جلو عمارت وایسادم کت شلوار سیاهم زیادی با عمارتش ست بود 

سیاه و مرموز 

جلو رفتم صدای پاشنه کفشم حتی رو مخ منم بود همنیکه نزدیک در شدم یکی از افرادش اومد جلو

سر تکون داد و گفتم 

_سرکوچه بود یتیم نبود !

و همزمان اشلحه ام رو تحویل دادم که سر تکون داد و درو برام باز کرد

رمزشون بود برای هر فرد رمز متفاوتی وجود داشت 

حیاطش برخلاف درخت و گل و.. که اونجا بود حس بدی بهم میداد در عمارت رو خدمه باز کرد که وارد شدم

نفس عمیقی کشیدم و بعد مکثی جلوتر رفتم که اون دختر از پله ها اومد پایین سمتم 

_خوش اومدی!

سر تکون دادم و گفتم 

+کجاست؟

بعد مکثی گفت 

_دنبالم بیا