رز قدمی جلو برداشت فضا متشنج بود سایه در مقابل رز ایستاد 

ارگان و نگهبان زود کنار رز جا گرفتند و اماده حمله بودند  رز با هشداری که در چشمانش خوابیده بود به انها فهماند عقب به ایستند رز سمت سایه برگشت

و محترمانه سر خم کرد در مقابل سایه هم همین کار را کرد 

_درود 

-چه چیزی باعث شده به اینجا بیاید

 

رز سعی داشت خونسرد رفتار کند تا کسی بویی از ماجرای او سایه ها نبرند خون اشام ها هیچ وقت نمیتوانستند ذهن هم نوعشان یا سایه ها را بخوانند

سایه متوجه شد بدون اینکه کوچک ترین  اجزای صورتش تکان بخورد گفت

+میتونیم تنها صبحت کنیم ؟!

رز کمی خوشحال شد و به اطراف نگاه کرد متوجه سکوت عمیق بین خون اشام ها شد و سپس سمت سایه برگشت 

_بله حتما !میتونیم بریم تالار

نگهبان و ارگان اجازه دادند تنها صبحت کنند بعد اینکه در تالار بسته شد 

رز به سمت سایه چرخید و مشت محکمی در دهنش کوبید و یقه اش را گرفت 

_هی تو نمیدونم راجب من میدونی یا نه ولی من همیشه خط قرمز های بقیه رو رد میکنم پس بهتره با من کلکل نکنی و بگی چطور این طلسم رو از روی خودم بردارم 

 

سایه پوزخندی زد و گفت

+طلسم رو نمیدونم ولی راجب خط قرمز باید بگم انگار داری خط قرمز های پدرت رو هم رد میکنی رز!

با این حرف سایه رز چشمان قرمزش مشکی شد (به حالت عادی برگشت )

 و یقه سایه را ول کرد و عقب رفت پدرش یک قانون داشت از سایه ها فاصله بگیر