رویای دارکــ+رمــان

در پایان داستان من ...مرگ اغاز فصلی دیگر از ان بود.

اگه میخوای

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 10 خرداد 1404 · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

اگه میخوای کسی

 قضاوتت نکنه

اذیتت نکنه

توهین نکنه 

باهات مثل یه اشغال رفتار نکنه

فش نده بهت

برات قلدری نکنه

ازش نترسی 

بهت لقب نده 

بهت زور نگه 

باید بگم پاشو سر پای خودت وایسا هرچه زودتر و تو صورتشون داد بزن اون  شخصیتتو 

بالا بیار تو صورتشون مهم نیست چه اتفاقی میوفته ولی تو هرکاری دوست داری بکن به بعدش فکر نکن 

چون بعدا عقده  ای کاش .. میمونه رو دلت پس اگه کسی تا به حال بهت نگفته من میگمممم پاشووو

و بزن تو صورتش و بگو گوه نخوره 

از بین ببرش حتی لازم شد از بین ببرش 

ولی نزار عقده ای کاش بمونه رو دلت با مغزت برو جلو تا بعدا قلب نگه حیف 

کاری نکن بعدا صدای تیکه تیکه شدن قلبت که هزار بار شکسته شده رو دوباره بشنوی! باید بفهمی چی میگم

 

هیچکس

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 10 خرداد 1404 · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

هیچکس برای تو خوشی نمیاره 

مگر اینکه خودت باشی

هیچکس تا وقتی خودت نخوای 

اذیتت نمیکنه

هیچکس قرار نیست

از تو بترسه پس اون سایدت رو نشون بده

هیچکس قرار نیست عاشقت بشه 

مگر اینکه خودت بخای

هیچکس قرار نیست با دیدن تو گذشتتو بفهمه

پس انقدر از اعتماد بنفست نزن با قدرت برو جلو

هیکس مسخرت نمیکنه 

تا وقتی که خودت رازاتو نگی

هیچکس قرار نیست تورو اروم کنه 

تو به افکارت اجازه میدی که فکر کنه این ادم خوبیه ولی نیست 

هیچکس قرار نیس از رو قیافه قضاوتت کنه 

تا وقتی که اخلاق خوبتو داری

و هیچکس برای تو اینده ی تورو نمیسازه کاری میکنه تصمیم هاتو عوض کنی 

و این به خودت بستگی داری..:)

فردا

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 10 خرداد 1404 · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

فردایی وجود نداره 

این به تو بستگی داره که فرداییی باشه یا نه 

به تو بستگی داره چجوری رقم بزنی فردا رو 

بقیه اتفاقا یه مانع برا تو ان که باید ردشون کنی

فردا هدیه ای هست که تو به خودت میدی

تو تصمیم میگیری فردا ناراحت یا خوشحال باشی

تو تصمیم میگیری چه اتفاقی بیوفته 

همه اینا دست توعه فقط کافیه دست از دست پاچگی برداری و برای هر تصمیمت خوب دقت  کنی هر تصمیمی فردای تورو میسازه

تو نباید دیگران رو بخاطر اتفاقاتی که تو زندگیت میوفته سرزنش کنی 

نزار بخاطر یه حرف کوچیک تصمیمتو عوض کنی چون باعث میشه زندگیت کلا از بین بره یا به کل عوض شه

به خواسته کسی کاری انجام نده 

اگه قلدری هست باهاش مقابله کن بدون اینکه به عواقبش فکر کنی 

اگه مسخرت میکنن تو هم مسخرشون کن و هرچی گفتن رو به خودشون بگو  تا بفهمن چه حسی داره

اگه میگن بمیر یا تشویقت میکنن به این کار خب قطعا نباید اینکارو انجام بدی برعکس اگه انقدر مردن رو دوست دارن براشون فراهم کن عزیزم 

قرار نیست کسی تو این دنیا سختی نکشه هرکسی یه دردی داره و هرگلی بوی خودش رو 

پس نزار از حریمت رد بشن 

اگه خواستی باهام درد و دل کنی من هستم تو کامنتا بهم بگو..!

 

رمان دختر بـــد!..پارت ۷

رمان دختر بـــد!..پارت ۷

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 5 خرداد 1404 · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

که سرم گیج  رفت هوفی کردم  من حتی نمیدونم اثر انگشتم برا چی ورداشت وایسا ببینم 

 

سرمو محکم بلند کردم دوربین های بیمارستان لبخند شیطانی زدم و پا شدم و رفتم سمت یکی از پرستار ها

-مدیریت کجاس؟

اخمی کرد وبا مکث لب زد 

- طبقه۳ بالا سالن B بری مدیریتو میبینی

 سری تکون دادم رفتم سمت اسانسور

 طبقه دو رو زدم منتظر بودم که اسانسور  تکون شدیدی خورد دستمو زدم به دیواره اسانسور پوزخندی زدم

 نیاز نبود سه ساعت علاف کمک کسی بشم چون خودم بلد بودم بیرون بیام

 یکم منتظر موندم رفتم جلو سه تا دکه رو همزمان زدم که برقش اومد رفتم سمت درش با یه بشکن باز شد

نیشخندی زدم از اسانسور پریدم پایین 

با نگاه خیره بیشتر افراد بیمارستان رو برو شدم پرسنل و پرستار ها با تعجب نگاهام میکردن شونه بالا انداختم و از پله ها رفتم 

-وایسا 

همون پرستاری بود که ازش اتاق مدیریت رو پرسیده بودم 

تو پله ها بودیم راحت میتونست هرکاری بخواد بکنه 

-چیه؟

 بهم نزدیک شد که زود مشت کوبیدم تو شکمش که عقب پرت شد 

با تعجب نگاهم کرد ابرویی بالا انداختم خواستم برم سمتش که از پشت دست مردونه ای نشست تو دهنم یه دست دیگه بدنمو قفل کرد تقلا کردم که

با اولین نفسی که کشیدم فهمیدم دستمالی دستش بوده برای بیهوشی

کم کم عضله هام شل شد دستام داشتن میوفتادن کنارم چشام گرم شد اخرین صدایی که شنیدم صدای نکره مارسلو بود

+++++

با گردن درد بیدار شدم  گردنمو تکون دادم و دور بر رو نگاه کردم لعنتی تو اتاق خوابم که قبلا پیش بابام زندگی میکردم بودم 

سریع از جام پا شدم سرم درد گرفت روی یه زانوم رو زمن نشستم سرمو گرفتم که در باز شد مارسلو بود پدرم نیومد مطمعنم روش نمیشه هع 

کلمه نا اشنایی برا اون بود

 

 

 

رمان(خطری پنهان جلوی چشمانم)پارت ۴

کشتی تکون محکم خورد هردمون سیخ سرجامون وایسادیم که پرسید

-تیر و کمان بلدی !؟

-بله 

خوبه ای گفت کمانی رو با تیر های مختلف داد بهم بیشترشون سمی بود

به دستم گرفتم باهم رفتیم روی عرشه

- زود زنگ به صدا دربیار

کاری که گفتو انجام دادم رفت سمت سکان جهتشو تغییر داد

تیرو رو کمان تنظیم کردم 

ناخدا رفت روی دکانو و بعدش خدمه زود خودشون رو عرشه رسوندن با دیدین من تعجب کردن ولی چیزی نگفتن ناخدا از دکل پایین اومد

-دشمن انگار دلش قایم موشک بازی تو مه میخواد 

چشمکی به من زد خدمه متعجب پچ پچ کردند که ناخدا گفت

-یک چشم

و ادامه داد 

-دشمنه منه نه شما قرار نیست شماها بجنگین هیچ کاری نمیکنین \

یکی از خدمه ها که از قبل میشناختمش گفت

-ولی  کاپیتان

قبل اینکه ادامه بده ناخدا گفت

-هیس چیزی نشنوم گفتم جنگ جنگ منو اونه اونسری انگار یادت رفته چقدر خسارت به بار اومد

-ناخدا این خسارتا برای شما چیزی نیست

-خدمه من  اسیبی نمیبینه همین که گفتم

 همه سکوت کردن 

ولی من بیخیال نشدم و گفتم

-ولی من نه جزو کشتیتم نه خدمه نه مسافر یه جاسوسم پس میتونم باهات بیام تا کمکت کنم 

اخمی کردقبل اینکه بزارم چیزی بگه رو به خدمه گفتم 

- قایقو اماده کنید خودتون میدونید چیکار کنید فقط 

برگشتم سمت ناخدا

-باید از قسمت وینچ بریم اینطوری راحت تره و دشمن نمیفهمه ما از کشتی اومدیم بیرون 

-ولی

-وینچ کشتی به اندازه کافی بزرگ هست

هوفی کشید و چیزی نگفت یعنی حله 

همه چیز اماده شده بود از وینچ رفتیم پایین چون لنگر بالا بود به سختی از وینچ اومدیم پایین افتادیم  داخل اب و رفتیم رو اب نفسی تازه کردم 

که ناخدا گفت 

-کشتی اونورع زود باش

سری تکون دادم سمت جایی که اشاره کرده بود شنا کردم سوار قایق شدم قایقو هدایت کردم سمت ناخدا که اونم سوار شدم قرار شد اگه مشکلی بود یا پیروز شدیم یا یه راه برای پیدا کردن هم  یه چراغی روشن کنیم که دستمون بود  چون مه غلیظ بود به سختی چشم چشمو میدید

 

رمان(با من بازی؟!)پارت ۴

رمان(با من بازی؟!)پارت ۴

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 5 خرداد 1404 · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

یهو دری باز شد و با دیدن هم دانشگاهیم معراج اخمی کردم که دم گوشم گفت

-از مزاحم خوشت نمیاد مگه ن

سیلی نسبتا محکمی بهش زدم که صورتش یه ور ی شد از جام پا شدم که کمرشو صاف کرد و پزخندی زد و دستی به لبش کشید

-بازم بزن 

روانی بود نه ؟خونش  حلال بود اگه میکشتمش مگه نه

هوفی کشیدم سردرگم دنبال راه فرار میگشتم معراج اومد سمتمون رو به همون مرد گفت 

-گفتی تیمارستانیسش کن کردم چیزی که میخوامو بده

با بهت به معراج نگاه کردم بلند زدم زیر خنده خم شده بودم مثل روانیا میخندیدم معراج ماتش برد ولی اون مرد با نیشخند کوچیکی نظار گر من بود

ابرو بالا دادم اشکام که بخاطر خنده بود رو پاک کردم صاف وایسادم

-اوه معراج خونت حلاله

اون مرد اینو بهش گفت که گفتم 

-اسلحه 

پوزخندی زد و یهو سمتم پرت کرد اسلحه رو تو هوا گرفت و بلافاصله به شکم معراج شلیک کردم

از عمد نکشتمش

رفتم نزدیکش که دستشو گذاشت رو شکمش بهت زده نگاهم کرد 

رو به اون مرد گفتم 

- زنده بمونه!

سری تکون داد سمتش چرخیدم

- اسمت ؟

نیشخندی زد و گفت

-کریل !

ابرو بالا انداختم اسمش روسی بود 

من چمه بجای فرار دارم اسم یارو رو میپرسم

هوفی کشیدم چشمم به دری که معراج ازش اومد بود خورد به بیرون میخورد با چشمای براق به کریل نگاه کردم که دو به شک نزدیکم شد قبل اینکه بگیرتم فرار کردم سمت در

دنبالم میدویید هیستریک صدام میزد منم مثل دیونه ها میخندیدم و فرار میکردم از در زدم بیرون ماشین با سرعت رد میشدن با سرعت از لاشون رد شدم 

صدای کریل از پشتم میومد اهمیت ندادم روانیه منم داره بدتر روانی میکنه

یهو پریدم رو یه ماشین که توی ترافیک وایساده بود دست به جیب وایسادم و برگشتم تا بهم برسه

با تعجب نگاهم کرد که نیشخندی زد اگه روانیه من بدترم

یه دستم تو جیبم بود با اون یکی اسلحه رو گرفتم سمتش سرمو کج کردم 

-عزیزم تو که نمیخوای بمیری؟

حرصی نگاهم کرد که نیشخند کوتاهی زدم یکی یکی پریدم رو ماشین های دیگه بهش اهمیت ندادم میدونست میتونم بکشمش

همین طوری فراری بودم

پریدم پایین تفنگو انداختم زیر یه ماشین دست تو جیب خیابونو قدم میزدم  میدونستم بیخیال نمیشه دنبالم اومده پیچیدم تو یه کوچهدست به سینه منتظر موندم 

با وارد شدنش به کوچه خندیدم و یه تای ابرومو خاروندم

که مات سرجاش وایساد

-دنبال منی؟

پوزخندی زد و نزدیکم شد با کار یهوییش

رمانـ (با من بازی؟!) پارت ۳

رمانـ (با من بازی؟!) پارت ۳

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 2 خرداد 1404 · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

 خواستم تکیه بدم به در که تو اغوش یه نفر فرو رفتم یه نفر جز اون مرد دیونه کی بود دیگه خواست از چنگش بیام بیرون که سفت تر گرفتتم و گفت

-چطوری؟چنازه خواهرته ! خیلی وقت عذابت میداد خودت باید خلاص میشدی ازش 

اب دهنمو قورت دادم اولش خواستم گریه کنم ولی برای چی  نکه وقتی زنده بود مهربون بود ازارم نمیداد

اولش لبخندی زدم از روی سرخوش ولی با دیدن خون روی زمین ایشی گفتم داد کشیدم

- خون این پست رو از زمین جمع کن نمیخوام اینجا بمونم جایی که اون مرده من نیستم

خندید از روی سرخوشی

-این شد چیزی که میخوام 

هلش دادم گفتم 

- چیه میخوای یه روز دیگه هم منو بکشی اره خب همین الان بکشششششش!

نیشخند کوتاهی زد و گفت

- اون هم خب یه وقتی داره مگه نه ؟

یلحضه از اینکه منم مثل اون تیکه تیکه کنه ترسیدم و دوییدم سمت پله هایی که به پایین ختم میشد 

پایین پله رسیدم که با دیدنش زهره ترک شدم 

و پام سر خورد افتاپم زمین خودمو عقب کشیدم که به پله ها خوردم 

با صداش به خودم اومدم 

- فک نمیکنی اسانسور سریع تربود؟!

 به طرفی که اشاره کرده بود نگاه کردم که زود خودشو بهم رسوند و گفت 

 

رمان (خطری پنهان جلوی چشمانم) پارت ۳

در و باز کردم که با دیدن صورت نیم رخ ناخدا ناکلز که تو بار بهش برخورده بودم جا خورده درو بستم که صدایی ایجاد کرد

با ترس عقب رفتم کنار در خودمو جم کردم یهو هممه صدا خوابید 

صدای مشکوک ناکلز حتی با اینکه چهرشو نمیدیدم ترسناک بود برام

- کی اونجاست؟

همونی که کمکم کرده بود رو به ناخدا گفت 

- چیزی نیس حتما کشتی تکون خورده داخل انباری چیزی جابجا شده ناخدا هنوزم مشکوک و بود از صداش میشد تشخیص داد اینو

-خیل خوب بادبان هارو باز کنین حواستو و جمع کنید خسارتی ببینن  خودتون باید جبران کنین

همه چشم  گفتن رفتن سرکارشون

--

یه چند ساعتی میگذشت از وقتی حرکت کرده بودن اینو  از  صدای پچ پچ ملوان و خدمه ها شنیده بودم روی عرشه که راه میرفتن میفهمیدم 

یهو در باز شد با بهت و ترس زود یه جا قایم شد با دیدن ناخدا قبض روح شدم

میلرزیدم که با جلو اومدنش بدتر شد 

ولی با شنیدن صدای اخطار امیز یکی از خدمه ها رفت بالا نشستم رو زمین با استرس وسایلمو یه گوشه پنهان کردم 

دیگه کم کم شب میشد از شب بخیر گفتن خدمه فهمیدم 

باید زودتر به جزیره میرسیدم همین الانشم دیر بود هوف

تکیه دادم به در که یهو 

 

رمان دختر بـــد ! پارت ۶

رمان دختر بـــد ! پارت ۶

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 2 خرداد 1404 · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

خم شد سمتم دستمو  گرفت و گفت - تلاش بیخود نکن از حالا تا وقتی که خودم بخوام این از انگشتت در نمیاد

حرصی نگاش کردم 

- اینه چیه کرد دستم هانننننن؟!

هان اخر رو با داد گفتم که کمی از افراد بیمارستان بهمون خیره شدن که پرستار گفت

- خانوم اگه میخوایین داد و بیداد کنید بر..

حرفش تموم نشده بود که تو دهنی محکم بهش زدم که افتاد زمین مارسلو جلومو گرفت سمت دختره نرم منم با تمام توانم داد میزدم

- به تو هیچ ربطی نداره من چیکار  میکنم گورتو گم کن هعی داد داد نکن مریضاتون گوششون فقط اسیب میبینه؟

با نزدیک شدن شخصی به خودم اومدم و گفتم

-هان چیه تو هم میخوای همینو بگی بخدا مریضاتون همشون گوشاشون سالمه خداروشکر!

اخمی کرد بازومو کشید که یهو نفهمیدم چیشد کشیدتم اونور گفت

-دختر کوچولو چرا انقد حرصی شدی اینجا بیمارستانه مریضا نیاز به استراحت دارن 

ورور کنان اداشو در اوردم که  دهن کجی کرد و گفت

-دختره سرتق

اگه بدونی..؟

اگه بدونی..؟

𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 2 خرداد 1404 · 𝔥𝔢𝔩𝔩𝔦𝔰𝔥 ·

اگه بدونی فردا نییستم رفتم اون دور دورا که دیگه برنمیگردم 

چیکار میکنی؟

ذهنتو پاک میکنی؟روانی میشی؟خودتو میکشی(زبونم لال)؟بیخیالم میشی؟! :)

چیکار میکنی ؟