به نام عشق 3
3 آبان · · خواندن 2 دقیقه اخم کردم و مودبانه باهاش سلام کردم موقعی ای که باهام دست میداد از عمد مکث کرد و زیر لب رو به من گفت
_اوه گرل تازه پیدات کردم ولی هنوز اون روی گستاخت رو میتونم ببینم
پوزخندی زدم چرت و پرت میگفت چرا دستش رو ول کردم که با مامان هم سلام داد و رفت مامان در رو بست و گفت
+واقعا باورم نمیشه تو ایتالیا تنها خوانواده ایرانی که پیدا کردیم اینا هستن
ابرو بالا انداختم
_مامان انقدر ایتالیایی حرف زدی زبونت به رسمی حرف زدن عادت کرده
بی توجه خندید و رفت سمت مهمونا تا راهنماییشون کنه
دستم چرا میسوخت کف دستم رو نگاه کردم با دیدن خراش کوچیکی چشمام گشاد شد این چطوری اینطوری شد هوفی کشیدم سمت دسشویی رفتم و درو بستم
دستم رو به زحمت خونش رو با دستمال بند اوردم بند نمیاد چرا سرم رو بالا اوردم تو اینه خودمو نگاه کنم ولی با دیدن چهره ای که کاملا تغییر کرده بود وحشت زده خشکم زد
سریع پلک زدم سعی کردم مقاومت کنم اون توهم بود همین سرم رو بالا اوردم ولی چیزی نبود سرم رو پایین انداختم ولی با دیدن اینکه زخمی در کار نیست
مات زده مکث کردم با صدا زدن های مامان نتونستم زیاد بهش توجه کنم سریع رفتم بیرون
_بله مامان
+دخترم یه چند تا قهوه میاری
چشامو چپ کردم چرا از من میخاست به خدمه میگفت اه لعنت شت حتما میخواست نشون بده ما هنوز اصالت ایرانیمون رو داریم وای خدا
رفتم اشپزخونه و رو به خدمه گفتم
_به تعداد قهوه درست کن من ببرم
بی حرف درست کرد و تو سینی گذاشت و داد دستم رفتم بیرون اول از بزرگتر ها شروع کردم تا اینکه به اون مرد رسیدم با اخم سعی کردم لرزش دستم رو متوقف کنم ولی باعث میشد فنجون تکون بخوره
متوجهش شد و با نیشخندی فنجونش رو برداشت که سریع فاصله گرفتم و بعد از گذاشتن سینی تو اشپزخونه رفتم سمت مهمونا
پیش مامان نشستم و دستم مشت بود و از شدت استرس عرق کرده بود
بخاطر زخمی که یهو ناپدید شد و اون چهره تو اینه واقعا ترسناک بود ولی حس واقعیت رو داشت