شاه شطرنج 1
2 خرداد · · خواندن 3 دقیقه بسم الله الرحمان الرحیم
با تمام عصبانیتی که تو تک تک سلول های بدنم شعله میکشید گوشیو پرت کردم که صد تا تیکه شد دستمو
بین موهامو بردم و نفس عمیقی کشیدم و به نقاشی روبروم خیره شدم
بلند شدم و کتمو چنگ زدم و از ویلا زدم بیرون کفشامو سر سریع پوشیدم و سوار ماشینم شدم
فقط یه ربع طول کشید با ترمز وحشتناکی جلوی عمارت خودمون نگه داشتم
و با سرعت بدون توجه به خوش امد گویی خدمه وارد عمارت شدم اما با دیدن خون زار ها عصبی دست مشت کردم و سعی کردم اروم باشم
بابا با اخم برگشت سمتم و چیزی نگفت و مامان جیران هم ساکت بود بلاخره شاهرخ به حرف در اومد
_سلام خانم پری زاد
با اخم سر تکون دادم و چیزی نگفتم
شاهرخ و بابام یجا باشن و خون و خونریزی راه نیوفته؟
این دو تا جنگ خونین داشتن باهم حالا چخبر شده بود پشت تلفن یچیزایی بلغور کرد برام سحر(خدمشون)
ولی اونقدر عصبی بودم که فقط وقتی فهمیدم خوانواده خون زار اومدن به عمارت ما اعصابم به نقطه ظریفی رسید
و اما بدتر از اینا؟
دیدن ارتان خون زار اونم دقیقا با پوزخند معروفش که نگاه براقش رو من بود
دستمو مشت کردم از این ادم خاطره خوبی نداشتم
_اگه فکراتونو کردین یکی به خودش زحمت بده بگه اینجا چخبره
ارتان زودتر از شاهرخ گفت
_مسئله خاصی نیست فقط اومدیم کینه های قدیمی رو رفع کنیم
پوزخندی زدم و نزدیکش شدم و ضربه نسبتا محکمی به شونه اش زدم
_کینه قدیمی؟نه انگار تو حوس کتک خوردن کردی نه؟
بابا یعنی بهتر بگم جهانگیر با تشر اسممو صدا زد
_اروم باش تارا
ولی همچنان با اخم نگاهش میکردم
بلاخره هرچند با مکث گفت
_هوم فک کنم خیلی!
ایندفعه شاهرخ بود که با صدا گرفته اش صداش میزد
پوزخندی زدم و یهو یقه اش رو گرفتم و کله ای بهش زدم شاهرخ و جهانگیر سریع اومدن جلو قبل اینکه دوباره مشتم بشینه رو صورتش جدامون کردن
ارتان پوزخندی زد و دستی به بینیش که خون میومد کشید مادرش مهرناز سریع دستمالی بهش داد و خواست با اخم چیزی بهم بگه که با دیدن نگاه
بد من خفه شد
جهانگیر عصبی بهم توپید
_چته دختر بزار دو دیقه بگزره حداقل
اخمی کردم و به اجبار مامان روی یکی از مبل های سه نفره نشستم دستمو زیر چونم زدم جیران(مامانش)دستش رو شونه ام بود تا بلند نشم
ارتان نیشخندی بهم زد و خونی که هرچند خیلی کم بود رو با دستمال پاک کرد طوری نزده بودم که بدجور خون بیاد از دماغش فقط بشونمش سرجاش
میدونستم این نیشخندا تهش به پیروزیه پس باید جوری زهرمو خالی میکردم
جهانگیر و شاهرخ بعد صحبت کمی نشستن روبروم که با اخم گفتم
_ هرچی میگین سریع
هردوشون اخم کردن که نیشخندی براشون زدم
شاهرخ :
_برای اینکه این وضع تموم بشه ما یه قرار داد بستیم...
قبل اینکه ادامه بده گفتم
_کدوم وضع ؟ما همیشه این جنگ رو باهم داریم چه بخواین چه نخواین تمومی نداره
جهانگیر با تشر گفت
+بسه تارا اول حرفمونو گوش کن بعد
چیز ی نگفتم حواسم بود که ارتان کنارم نشست
جیران دستشو از روی شونه ام برداشت و پیش جهانگیر نشست
شاهرخ:
_قرار داد بستیم به این جنگ بینمون خاتمه بدیم چه لفضی چه فیزیکی چه رقابت محموله ای و به شرط اینکه تارا تو و ارتان پسرم با هم ازدواج کنید و ....
وسط حرف با عصبانتی پریدم داد زدم
_ازدواججججج؟اونم با کی؟ارتانننن؟
خواستم بلند شم که ارتان دستمو گرفت و با اخم گفت
_وایسا تارا
+چیو وایسم تو چرا هیچی نمیگی عاشق چشم و ابرو هم نیستیم که ....
یهو جهانگیر گفت
_اگه ازدواج نکنین قرارداد فسخ میشه و فسخ این قرار داد فقط با مرگ رایان عه
خشکم زد با بهت تکرار کردم
_مرگ رایان؟