شاه شطرنج6
6 خرداد · · خواندن 4 دقیقه شورشو در اورده بودن یه لحضه هم صبر نکردم سوار ماشین رایان شدم و گازشو گرفتم
جهت مخالف میرفتم خلاف بود/؟کل زندگی من خلاف قانون بود
نمیدونم چیشد فقط فهمیدم تو یه ربع جلو در عمارت خون زار ها بودم از ماشین پیاده شدم محکم درشو کوبیدم و سمت عمارت رفتم
افراد خون زار ها به محض دیدنم در عمارت رو باز کردن
پوزخندی زدم اولین بار بود بدون درگیری وارد میشدم
اسلحه ام رو از کمرم کشیدم بیرون همونجا وسط حیاط عمارت اسلحه رو رو به اسمون گرفتم و سه بار شلیک کردم
و داد زدم
_اهاااای خون زارررر بیااااا بیرون که کارت زارههههههه
سریع خاتوون و خدمه اش اومدن بیرون بعدشم شاهرخ و مهرناز
شاهرخ :
_چیشده باز
خنده بلند کردم با اسلحه به سرم ضربه زدم
-فکر کردی با یه کره خر طرفی ؟هانننننن؟
مهرناز با اخم گفت
+درست حرف بزن عروس چته تو
پوزخندی زدم و با خشم داد زدم
_به من نگو عروس که همینجا یدونه تو مخت و مخم خالی میکنم
سلین با ترس اومد بیرون
_چیشده ابجی تارا
نیشخندی زدم
+از این دو نفر بپرس
با اسلحه به ننه باباش اشاره کردم شاهرخ عصبی از ایوون عمارت اومد پایین و گفت
_چرا رم کردی دختر بگو چیشده
داد زدم
+ردیاب رو ماشین رایان شنود داخل اتاق ارتان باز چه غلطی میکنین ها نقشه کشیدین؟اره؟چه گوهی میخواین بخورین
مهرناز با عصبانیت اومد جلو
_احترامت رو نگه دار تارا
اسلحه رو گرفتم سمتش با صدای گرفته پچ زدم
_یبار دیگه بگو تارا یبار دیگه چون اصلا اروم نمیشینم
سلین با گریه و هق هق گفت
_ابجی تارا نکن
پوزخندی زدم دختره مارموز همش زیر سر خودته اخه گریه کردنت برا چیه
_سلین گریه ات برای چیه تو ها ؟نکه خیلی دلت برا این ننه همچی تمومت میسوزه؟
درجا اخماش رفت توهم نیشخندی زدم شاهرخ با دست اسلحه ام رو کنار زد
_رو زن من اسلحه میکشی؟
سرمو بالا گرفتم و شلیک هوایی دیگه ای کردم
که از شونه هش بالا پرید و مهرناز با ترس خم شد و سلین هم همینطور
_اره میکشم خوب گوشاتونو وا کنین من بعد اوازه ای به گوشم بخوره که تو کارهام دخالت کردین .....
نفس گرفتم و گفتم
_مرگ این و اون برام مهم نی درجا خلاصصص
خلاص اخر رو محکم و با تن صدای بلند گفتم
سلین رنگش پرید همونجا دم در عمارت موند انگشت اشاره ام رو رو به شاهرخ گرفتم
_من نمیدونم چه تو سرت میگزره شاهرخ ..ولی به خداوندی خدا اگه این مسخره بازیو تموم نکنی من ...منننننن پری زاددددد اروم نمیشینمممم کل خاندانتو هرکی که انگ خون زار روش خورده باشه رو هست و نیستش میکنم ببین کی گفتم شاهرخ
_اینجا چخبره
با اخم برگشتم سمت ارتان سلین با گریه رفت سمت ارتان و بغلش کرد
نیشخندی زدم عجب مارموزی بود این عجب
-داداش تارا چرا اینطوری.....
صدای شلیکم که تو فضا پیچید سلین جیغی کشید و پشت داداشش قایم شد
_اخرین بارت باشه به اسم صدام میزنی !خون زار
کینه ای که از خون زار ها داشتم غیر قابل وصف بود چند سال پیش وقتی بچه بودم به دست همین شاهرخ تو انباری زندانیم کرده بودن
تا برای جهانگیر یعنی بابا م پاپوش درست کنن دستشون درد نکنه پذیرایی خوبیم کردن ازم
ارتان با اخم غرید
+اسلحه ات رو غلاف کن پری زاد! خودت خوب میدونی این نقض قرارداده
پوزخندی زدم و گفتم
_من انگشتم به هیچ اشغال و کثافتی نخورده که بخوام تقاص پس بدم حواست رو جمع کن خون زار
ارتان با شنیدن کلمه اشغال و کثافت اخماش بدجور توهم رفت با دو قدم خودشو بهم رسوند و بازوم گرفت
_بفهم چی از دهنت میاد بیرون پری زاد
بازومو محکم فشار داد پوزخندی زدم و مج دستشو گرفتم و پیچوندم که بازمو ول کرد با صورت سرخ خیره ام شد
+ببین چی بهت میگم خون زار ...فک کردی هرکی به هرکیه و دست روم بلند میکنی ؟نه تموم شد اون زمان من پری زادم نه تارا بفهم اینو
نفس گرفتم و اروم پچ زدم
-اینو تو مخت فرو کن دست رو جنس مخالفت بلندی کردی قبلش دعا کن 3 نشده باشه و گلوله تفنگم تو مغزت فرو نرفته باشه
اخمی کرد و خواست چیزی که دستشو ول کردم و بلند گفتم
_خدافظ امیدوارم صحنه بعدی جنازه هاتون جلو در این عمارت نباشه
هر کدومشون چیزی بلغور کردن بی توجه از عمارت زدم بیرون
*****
_گرفتیش ؟کجاست؟
رایان سر تکون داد
+دختره رو گرفتیم اما عتیقه ها رو نمیدونم کجا انداخته بود در رفته بود