به نام عشق 5
28 آذر · · خواندن 2 دقیقه ذهنم درگیر رفتار عجیب غریب اریک بود ملیا با دقت محو تلوزیون شده بود
یهو سرم تیر کشید که سعی کردم پنهونش کنم و با بیشتر شدن سردردم خم شدم و چشمامو بستم نمیدونم چرا تصویر های رندومی جلو
چشمم نقش میبست ولی یهو متوجه چیزی شدم چیزایی درباره کسی به یاد میاوردم که حتی نمیشناختمش
دختره فرشته مرگی بود که با یه ومپایر دشمن بود
اون ومپایر عاشقش شد و کم کم متوجه شد فرشته مرگ ارزوش اینکه که از فرشته مرگ بودن نجات پیدا کنه
ومپایر قانون هارو زیر پا میزاره و کاری میکنه فرشته مرگ دوباره بدنیا بیاد ولی ایندفعه به عنوان یه انسان
برای اینکه فرشته مرگ تناسخ پیدا کنه ومپایر با یک جادوگر عهد میبنده تا اخر عمر ازیک سرزمین محافظت کنه
به خودم اومدم
با دیدن اینکه از دماغم خون چکه میکنه چشمام گشاد شد ملیا متوجه نبود برای همین اروم پا شدم و سریع سمت اشپزخونه رفتم خدمه با دیدن من تو اون وضعیت خشکشون زد
سریع رفتم سمت ظرفشویی اب رو باز کردم و خون رو پاک کردم که یکی از خدمه سریع دستمال برداشت و اومد سمتم
بعد اینکه اب رو بستم خدمه با دستمال خون رو بنداورد
_این دستمال رو نگه دار یکم دیگه بند میاد
سر تکون دادم و نشستم رو زمین که اونها هم به دستور مامان رفتن حیاط
چطور ممکن بود همچین خاطره های مزخرفی به یاد بیارم که حتی درباره من نیست
با دیدن دو تا کفش جلو شم سرمو بلند کردم که با اریک روبه رو شدم
_چی میخوای
خم شد سمتم که متعجب عقب خم شدم
_چته
پوزخندی زد و گفت
+انگار نمیتونی بفهمی خاطراتی که به یاد بیاری برای خودت بوده
چشمام گرد شد اون از کجا فهمیده
_تو...
لبخند شروری زد و صاف وایساد و دستشو سمتم دراز کرد
+از دیدار دوباره امون خوشحالم فرشته مرگ
چشمام گرد شد ومپایر اون بود ؟
+اره خودمم
شوکه نگاش کردم
_داری با ذهنم بازی میکنی ؟
دید دستم رو نمیارم بالا که باهاش دست بدم دستشو اورد پایین و گفت
+در واقع دارم صدای ذهنتو میشنو م
_تو همون ومپایر هستی اره ؟
سر تکون داد که نفسم بند اومد شاید الکی باشه ولی این خاطرات و ذهن خوانیش الکی نیست که نه ؟