نامه ای در نیمه شب شهریور سال 1404 روز 10 

تو رفتی؟!

نه نه

این اتفاق نیوفتاده

میدونی ادمای زیادی میمیرن و ادما خاکشون میکنن و میگن مرده 

ولی تو اینطوری نیستی 

حست میکنم

میفهممت 

انگار هر لحضه هرجا میبینمت

نرفتی فقط روحت از بدنت خارج شده بدنت تو ارامشه و خودت پیش ما

شاید ندونی 

ولی میبینمت

صداتو میشنوم 

سایه ات معلومه 

خنده ات رو میشنوم 

مهربونی هاتو حس میکنم 

نگرانی هاتو حس میکنم 

هیچکس حرفاموباور نمیکنه ولی تو هستی  چطور وقتی دارم تورو کنارم خندون میبینم  بگم نیستی 

میدونم باور نمیکنی و باور نمیکنن 

ولی حس میکنم ارتباط خاصی با ارواح دارم 

میدونم میدونم میدونم مسخره اس

ولی اینو یادگاری میزارم 

یادگاری

تا اگه یه روز این اتفاق افتاد برات بفهمی حس و حالمو

بفهمی که میتونم روحتو ببینم بفهمی میتونم با روحت ارتباط برقرار کنم 

بفهمی میتونم روح هارو میتونم لمس کنم 

هیچکس متوجه نمیشه  ولی تو ولی تو وقتی متوجه میشی که من به روحت زل زده ام و لبخند میزنم 

شاید مسخره و بچه بازی بنظر برسه ولی کسایی هم هستن که متوجه روح ها بشن