دلیل بده ؟!3
20 آذر · · خواندن 1 دقیقه سارا رفت به یوسف زنگ بزنه نیما هم سریع وسایلشو جمه جور کرد و رو به من گفت
_پاشو سریع باید بریم
هوفی کشیدم و بلند شدم و اسلحه ام رو برداشتم و گذاشتم رو کمرم و بعدش کت ام رو پوشیدم و چاقوی جیبی ام رو توی پوتین هام مخفی کردم و
سریع دنبال نیما و سارا سوار ماشین شدم
سارا با سرعت رانندگی میکرد که شاکی گفتم
_یکم اروم برو شناسایی شدیم ممکنه پلیس موقع سرعت گیری ما شناساییمون کنه
سرعتشو یکم کم کرد و گفت
+خوبه والا
با منظور اشاره ای بهم کرد که خواستم چیزی بگم که نیما سریع گفت
_بپیچ چپ سارا
سارا به خودش اومد وارد کوچه شد مثل قبلنا همه چی درب و داغون بود ولی بزرگ بود
هوفی کشیدم و گفتم
+مجبور بودیم همینجا برگردیم
نیما برگشت سمتم سر تکون داد
_با این گندی که تو زدی برای اینکه نگیرنمون باید چند روزی همینجا سر کنیم
سارا ماشین رو نگه داشت درست جلوی همون باغ بزرگ قدیمی نگه داشت داخل باغ دوتا کلبه کوچیک بود که قبلنا که اولای شروع کارمون بود
اینجا بودیم ولی کم کم وقتی کار دستمون اومد رفتیم یه مخفیگاه دیگه
ولی چون بچه ها ممکن بود لو بدن برگشتیم همین جا جای بدی هم نبود به دل ادم مینشست اما خب برای یه مدت طولانی نمیشد اینجا مخفی شد