دستم رو پشت کمرم نگه داشتم

_گفتم که من دیگه تو باند نیستم

+ولی قرار داد ....

نیم نگاهی به سارا انداختم و حرفشو قطع کردم

_الان که دیدی پاره اش کردم نه؟

نیما با پوزخند گفت 

_ولی بازم ازش هست

شونه بالا انداختم 

+هرکاری میکنی بکن

مطمعن بودم از ترسش هیچ کاری نمیکنه اصل کاری از بین رفته بود بقیه اش مهم نبود

نیما  از عصبانیت دستشو مشت کرد که با نیشخند از کلبه زدم بیرون و سمت خیابونی رفتم که موتور رو پارک کرده بودم

_ایست

با صدای پلیس چشمام گشاد برگشتم عقب با دیدن پلیس پرونده امون خنده ام گرفت

چطور تونست پیدامون کنه 

دستامو بالا اوردم که گارد اصلحه اش رو پایین اورد که خنده تلخی کردم و یهو فرار کردم

+ شت لعنتی 

سریع سوار موتور شدم و  با سرعت راه افتادم 

متوجه تعقیب پلیس شدم مشت روی  دسته موتور کوبیدم و عصبی سرعتم رو بیشتر کردم 

(یا به خودت اسیب میزنی یا بقیه )

(تو باید خودت باشی)

با تکرار حرف نیلوفر تو مغزم قاطی کردم و قبل اینکه حواسم پرت شه و با یه ماشین بزنم جاخالی دادم

با دیدن میانبری سریع دور زدم تا بتونم یارو رو گم کنم ولی زرنگ بود دنبالم اومد دیگه داشتم کفری میشدم زدم بغل و نگه داشتم

که اونم با تردید جلوی من نگه داشت و از ماشین پیاده شد رفتم سمتش که سریع اسلحه اش رو در اورد

_همونجا وایسا

بی اهمیت نزدیک شدم و یهو مشتی تو صورتش کوبیدم که  افتاد زمین و اسلحه اش یه ور دیگه افتاد

+دردسر تمومی نداره 

خواستم با پام صورتش رو له کنم که با صدای اژِِیر پلیس محکم سرجام وایسادم و لعنتی بهش فرستادم