رز و دور خود چرخید و شنل زرشکی رنگش را برداشت و پوشید .(شنل برای خون اشام ها واجبه مانند حجاب میمونه براشون )

رز موهایش را تا جایی که میتوانست مخفی کرد از اتاقش خارج شد و با قدم های تند از تالار و پلکان گذشت و تا اینکه به حیات رسید ارگان سریع سمت رز رفت

_چه اتفاقی افتاده ؟!

رز خونسرد سمت ارگان چرخید نمیدانست چه شد فقط یکدفعه تغییر حالت داد 

+به شما ربطی نداره !شماها فقط وظیفه دارین محافظت کنین سوال اضافه ای نپرس!

رز حتی از این طرز صحبت خودش پشیمان بود ولی حتی کنترل خودش دست خودش نبود

بعد حرفش چرخید و با قدم های تندی از انجا  دور شد نگاه ترسان و عصبی دیگران را میدید ولی بی اهمیت از قلعه خارج شد هرچه زودتر باید به شهر میرفت

ولی حتی نمیدانست چطور برود او فقط یک روستای متروکه را یادش میاید که در انجا سایه دنبالش میکرد و همان موقع نگهبان ظاهر شده بود 

رز تصمیم گرفت به همانجا برود شاید بتواند راهی پیدا کند در راه به همه چی فکر کرده بود احتمالات.اتفاق ها غافلگیری ها خطر ها  اسیب ها تغییر و ...

افکارش قطع شد وقتی به روستا رسید روستا به طرز عجیبی بوی خون میداد دفعه قبل همچین چیزی را حس نکرده بود  

رز با شک به جلو قدم برداشت ممکن بود انها انجا باشند؟

هوای نسبتا تاریک کمی  درگیری ایجاد میکرد ولی با این حال رز جلو رفت تا جایی که بوی خون شدت گرفت به دنبال بو میرفت مانند جهت یابی ولی

ایندفعه به دست خون 

یکدفعه از حرکت ایستاد با دیدن  نوشته ای که با خون بود ماتش برد .

(میدونستم میای اگه میخوای راه رو نشونت بدم کافیه تسلیم شی و به قلعه تاریکی بیای)

با خواندن این نوشته رز از خشم فقط خشکش زده بود سپس با سرعت نوری که از خودش بعید بود چند ثانیه دیگر جلو قلعه تاریکی بود قدمی جلو برداشت 

ولی قلبش گرفت این محافظ قلعه تاریکی بود یا این حال که دردش داشت شدید تر میشد به راهش ادامه داد و محکم در قلعه را باز کرد 

با دیدن افراد زیادی سایه پوزخندی زد و جلوتر رفت کسی جرعت دخالت در قضیه را نداشت چون  سایه های ساده نمیتوانستند با پادشهان یا ملکه ها 

جنگ به پا کنند رز در تالار را باز کرد با دیدن اینکه سزار رو صندلیش نشسته و شراب مینوشد عصبی تر از قبل شد قلبش هر لحضه شدید تر میگرفت

و ضربان ای که درد را به همراه داشت 

سزار با دیدن رز که خشمگین نگاهش میکرد لبخندی رو لبش نشست شراب را رو میز گذاشت و بلند شد و سمت رز رفت 

_انتظار نداشتم انقدر زود بیای ..

رز گلوی سزار را گرفت مانع از بیشتر حرف زدنش شد 

+تو با خودت چی فکر کردی سزار هان 

سزار سرش را کج کرد و به راحتی دست رز را گرفت و یکدفعه رز را سمت خودش کشید و دم گوش او زمزمه کرد 

_هی داری تند میری انگار حرفامو جدی نگرفتی 

رز با خشم او را به عقب هل داد متوجه مشکی شدن موهایش و چشم هایش شد و تتو هایی که برق میزدند 

+سزار ! تو ..

سزار حرفش را نصفه گذاشت همینکه دست سزار بالا رفت رز با حالت عجیبی ضربان قلبش را حس کرد پشت سرم هم ضربانش را حس میکرد 

بهت زده سزار را نگاه کرد که سزار گفت 

_لازم نیست خون کسی رو بخوری تا اخر ماه تاغت بیاری !!