چشمانش را بست تا نبیند

که حالا او 

یک سایه بود از نوع بالا مرتبه اش رز با اینکه مقام بالایی داشت ولی از اینکه یک سایه بود متنفر بود  در این مدت کوتاه سعی کرد به هم نوع های سابقش بفهماند که این دست او نبوده و کمکش کنند 

ولی کسی حاضر یا قادر به باور حرفش نبود او خیانت کرده بود و این واضح بود اما یک خیانت اجباری 

به هرحال خون اشام ها دیگر با او ارتباط نداشتند و خواهرش ملکه بعدی شد !

رز حسادت و خشم را وقتی خبر ملکه شدن خواهرش را شنید در وجودش حس کرد هیچوقت فکر نمیکرد همچین حس هایی داشته باشد

او قسم خورده بود تاریکی درونش را نابود کند و راهی برای دوباره خون اشام شدن پیدا کند و انتقام اش را بگیرد ولی او هنوز در بند تاریکی بود 

او ازادانه همه جا میرفت ولی با کنترل گری سزار سزار بر ذهن رز مسلط بود 

و این یکی از هزاران قدرت سزار بود 

رز میان مه در جنگل قدم میزد ناگهان ایستاد و چشمش را به بنای بزرگ خیره کننده دوخت تا حالا همچین قلعه ای ندیده بود یک قلعه قدیمی بود

درختان و برگان دور تا دور قلعه را پوشانده بود رز از پله ها بالا رفت و با تردید در قلعه را باز کرد صدای جیر جیرش همه جا را پر کرد و سکوت را شکست

فضای داخلش به طرزی باشکوه بود که به سختی قابل باور بود که این همان قلعه سرد و بی روح بود از بیرون قلعه رز با شگفتی قدمی جلو گذاشت 

همه جا تمیز بود جوری که باورش سخت بود انجا حتما کسی زندگی میکرد 

رز دستی به دیواره های قلعه کشید هیچ گرد و خاکی نبود 

ناگهان صدای دختری او را متوقف کرد 

+تو کی هستی !

رز به ارامی برگشت با دختر بچه ای روبرو شد جلوی او زانو زد 

_من؟! میتونم اول من بپرسم اینجا کجاس؟

دختر بچه گیج جواب داد 

+تو..تو باید رز باشی مگر نه ؟

رز متعجب خیره او بود دستی به موهای سفید و یخی دخترک کشید

_تو اسم من رو از کجا میدونی؟

دختر بچه با لبخندی گفت 

+اسم من لیانا هست از دیدنت خوشبختم رز! مدت زیادی منتظرت بودم چطور به اینجا رسیدی ؟!

رز متعجب شد سرش را کج کرد و گفت

_من اتفاقی اینجارو پیدا کردم 

لیانا  سمت مرکز قلعه رفت و گفت

+یه پیشگویی درباره تو هست !یک ملکه که بزودی برکنار میشه و ملکه نژاد خودش میشود 

رز اخم کرد و دستش را پشت کمرش قرار داد 

_تو کی هستی

لیانا سرش را کج کرد 

+راهنمای تو روح راهنمای تو من در واقع زنده نیستم !و من برای راهنمایی تو به وجود اومدم تا وقتی این سفر تموم شه باشما هستم تا راهنماییتون کنم

 

رز سردرگم میگوید

_یک روح؟و یک راهنمای برگزیده شده ؟جز من با  کسی در ارتباط بودی

لیانا خندید گفت

+من راهنمای تو هستم جز تو کسی من رو نمیبینه و این قلعه هم در تخیلات تو هست تو الان بیهوش روی زمین جنگل میان مه خوابیده ای 

رز جلو رفت و گفت 

_کی بیدار میشم؟

لیانا لبخندش محو شد ولی خونسردی اش رو حفظ کرد 

+همین الان !

و با یک بشکن رز به خود امد بلند شد و شنلش را تمیز کرد به اطراف نگاه کرد اما ان قلعه دیگر نبود