معشوقه شیطان 1
27 آذر · · خواندن 1 دقیقه _چرا انقدر ترسناک لبخند میزنه فرشته
نگاهمو از اون مرد برداشتم و به طناز که این حرفو زده بود نگاه کردم
+چطور اونقدرا هم ترسناک نیست
هوفی کشید و دستمو گرفت و کشید
_من میترسم بیا بریم دیگه به اندازه کافی خرید کردیم
باهاش موافق بودم باهم رفتیم سمت ماشین طناز و خرید هارو صندلی پشتی گذاشتیم
_حس نمیکنی یه چیزی اشتباهه؟
همونطوری که داشتم کمربندم رو میبستم گفتم
+مثلا چی؟
مکثی کرد و یهو عجیب شد حالت چشماش گفت
_نظرت در مورد اون مرد چیه
با بیخیالی شونه بالا انداختم
+بد نبود ولی نمیدونم تو چرا ترسیدی ازش
با یه حالت عجیبی گفت
_شاید برای اینکه زیادی برای یه شیطان جذاب بود
متعجب نگاهش کردم
+در مورد چی حرف میزنی طناز
یهو به خودش اومد و گفت
-هیچی
و ماشین رو به حرکت در اورد اخم کردم و به جلو نگاه کردم تا وقتی که برسیم خونه فکرم درگیر
حرفای طناز بود همینکه رسیدیم با وسایل سمت خونه رفتیم
****
_خب دیگه من هم برم یکم کار دارم
طناز درحالی که سرش تو گوشیش بود اینو گفت و سمت در خونه رفت
+بسلامت رسیدی خونه پیام بفرست
سر تکون داد و رفت
با دیدن اینکه دامون (داداشش)از اتاقش اومد بیرون خندیدم و گفتم
+ چه پسر خوب و مسلمونی
خندید و سرشو به تاسف تکون داد
_از هجم هول بودن رفیق هات من باید خودمو تو اتاق حبس کنم
شونه بالا انداختم
+خاطر خواهت زیاده برادروم
سری به تاسف تکون داد و از ظرف میوه یه سیب از ظرف میوه برداشت و گفت
+اون دو تا خر کجان(منظورش دو تا داداش دیگشونه)
مثل یه دختر خوب و راستگو با دستم جایی که مخفی شده بودن رو نشون دادم
که دامون مثل یه ببر زخمی رفت سمت در اتاق مهمان تا گیرشون بیاره