_چرا انقدر ترسناک لبخند میزنه فرشته

نگاهمو از اون مرد برداشتم و به طناز که این حرفو زده بود نگاه کردم

+چطور اونقدرا هم ترسناک نیست

هوفی کشید و دستمو گرفت و کشید 

_من میترسم بیا بریم دیگه به اندازه کافی خرید کردیم

باهاش موافق بودم باهم رفتیم سمت ماشین طناز و خرید هارو صندلی پشتی گذاشتیم 

_حس نمیکنی یه چیزی اشتباهه؟

همونطوری که داشتم کمربندم رو میبستم گفتم

+مثلا چی؟

مکثی کرد و یهو عجیب شد حالت چشماش گفت

_نظرت در مورد اون مرد چیه

با بیخیالی شونه بالا انداختم 

+بد نبود ولی نمیدونم تو چرا ترسیدی ازش

با یه حالت عجیبی گفت

_شاید برای اینکه زیادی برای یه شیطان جذاب بود 

متعجب نگاهش کردم

+در مورد چی حرف میزنی طناز

یهو به خودش اومد و گفت

-هیچی 

و ماشین رو به حرکت در اورد اخم کردم  و به جلو نگاه کردم تا وقتی که برسیم خونه فکرم درگیر 

حرفای طناز بود همینکه رسیدیم با وسایل سمت خونه رفتیم 

****

_خب دیگه من هم برم یکم کار دارم 

طناز درحالی که سرش تو گوشیش بود اینو گفت و سمت در خونه رفت 

+بسلامت رسیدی خونه پیام بفرست 

سر تکون داد و رفت

با دیدن اینکه دامون (داداشش)از اتاقش اومد بیرون خندیدم و گفتم

+ چه پسر خوب و مسلمونی

خندید و سرشو به تاسف تکون داد 

_از هجم هول بودن رفیق هات من باید خودمو تو اتاق حبس کنم

شونه بالا انداختم 

+خاطر خواهت زیاده برادروم

سری به تاسف تکون داد و از ظرف میوه یه سیب از ظرف میوه برداشت و گفت 

+اون دو تا خر کجان(منظورش دو تا داداش دیگشونه)

مثل یه دختر خوب و راستگو با دستم جایی که مخفی شده بودن رو نشون دادم 

که دامون مثل یه ببر زخمی رفت سمت در اتاق مهمان تا گیرشون بیاره