رز کمی به رفتار های مشکوک نگهبان فکر میکند و سرش را به اطراف تکان میدهد و لباس هایش را عوض میکند 

نگهبان  به درتکیه میدهد و چشمانش را میبندد تمام نگرانی هایش برای چند لحضه از بین میرود ولی این ادامه دارد 

رز شنلش را از روی دامن کوتا ه خونی میپوشد و به همراه ان پوتین های همرنگ با دامنش میپوشد و چند لحضه خشکش میزند سپس ارام برمیگردد با ندیدن چیزی نفس راحتی میکشد او با چشمانی گشاد با خود زمزمه میکند 

+این چطور ممکنه من کاملا دستی که روی شونه ام نشست رو حس کردم 

 

ناگهان در باز شد نگهبان با نگرانی گفت

_چیزی شده ملکه؟

رز نگاهی به او انداخت نمیخواست نگرانش کن سپس لبخندی ارام رو لبانش پخش کرد 

+نه چیزی نیست نگهبان فقط داشتم با خودم حرف میزدم جای نگرانی نیست 

نگهبان نفس عمیقی کشید و سر تکان داد نگاهی به لباس رز انداخت و با می شرمندگی گفت 

_متاسفم اگه مزاحمت ایجاد کردم 

رز لبخندی زد و کلاه شنلش را روی سرش کشید و جلو راه افتاد 

+مشکلی نیست من چند دقیقه ای میخوام در جنگل قدم بزنم 

نگهبان خواست با او همراه شود که رز سمت او چرخید 

_خودم مراقب هستم باشه؟

نگهبان با کمی نگرانی سر تکان داد 

+ولی زود برگردید

رز با تکان دادن سر از نگهبان جدا شد و سمت در خروجی رفت حس میکرد موهای بلند قرمز اش هر لحضه دارند پرنگ تر میشوند 

با خیال اینکه توهم زده به راهش ادامه داد حسی او را وادار به راه رفتن در جنگل میکرد  جلوتر که مییرفت قلعه هر لحضه برای او کمرنگ تر میشد در مه ای که وجود داشت 

شکستن شاخه ها زیر پایش او را میترساند چون گاهی حس میکرد ممکن است تنها نباشد ناگهان باد کلاه شنل او را کنار زد حال رز ایستاد و نگاهی به اطراف کرد 

حس میکرد باید همانجا توقف کند باد موهای بلندش را همانند برگ های  درخت سرو تکان میداد رز قدم دیگه ای برداشت باد شدید شد ایندفعه مطمعن شد 

این سحر است و معمولی نیست 

 

اخمی کرد و دستانش را بالا برد و با قدرت خود باد را متوقف کرد دستانش را ارام پایین اورد از مه چیزی معلوم نبود مجبورا دوباره قدم ه جلو گذاشت اما ایندفعه نه بادی بود و...نه ..هیچ مه ای 

حال در مقابل او سه نفر که مطمعنن از ظاهرشان معلوم بود از قلعه تاریک سایه ها هستند  رز دستانش را پشت کمرش گذاشت 

و به انها نزدیک شد کسی که در میان انها بود با صدای بمی گفت :

-جلوتر نیا ملکه 

ملکه با را با چاشنی طعنه امیز صدایش گفت  رز اخم شدیدی کرد از عصبانیتش مه های سیاهی در اطرافش ظاهر شد حس کرد رنگ چشمانش دارند عوض میشود

رز جلوتر رفت 

+اونوقت با چه جرعتی به من دستور میدی که جلو نیام 

ان فرد جلو امد کلاه شنلش را برداشت  رز با دیدن موهای یخی اش و چشمان مشکی و سردش پوزخندی زد چهره ای اشنا که هر روز در تعقیب او بودند 

رز ایستاد و گفت 

_کسی که در تعقیب من هرکاری میکرد تا مرا به اسارت بگیرد تو بودی؟

فرد پوزخندی زد و سر تکان داد

+از باهوش بودنتان خوشم میاید 

رز همچنان اخمش سر جایش بود سعی میکرد چهره اش را به خاطر بسپرد  هر لحضه  شدید تر عصبانی میشد دلیل این را نمیدانست شاید حضور او بود 

یا یچیزی متفاوت تر 

فرد متوجه تنشی که در وجود رز بود و هرلحضه باعث ایجاد مه سنگینی میشد شد 

و با لبخندی سرد گفت 

_ملکه!اینهمه عصبانیت برای چیست 

رز متوجه مه سنگینی که درست میکرد شد و ان را مهار کرد و عقب رفت

 +بهتره دیگه با قلعه  خون ما خون اشام ها در ارتباط نباشین چون ممکنه جنگ بشه 

با این حرف رز با اخم برگشت و کلاهش را روی سرش گذاشت ولی ناگهان متوجه رنگ سیاه موهایش شد خشکش زد چطور این اتفاق افتاده بود 

فرد از پشت به رز نزدیک شد 

_ببخشید ملکه ولی فک کنم هویتتون داره تغییر میکنه 

رز هیچکاری نمیکرد خشک شده به موهایش خیره بود