به حرف های لیانا فکر کرد راهنمای او ؟

ان هم یک روح؟

چطور میتوانست به او کمک کند؟

-ملورین چت شده!

با صدای سزار رز برگشت سمت او و با اخم گفت 

+بهت گفتم منو ملورین صدا نکن 

سزار اخم کرد 

_فکر کردم توافق کرده بودیم!

رز بی اهمیت به او از کنارش رد شد و مقصدش جایی جز قلعه تاریکی نبود سزار دنبال او راه افتاد

_حس کردم یدیقه بیهوش شدی و از طریق ارتباط ذهنی یک قلعه دیدم ولی اینجا همچین قلعه ای وجودندارد برای همین با ردیاب سیاه به تو رسیدم چیشده بود

رز ایستاد قلبش تند میزد 

+چیزی نبود ! فقط یک توهم بود 

سزار اخم کرد کاملا معلوم بود راضی نشده میدانست دروغی بیش نیست

_ملورین راستش رو بگو 

رز با تن صدای بلند گفت

+من ملورین نیستم 

سزار بازوی رز را گرفت و سمت خودش کشید

_چرا هستی وقتی به ما پیوستی اسمت ملورین شدی اگه لازمه یک بار دیگر در اینه به خود نگاه بینداز

رز با حرف او عصبی دستش را پس زد و به راهش ادامه داد سزار دنبالش نرفت میدانست بعضی از اوقات سخت بود پذیرفتن حقیقت ولی به اجبار

سزار از درون کمی حس گناه میکرد از اینکه او را در بند خود به اجبار نگه میداشت ولی او باید به قوانین و اعقاید سلطنت احترام میگذاشت ...

رز به قلعه رسید و دروازه ها مرئی شدند و با شناسایی رز دروازه باز شد و رز به سرعت داخل قلعه شد 

و سمت تالار رفت که در همین حین برخوردی را حس کرد اما انقدر سریع بود نفهمید چه کسی با سرعت نور از کنارش گذاشت هیچکدام از سایه ها جز خودش و سزار 

قدرت سرعت نور نداشتند پس او کی بود ؟

این سوالی بود که ذهن رز را درگیر کرد کمی فکر کرد ممکن بود از خون اشام ها انجا بوده باشد..

با ورود سزار دیگر تفکری باقی نماند و رز با اخم رویش را برگرداند و سزار به نیم نگاه از کنارش گذشت