-نمیخوای تمومش کنی؟

برگشتم سمتش ابرو بالا انداختم  چاقورو انداختم زمین 

+تمومه

نگاهی به پشت سرم انداخت 

-لازم بود انقدر خش خشیش کنی؟

اخم کردم و نیم نگاهی به ملیسا که با چاقو زخمیش کرده بودم و بی حال بیهوش شده بود 

پوزخندی زدم 

+هنوزم کمه 

اومدم برم سمتش که کیارش دستمو گرفت 

_بسه رها 

هوفی کشیدم و دستشو پس زدم و سمت در رفتم 

+جمع جورش کن 

و رفتم بیرون از انباری و رفتم سمت ماشین و سوارش شدم وروندم سمت خونه 

همینکه رسیدم ساعت رو نگاه کردم ماشین ساعت 7  رو نشون میداد 

پیاده شدم و رفتم سمت در با کلید بازش کردم پشت سرم درو قفل کردم و با همون کفشا اومدم داخل 

_کجا رفته بودی رها 

برگشتم سمت مامانم با اخم گفتم 

+بهت گفته بودم که خونه زن عموم 

اخم کرد و اومد سمتم 

_دیگه زیاد نرو اونحا با پسرشون حرف نزن تازگیا خیلی باهاشون میری میای ها

اخم کردم و توپیدم 

+مامان تو فکر میکنی از کیارش خوشم میاد ها؟

متقابل جواب داد

_اره ازش فاصله بگیر بابات میخواست باهات حرف بزنه ولی دید نیستی 

پوزخندی زدم و گفتم

+خداروشکر مامان خودم هم بهم اعتماد نداره .. تا دیروز میگفتن درون گرا نباش ساکت نباش اجتماعی باش الان چیشد پس برخورد بهتون ؟

اومد چیزی بگه که زودتر گفتم 

+کاش اندازه اعتمادی که به سلاله (ابجیم )یکمم به من داشتین حداقل تو این مورد شب بخیر

 و با این کلمه رفتم سمت اتاقم و درو محکم کوبیدم