شاه شطرنج 8
7 خرداد · · خواندن 1 دقیقه جلو عمارت وایسادم کت شلوار سیاهم زیادی با عمارتش ست بود
سیاه و مرموز
جلو رفتم صدای پاشنه کفشم حتی رو مخ منم بود همنیکه نزدیک در شدم یکی از افرادش اومد جلو
سر تکون داد و گفتم
_سرکوچه بود یتیم نبود !
و همزمان اشلحه ام رو تحویل دادم که سر تکون داد و درو برام باز کرد
رمزشون بود برای هر فرد رمز متفاوتی وجود داشت
حیاطش برخلاف درخت و گل و.. که اونجا بود حس بدی بهم میداد در عمارت رو خدمه باز کرد که وارد شدم
نفس عمیقی کشیدم و بعد مکثی جلوتر رفتم که اون دختر از پله ها اومد پایین سمتم
_خوش اومدی!
سر تکون دادم و گفتم
+کجاست؟
بعد مکثی گفت
_دنبالم بیا