رویای دارکــ+رمــان

در پایان داستان من ...مرگ اغاز فصلی دیگر از ان بود.

مافیای ققنوس 2

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 26 آبان · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

کارلا وصیت را به خاطر اورد برای پنجمین بار

(از باندمون محافظت کن تنها امیدم تو هستی ققنوس ..(منظور از ققنوس اینه که رهبر رو خودت انتخاب کن ))

کارلا لبخندی زد و سر بالا گرفت و گفت

_همه به من گوش کنید 

همه متعجب به سمت کارلا برگشتند تمام اعضای باند 

_خوبه! رییس تو وصیت سفارش کرد رهبر بعدی رو انتخاب کنم حالا که همه اینجا هستین میخوام این رو بهتون بگم 

 

دستیار چشمانش گشاد شد سریع جلو امد 

+اما رییس...

قبل اینکه حرفش کامل شود کارلا دستش را بالا گرفت تا ساکت بماند

-رییس بعدی باند مافیای ققنوس کسی جز نوه ی خود رییس نیست 

همه در ماتم فرو رفتند 

میدانستند نوه رییس فردی سختگیر و قدرتمند است و همیشه انتخاب رییس بوده برای همین میدانست کارلا او را جانشین او میکند برای همین در نامه وصیت 

این  کار را بر عهده او سپرده بود 

****

-دست از جنگیدن بردار 

کارلا سرش را خم کرد از ضربه او جا خالی داد 

+ببخشید ولی تا زمین نزنمت دست برنمیدارم 

همان موقع کارلا ضربه محکمی به شکم دریک زد (نوه ی رییس

دریک کمی عقب رفت و دوباره حمله را شروع کرد اما کارلا سریع تر جاخالی میداد

_اگه میخوای شکستم بدی درست انجامش بده 

در همین حین دریک ضربه ای به پای کارلا زد که بر زمین افتاد کارلا پوزخندی زد و دوباره بلند شد

+تا همینجا هم باختی

با سخن دریک کارلا با شدت بیشتری حمله کرد 

_قدرت تو هیچوقت نیوفتادن نیس مهم اینه چند بار ضربه بخوری و بلند بشی اینو رییس بهم یاد داده بود 

دریک با برخورد کشت کارلا روی زمین افتاد با خنده گفت 

_اوه پس چیز های زیادی یاد گرفتی

کارلا دستکش بوکس را در اورد و به کناره های تشک تکیه داد 

کارلا چشم چرخوند و با دیدن دستیارش اشاره کرد نزدیک شود

+چیشده دستیار

رز (دستیار کارلا )سرش را خم کرد و کمی من من کرد در اخر سر گفت 

_برادرتون اومدن

لبخند کارلا محو شد دریک که این حالت چهره کارلا را دید هیچوقت این حالت او را ندیده بود خواست چیزی بگوید که کارلا لبخند بی رحمانه ای

زد و گفت

+بزار بیاد 

رز خواست مخالفت کند که کارلا گفت

+گفتم بزار بیاد

رز رفت دریک با اخم گفت

_ چیشده 

کارلا به سمت او برگشت و گفت

+به تو ربطی نداره 

چشمان دریک گشاد شدند 

_ببینم مگه من رییس تو نیستم این چه طرز حرف زدنه

کارلا ابرو بالا انداخت

+اوه تو سرکار فقط رییس منی اینجا یه حریف داخل تشکی بوکسی

همان موقع اراز برادر کارلا وارد شد بحث کارلا و دریک نصفه تمام شد اراز با خشم سمت کارلا رفت و کارلا از تشک پایین امد و به برادرش نگاه کرد

اراز ناگهان مشتش را بالا اورد که کارلا را بزند کارلا او را متوقف کرد و با پوزخند گفت 

_بهتره مشتت خطا نره که مطمعنا مال من خطا نمیره 

و سپس دست او را ول کرد اراز بار دیگر محکم مشتی بر صورت کارلا زد که دریک با خشم بلند شد خواست از تشک پایین بیاید که کارلا دستش را بالا گرفت

+تو دخالت نکن 

دریک با خشم گفت

_تو....

کارلا سرش را خم کرد و گفت

+فقط خفه شو و بزار از این درد لذت ببرم 

اراز دفعه بعد که میخواست به او حمله کند کارلا دستش را گرفت و با یک فن او را با کمر روی زمین انداخت و گفت

_ببینم چیشده نکنه درباره مرگ عمو عه

اراز با خشم داد زد 

+هی عوضی چطور جرعت کردی عموت رو بکشی؟

حرفش تمام نشده بود که کارلا با پایش به صورتش کوبید که اراز فریادی از درد کشید  دریک با دیدن خشونت سرد کارلا شگفت زده شده بود 

_ببین داداش قشنگم دفعه بعد اگه تو هم دخالت کنی تو کار من از بین میبرمت 

کارلا برگشت سمت دریک و گفت

+توی مخفیگاه میبینمت 

بعد از رفتن کارلا دریک  هم از تشک پایین امد و به اراز که داشت سعی میکرد خود را ارام کند نگاه کرد و پوزخندی زد صورت اراز کبود کبود شده بود 

با نیم نگاهی از باشگاه خارج شد 

***

-اینم تمام پرونده ها 

دریک سر تکان داد که کارلا ادامه دا د

+این فقط مقدمه اس

چشمان دریک گشاد شد که کارلا گفت

_چیه؟قدرت باند ققنوس رو دست کم گرفتی ؟

دریک ابرو بالا انداخت و بلند شد و میز را دور زد تا به کارلا رسید 

+این همه قدرت از کجا به دست اومده 

کارلا رو برگرداند و گفت

_یه مطالعه کن ببین کدوم حکومت ها رو از بین بردیم بعد بگو این قدرت ها از کجا به دست اومده ؟

دریک پوزخندی زد و گفت 

_جالبه که این همه قدرت بدست اوردین

کارلا با چشمان سرد و خشک سمت او برگشت و گفت

+قدرت همیشه سمت ما میاد نه ما سمت اون به یاد داشته باش یک شیشه تا وقتی خورد نشده خطرناک نیست

کارلا با اخرین جمله رو برگرداند از انجا خارج شد

مافیای ققنوس پارت 1

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 19 آبان · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

_میدونی املیو این پشیمونی بزرگی برات میشه

مرد بی توجه به او شرابش را نوشید و گفت 

+ببینم مشاور مافیای ققنوس خانم کارلا شما دارین من رو تهدید میکنین

کارلا پوزخندی زد و گفت

_به هر حال من پیشنهادم را دادم 

و از روی مبل بلند شد و سمت در خروجی قدم گذاشت در همین حین املیو گفت

+اره خوبه فرار کن ققنوسی زردک 

کارلا پوزخندش پررنگ تر شد و او به سمت املیو برگشت گفت

_تاوان بی احترامی کردن به افراد باند من رو میدی 

و با این حرف کارلا از انجا خارج شد املیو از پوزخند پیروزی روی لبان کارلا خشکش زده بود 

کارلا سمت ماشینش رفت و نگاهی به هواپیمای شخصی که داشت بنزین را روی کل عمارت و زمین املیو میریخت انداخت و لبخند شروری زد 

هر چند بعد مرگ رییس مافیای ققنوس لبخندی بر لبناش جاری نشده بود 

فندک و سیگارش را در اورد و پکی از سیگارش زد زمزمه کرد:

_بهت گفته بودم تاوانشو پس میدی  من بی احترامی رو بی جواب نمیزارم 

و سیگارش را روی زمین انداخت که در صدم ثانیه اتیش شروع به شعله ور شدن کرد سوار ماشینیش شد و از انجا دور شد 

با شنیدن صدای وز وز اتش املیو با ترس از عمارت خارج شد با دیدن اینکه تمام زمین هایش دارند میسوزند و به سرعت در حال پیشروی به سمت عمارتش هستند

از ترس خشکش زده بود راهی برای فرار نبود و زمین ها همه در اتش میرقصیدند 

کارلا ماشین را دم در مخفیگاه نگه داشت و از ماشین پیاده شد و به سمت مخفیگاه رفت با زدن رمز داخل شد که تعداد زیادی از مافیا هارا دید کارلا اهی کشید

همه بخاطر مرگ رییس مافیای ققنوس ناراحت بودند رییس در وصیتش به کارلا سپرده بود که پادشاهای عه املیو را از بین ببرد 

دستیار کارلا به او نزدیک شد

_چی شد همه چی خوب پیش رفته

کارلا عینک قرمز رنگش را  در اورد و گفت

+اخرین وصیت انجام شد 

دستیار سر تکان داد و همه به عکس رییس خیره بودند

هعی

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 18 آبان · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

تو کجای قصه ای 

کافیه بگی

باهم فرار میکنیم از این شهر ساختگی

کجای قصه ای

مهم نیست من میام هر جا تو بگی

((من رو به اون ادم خیالی که خودم ساختمش ))

نیستی..

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 17 آبان · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

تو نیستی ولی روحت با منه 

دوتایی باهم کابوس میبینیم

دنیای من بی تو تاریک ترینه

کجایی یعنی

دل من از دنیا گرفته

شب من مهتاب نداره

نگو که باور نداری

نگو که تنهام میزاری با یه دنیا غم و قصه

 

 

چه ساده

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 17 آبان · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

 

چه ساده دل منو بردی با یه نگاهت
نمیتونم برم از کنارت…
چه ساده دیدیدم هرچی که خواستیم جوره !!
هر چی که خواستیم بوده…
واسه دوتا دیوونه روی ابر چه زندگی خوبه او یه جوره
هر چی که خواستیم بوده واسه دوتا دیوونه !!
روی ابر چه زندگی خوبه اوه یه…

نیمه شب!

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 12 آبان · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

نامه ای در نیمه شب شهریور سال 1404 روز 10 

تو رفتی؟!

نه نه

این اتفاق نیوفتاده

میدونی ادمای زیادی میمیرن و ادما خاکشون میکنن و میگن مرده 

ولی تو اینطوری نیستی 

حست میکنم

میفهممت 

انگار هر لحضه هرجا میبینمت

نرفتی فقط روحت از بدنت خارج شده بدنت تو ارامشه و خودت پیش ما

شاید ندونی 

ولی میبینمت

صداتو میشنوم 

سایه ات معلومه 

خنده ات رو میشنوم 

مهربونی هاتو حس میکنم 

نگرانی هاتو حس میکنم 

هیچکس حرفاموباور نمیکنه ولی تو هستی  چطور وقتی دارم تورو کنارم خندون میبینم  بگم نیستی 

میدونم باور نمیکنی و باور نمیکنن 

ولی حس میکنم ارتباط خاصی با ارواح دارم 

میدونم میدونم میدونم مسخره اس

ولی اینو یادگاری میزارم 

یادگاری

تا اگه یه روز این اتفاق افتاد برات بفهمی حس و حالمو

بفهمی که میتونم روحتو ببینم بفهمی میتونم با روحت ارتباط برقرار کنم 

بفهمی میتونم روح هارو میتونم لمس کنم 

هیچکس متوجه نمیشه  ولی تو ولی تو وقتی متوجه میشی که من به روحت زل زده ام و لبخند میزنم 

شاید مسخره و بچه بازی بنظر برسه ولی کسایی هم هستن که متوجه روح ها بشن

 

اگه...

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 12 آبان · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

میخوای به اعماق دریا برسی؟

اول باید بپری !

میخوای برسی به اوج ؟

پس قدم هاتو سریع تر بردار محکم تر با قدرت 

میخوای برقصی؟

اول جسارتشو داشته باش بعدش برقص 

میخوای دوست داشته باشن؟

دست از نفرت ورزیدن به خودت بردار

میخوای قوی باشی؟

اول باید درد بکشی

میخوای پرواز کنی؟

بال هاتو باز کن و اجازه بده اتفاق بیوفته 

کمک میخوای؟

به زبون بیار

معجزه اتفاق نمیوفته تا وقتی که محیط و فضا براش نباشه

پس 

بدون گوشی نگاه کردن غذا بخور

بدون اهنگ ورزش کن 

این فضا رو بده بهش تا اتفاق بیوفته 

معجزه رو میگم !

در تعقیب 2 پ2

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 12 آبان · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

به حرف های لیانا فکر کرد راهنمای او ؟

ان هم یک روح؟

چطور میتوانست به او کمک کند؟

-ملورین چت شده!

با صدای سزار رز برگشت سمت او و با اخم گفت 

+بهت گفتم منو ملورین صدا نکن 

سزار اخم کرد 

_فکر کردم توافق کرده بودیم!

رز بی اهمیت به او از کنارش رد شد و مقصدش جایی جز قلعه تاریکی نبود سزار دنبال او راه افتاد

_حس کردم یدیقه بیهوش شدی و از طریق ارتباط ذهنی یک قلعه دیدم ولی اینجا همچین قلعه ای وجودندارد برای همین با ردیاب سیاه به تو رسیدم چیشده بود

رز ایستاد قلبش تند میزد 

+چیزی نبود ! فقط یک توهم بود 

سزار اخم کرد کاملا معلوم بود راضی نشده میدانست دروغی بیش نیست

_ملورین راستش رو بگو 

رز با تن صدای بلند گفت

+من ملورین نیستم 

سزار بازوی رز را گرفت و سمت خودش کشید

_چرا هستی وقتی به ما پیوستی اسمت ملورین شدی اگه لازمه یک بار دیگر در اینه به خود نگاه بینداز

رز با حرف او عصبی دستش را پس زد و به راهش ادامه داد سزار دنبالش نرفت میدانست بعضی از اوقات سخت بود پذیرفتن حقیقت ولی به اجبار

سزار از درون کمی حس گناه میکرد از اینکه او را در بند خود به اجبار نگه میداشت ولی او باید به قوانین و اعقاید سلطنت احترام میگذاشت ...

رز به قلعه رسید و دروازه ها مرئی شدند و با شناسایی رز دروازه باز شد و رز به سرعت داخل قلعه شد 

و سمت تالار رفت که در همین حین برخوردی را حس کرد اما انقدر سریع بود نفهمید چه کسی با سرعت نور از کنارش گذاشت هیچکدام از سایه ها جز خودش و سزار 

قدرت سرعت نور نداشتند پس او کی بود ؟

این سوالی بود که ذهن رز را درگیر کرد کمی فکر کرد ممکن بود از خون اشام ها انجا بوده باشد..

با ورود سزار دیگر تفکری باقی نماند و رز با اخم رویش را برگرداند و سزار به نیم نگاه از کنارش گذشت