در تعقیب 1
19 مهر · · خواندن 1 دقیقه (بدنم سرد شده وقتی ندارم دستاتو .(اهنگ رز پوبن )
زمستان سال 1389
با تمام توان میدوید هرکاری میکرد تا از دست او خلاص شود سایه تاریکی که او را دنبال میکرد ترسناک تر از انتظارش بود او فقط در فکرش فرار کردن میگذشت میدوید ولی تا کی
او کم کم خسته میشد نیم نگاهی به عقب انداخت وقتی چیزی ندید سرعتش را کم کرد و ایستاد و خم شد تا نفس گیرد ولی با دیدن شخصی درست روبرو یش در همان حالت خشک زده ایستاد ..
هوا مثل روز روشن بود هیچ شب ترسناکی مانند داستان های دیگر وجود نداشت
شاید این داستان فرق میکرد
همه چی برعکس بود
همه چی...
_امیدوارم دیر نکرده باشم
سر بلند میکند و می ایستد و نفس راحتی میکشد و سپس به عقب نگاه میکند تمام بدنش از ترس میلرزد به سمت او برمیگردد
+شاید کمی ..
او جلو میاید و سر خم میکند
_خودتون میدانید که در این وقت روز هیچ خون اشامی نباید بیرون از قلعه باشد
رز لبخندی دلنشین برخلاف ذات خون اشامی اش میزند
+ولی من شنل نامرئی پدر را پوشیده ام
نگهبان دستش را بالا میاورد و به نشانه احترام روی شانه خود میگزارد
_پرنسس میدونم که میتونید از پسش بربیاید ولی شما باید به قلعه برگردید شب میتوانید برگردید
رز سر خم میکند و برای اخرین بار به عقب نگاه میکند برای اولین بار سایه را میبند اما نه انقدر دقیق سایه زود ناپدید میشود رز دستانش میلرز ولی چیزی به نگهبان
نمیگوید میداند ارتباط با سایه ها خیانت محسوب میشود به خون اشام ها بعد پدرش او جانشین بود این وظیفه بر دوش او بود