تر 

فرد متوجه تنشی که در وجود رز بود و هرلحضه باعث ایجاد مه سنگینی میشد شد 

و با لبخندی سرد گفت 

_ملکه!اینهمه عصبانیت برای چیست 

رز متوجه مه سنگینی که درست میکرد شد و ان را مهار کرد و عقب رفت

 +بهتره دیگه با قلعه  خون ما خون اشام ها در ارتباط نباشین چون ممکنه جنگ بشه 

با این حرف رز با اخم برگشت و کلاهش را روی سرش گذاشت ولی ناگهان متوجه رنگ سیاه موهایش شد خشکش زد چطور این اتفاق افتاده بود 

فرد از پشت به رز نزدیک شد 

_ببخشید ملکه ولی فک کنم هویتتون داره تغییر میکنه 

رز هیچکاری نمیکرد خشک شده به موهایش خیره بود 

در تعقیب3

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 19 مهر · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

 رز با نا امیدی نگاهی به تالا انداخت میتوانست ان ها را حس کن 

سایه ها 

ترس ها 

خشم ها 

حس تنش در فضا را که سعی میکرد از ان ها دوری کند مطمعن بود سایه ها در هر جایی که میرود پدیدار میشوند ورود  نگهبان افکارش را نصفه نیمه تمام میکند

اینبار سرباز همراه نگهبان نیست نگهبان به  سمت رز میرود و ادای احترام میکند 

_مشکل کوچکی بود !حل شد 

رز با اینکه میدانست قضیه از این چیزاییی که نگهبان میگوید ادامه دار تر و مفصل تر است 

رز به سمت طبقات بعدی حرکت کرد مانند همیشه نگهبان پشت سر رز به حرکت در امد رز وارد اتاقش شد وکمدش را باز کرد نگهبان در چهار چوب در ایستاد 

و به حرکات رز خیره شد این فقط یه بهانه بود  برای  محافظت او بعد از فوت پادشاه هیچ چیز را درک نمیکرد تمام مسئله ها پیچیده شده بودن در حالی که میتوانست با رز ملکه اینده حرف بزند 

ولی از طرفی بخاطر سن کم او نمیخواست تحت فشار قرار بگیرد  

رز سر تکان داد دامن نسبتا کوتاهی به رنگ خون از کمد بیرون کشید به همراه شنل مشکی سلطنتی 

رو به نگهبان کرد با حالت شوخی و خنده گفت :

_نکنه میخوای وقتی لباس عوض میکنم نگاهم کنی 

نگهبان سرش را خم میکند 

+معذرت میخوام !

و بیرون میرود و در را میبندد 

در تعقیب 1

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 19 مهر · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

(بدنم سرد شده وقتی ندارم دستاتو .(اهنگ رز پوبن )

 

زمستان سال 1389 

با تمام توان میدوید هرکاری میکرد تا از دست او خلاص شود سایه تاریکی  که او را دنبال میکرد  ترسناک تر از انتظارش بود او فقط در فکرش فرار کردن میگذشت میدوید ولی تا کی 

او کم کم خسته میشد نیم نگاهی به عقب انداخت وقتی چیزی ندید سرعتش را کم کرد و ایستاد و خم شد تا نفس گیرد ولی با دیدن شخصی درست روبرو یش در همان حالت خشک زده ایستاد ..

هوا مثل روز روشن بود هیچ شب ترسناکی مانند داستان های دیگر وجود نداشت 

شاید این داستان فرق میکرد 

همه چی برعکس بود 

همه چی...

_امیدوارم دیر نکرده باشم 

سر بلند میکند و می ایستد و نفس راحتی میکشد و سپس به عقب نگاه میکند تمام بدنش از ترس میلرزد به سمت  او برمیگردد 

+شاید کمی ..

او جلو میاید و سر خم میکند 

_خودتون میدانید که در این وقت روز هیچ خون اشامی نباید بیرون از قلعه باشد 

رز لبخندی دلنشین برخلاف ذات خون اشامی اش میزند 

+ولی من شنل  نامرئی پدر را پوشیده ام 

نگهبان دستش را بالا میاورد و به نشانه احترام روی شانه خود میگزارد 

_پرنسس میدونم که میتونید از پسش بربیاید ولی شما باید به قلعه برگردید شب میتوانید برگردید 

رز سر خم میکند و برای اخرین بار به عقب نگاه میکند برای اولین بار سایه را میبند اما نه انقدر دقیق سایه زود ناپدید میشود  رز دستانش میلرز ولی چیزی به نگهبان 

نمیگوید میداند ارتباط با سایه ها خیانت محسوب میشود به خون اشام ها بعد پدرش او جانشین بود  این وظیفه بر دوش او بود