در تعقیب 5
25 مهر · · خواندن 2 دقیقه رز کم کم حس میکرد این یک اشتباه است نه توهم است نه واقعیتی که ان فرد میگفت دستی به موهانش کشید و سپس به دست خود نگاه کرد هیچ رنگی در کار نبود
چرخید تا با ان فرد روبرو شود ولی هیچکدامشان نبودند حتی مه از بین رفته بود خواست دوباره به موهانش نگاه کند که متوجه شد به رنگ اصلیشان قرمز برگشته است مو هایش
متعجب به اطراف نگاهی گزرا انداخت
این امکان نداشت
رز نگاهی به اسمان کرد با توجه به اینکه کم کم هوای روشن به سمت تاریکی سو برمیدارد کلاه شنلش را روی سرش کشید سریع از انجا فاصله گرفت
در راه به قلعه تاریکی (قلعه سایه ها )فکر میکرد چگونه به انها اجازه داده شده بود که سمت جنگل قلعه خون (قلعه خون اشام )بیایند
اخم کرد متوجه شد به قلعه خون رسیده از دروازه عبور کرد و کلاه شنلش را پایین کشید و دوباره نگاهی به موهایش انداخت رنگشان عوض نشده بود هنوز قرمز بودند
رز متوجه نگاه خیره خون اشامیانی که برای امشب قرار بود از انجا محافظت کنن شد
شاید سوال باشد که محافظت برای چه مگر نگهبانی وجود ندارد ؟
چرا وجود داشت اما وقتی یک ملکه یک پادشاه که به ندرت همچین چیزی پیش میامد فوت میکرد همه جمع میشدند تمامی خون اشام ها از سراسر جهان
تا در مراسم مرگ پادشاهشان شرکت کنند و دلیل مهم مرگش را بدانند این اتفاق به ندرت پیش میاید یک خون اشام نامیرا است و پادشاه بیشتر برای همین عجیب بود مرگ پادشاه قطعا یک جنگ در راه بود
رز با یاد اوری خاطرات پدرش گرفته شد سرش را پایین انداخت و از پله ها قلعه بالا میرفت اما در نیمه راه یکدفعه ضربانش را حس کرد وحشت زده سرجایش خشک شدهیچ خون اشامی ضربان نداشت
این ضربان او را یاد حرف ان فرد سایه انداخت :
(ببخشید ملکه ولی فک کنم هویتتون داره تغییر میکنه)
سریع کلاهش را روی موهایش گذاشت درست حدس زده بود با هر ضربان رنگ موهایش تیره تر میشد و اگر به رنگ مشکی میرسید
هیچ نمیدانست چه میشود چه پیش میاید
اشک غیر قابل پیش بینی از درد قلبش که بخاطر ضربان بود روی گونه اش چکید دستش را روی قلبش گذاشت و خم شد
+فرماندار ؟!
رز سعی کرد ارام باشد برگشت سمت صدا و با لبخند گفت
_هنوزم فرماندار صدام میکنی؟
لیلی خندید و رز را در اغوش گرفت و دست به کمر رز کشید
+همه چی خوب میشه فرماندار بهش فکر نکن
رز چیزی نگفت چشمان سردش به روبرو خیره بود لبانش باز شدند تا صبحت کند ولی چیزی به ذهنش نرسید هوفی کشید و از لیلی فاصله گرفت
_متاسفم خواهر !کمی به استراحت نیاز دارم
لیلی چیزی نگفت درک میکرد او را لیلی 23 سال از رز کوچک تر بود لیلی همیشه حسادت میکرد