(نکن انکار که منم باعث دردت منو بشناس من همون یاغی لجباز یه دندهام  (اهنگ منو بسپار از هیدن )

وارد قلعه میشوند همه چشمانشان به دختر خون اشامی  130 ساله ای که به تازگی ملکه انها شده بود  خیره میشوند رز به عادت در جواب احترام انهام سر خم میکند و متقابل احترام میگزارد

و با لبخندی  سمت پله های قلعه میرود و داخل ان قلعه بزرگ میشود امروز تمام خون اشامیان جمع شده بودند در قلعه تا از نزدیک ملکه اینده را ببینند 

رز شنل قرمز رنگی را که فقط موجودات ماورایی قادر به دیدن ان بودند را از تنش در میاورد و در دست نگهبان میگزارد نگهبان  نزدیک ترین فرد به ملکه رز و پدرش پادشاه بود 

جای تعجب داشت که پادشاه به این سادگی بمیرد گفته میشد در جنگ سایه ها کشته شده  و هیچکس دقیق نمیداند چه شده 

فقط نگهبان از این قضیه مطلع بود ولی هیچی به هیچکس نمیگفت 

مادر رز یک انسان بود  ولی مادر او50 سال است که فوت شده بود 

 رز روی صندلی پادشاهیی مینشیند و رو به نگهبان میگوید 

_تا کی میخواهی از من این موضوع را مخفی کنی ؟(اشاره به قضیه قتل پدرش )

نگهبان اخم میکند 

+سرورم اگر به من اجازه دهید کمی برای گفتن حقیقت  عجله نکنیم 

رز درک میکند سخت است درباره مرگ کسی که هزاران سال در خدمتش  بود  حرف بزند ولی از یک طرف تعقیب سایه ها را حس میکرد این او را میرنجاند 

رز رو به نگهبان گفت 

_تا کی قرار است مانند مجسمه بغل دست من به ایستی 

نگهبان با جدیت گفت 

+تا وقتی مطمعن شوم در امان هستید 

رز اخم میکند و چیزی نمیگوید چشمانش را میبند تا کمی ذهنش را خالی کند اما انگار اتفاقات دور و بر دست بردار نبود که 

یکی از سربازان وارد تالار قلعه شد  و با نفس نفس رو به نگهبان گفت 

_قربان کمی مشکل بوجود امده است 

رز ناگهان می ایستد شک نداشت درباره قبیله سایه ها است 

+چیشده 

سرباز ادای احترام میکند و میخواهد چیزی به رز بگوید که نگهبان جلویش را میگیرد 

_برویم بیرون !

نگهبان  سرباز را به بیرون هدایت میکند و از رز خواهش میکند کمی صبور باشد همینکه از تالا خارج میشوند  رز بلند میشود و دنباله دامن نازکش را میگیرد 

و سمت پنجره میرود نگاهی به بیرون میندازد چیزی مشکوکی وجود نداشت این نگهبان و سرباز بودن که حرف میزدن رز سعی کرد با توانییش بفهمد چه میگویند

اما نگهبان هم راه های خودش را بلد بود و محافظی برای نشنیدن صدایشان ایجاد کرده بود 

او حرکات رز را همیشه پیش بینی میکرد و از بچگی مراقبش بود